Archive for مارس 2010

مارس 31, 2010
Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
May 24, 2008 5:01 PM

اندر باب پاسخ به نامه ای دیگر

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

 

گران دما(دم با فتح دال). استاد نو نویس پاپتی مسلک. بر دیدگان منت، که مرقومه ای تالی رساله شریفه حضرت عالی مکتوب می بایست، که نمودیم. باشد که محضر طیب و طاهر آن بزرگ را زیبنده باشد که کلام غیر را در این بارگاه راهی نیست و اینک سلام.

 

 

 

 

 

ما را مشام پر ز ریاحین کلک تو

 

خوش عنبر و ریحان که بود خون کلک تو

 

 

 

صاحب کلاما، نخست، اندر باب سوقئالیسم و قئالیسم( به لسان دکتر فرنگ رفته مان) همی نکات نامکشوف بسیار است و طالبی (قلمی از سیفیجات مقصود نگارنده نبوده) که در ژرفنای بحر آن غوطه همی خواستن خوردن، اسیر گرداب حیرت همی گردد و نصیب نهنگان اقیانوس نقد که از بزرگان آورده اند:

 

بحری است سورئال که هیچ اش کناره نیست

 

 

 

لیک بهتر که این مقوله را درزی بگیریم درخور، که استاد درزی پیشتر از این( رایانه سوار پیش از این و علّم الله شانه پس از این) را خاطر مکدر همی نگردد که چنانچه چنین شود دامن بحث به سایر ایسمی – جات که آلاینده عصمت اند و آراینده شهوت مکثف( از مصدر ک ث ف) گردد و موجب استغفار.

 

 

 

دیّم، اندر احوالات جهان، که سپاس خدای عزوجل، کائنات را یک دسته گی و یک رنگی پدیدار گشته و مخلوقات در بلاهت گوی سبقت به چوگان نکبت از هم بربایند و در قعر سفاهت سقوط همی کنند که:

 

 

 

 گاه، ‌گاه تلخی و عسل چاره کی کند؟!

 

 

 

و این امر مشتبه همی گردد که شهودات آن شاعر شهید  شیخنا یوحنا(جان) لنون بن ذولنون مصری بریتانی( نغمه سرای سرگین غلتان) را جامه واقعیت پوشانده اند که: «ایمجین درز نو کانتری» و:

 

 

 

به کجا باید دل نهاد و برفت، چون هر جا

 

بروی آسمان همین رنگ عنآبی است!( مقصود میوه ای شبیه سنجد نبوده در اینجا)

 

 

 

و بر خداوندگار پوشیده نیست بر خلیفه بر حقش نیز پوشیده نباشد که مملکت سخیفه این بنده حقیر سراپا تقصیر طلیعه دار گشاده مرزی این حماقت دامنگیر است و گاه و بی گاه بسته های مدیریت جهان را پیشکش کفار اقرب و اقصی می کند که بیایید جهان را بدهید به تدبیر آقا و چیز فنا.

 

 

 

سیّم اینکه، اترکه گر چیز نبودی پیش بیطار نرفتی و از قدیم آورده اند که لقمان نیز شله دهان گدازی نبوده و اگر چنان بود ادب از حضرت محمود (عجل الله شهادته) نه طلب همی کرد و حوریان ساحل نشین را به چوب شرع مبین کفران نمی نمود و حالش را می برد و به قول حضرت ابوی:

 

چیزیت نه تنها علف خوردن است.

 

 

 

چارم اینکه:

 

المنه و لله که در دیزی باز گشته و دم گربه علم. حضرت محمود( عورتنا له النثار) داروی ظهور را توی تاریکخانه برده و چراغهای قرمز را روشن نموده و سوار بر خر توکل از آنها گذشته و ترمزها را در پیشگاه ایمان به ذات اطلس، ذبح دو نبش نموده و فارغ از داروی ثبوت طرح محوی از نور نصیبش گشته و هر چه با دکان نور(فوتوشاپ اجنبی) فشارش می دهد چیز دندانگیری ظاهر نمی شود و گولان در اکناف حیران و افغان که تو را با عکاسی چه کار و همان لامبادایت را برقص.

 

 

 

خوش الحانا، افسوس که خواب آشفته تعبیر می شود و عنقریب است که دخترکان غیور مرز و بوم جان نثاران همان مردک اجنبی ساویر یا کفار مثلهم گردند و خانه دین بر باد رود که واسفاه که والده بنده زاده پس از این از هم اکنون شیفته وار این مردک حیله گر را اکرام می کند و هر قدر کلام خدا در گوشش بخوانی که ان ا… خیر الماکرین و مکر این نرینه در مقابل ایمان من هیچ است و سوره نسا و نور برایش تلاوت کنی  که دست از این ساویر بردار هنوز پس از حمد در صلات خمسه سوره یوسف می خواند و آه و افسوس می کند که ساویرو کشتن هی هی و اسم خود از مشهدی زبیده به کیت السادات دیگرگون کرده و مرا در خانه به جای حاج قاسم بالارودی، جیمز قاسم صدا می کند.

 

 

 

تره تیزکا، از احوالات ما اگر جویا باشی ملالی نیست که نداشته باشیم. دوری شما پیشش هیچ است. گیرم که هیچ نباشد اما یک از کرور هم نیست. شکر باری تعالی که اقتصاد ملک ورمی نموده عظیم  و برجستگی اش مدام بیشتر می شود و تهدیدش را در پی ما گذاشته و ما می دویم و داد می زند که خاک باز نباش و دل به کار بسپار و هر قدر که ما در سوگند که پرتره حضرت حق را پاره ننمودیم، او همچنان آسیمه سر می آید و ورمش بیشتر می شود.

 

روغن چراغ از دبه ای سد و سی و پنچ دولار ینگی دونیا افزون رفته و تنها، رایحه مشئومش نصیب سفره های رعایای حضرت محمود گشته و در شبیه سازی تاریخ صدر اسلام جهان گشا تا بدانجا سر از پا نشناس در پیشرفت ایم که علما نام ملک را به شعب ابی طالب بدل خواهند کردن و دیر نباشد که کوپن سنگ و شال در بسیج محلات توزیع گردد که تحصی کن به سنت رسول و سنگ ببند شکمت را.

 

 

 

سنبل طیبا، قولی رسید که صحبت شمس و مولا را سالروزی است قریب به ثبت در یونس قو. پیشتر شد که جلال الدین بلخی رومی فارسی گوی را اترکه ملک الطلق خویش کردند و در بلاد قانیه بارگاهی علم نمودند و سیدی از هندوستان دیباق جوبراه نام از ینگی دنیا با ساز شیخنا لطفی عظیم الهیبت و آوای سیده مدونای کبری و اشعار مولا فی اللغه الانجلیسیه، در قهوه خانه ضاله بودا بار آلت غنا کرده بود و قاست(معرب کاست) جیفت آف لاو یا همان تحفه الحب از خود در نموده بود و ما همچونان در اندرون حجره ها دیوان شمس به گاز انبر برداشته و به آب کر سه وجب در سه وجب در سه وجب غسل می دهیم تا رفع نجاست گردد که لامحاله!

 

 

 

قلم نوازا، این خواب آشفته نیز از این حقیر به یادگار داشته باش که دیری نمانده که سند منورالفکرانه و شاهد بازانه و هوموسقسوالیتیته روابط اندرونی این دو شیخ رفیع تدوین و سرمشق تمام عرفای متجدد و آزادیخواهان جهان قرار گیرد.

 

 

 

جهان به کاما، قول غالب بر این است که:

 

 جهان را سر به سر در گه گرفته           به گه اندر، مثال که( با ضم کاف) گرفته

 

ز هر سویی خری را خر سوار است       ز واشینگتون و تا مسکو گرفته

 

 

 

آورده اند که نیغولا سارغوزی را شهوت جنبیده و سیده کارلا تمکین ننموده و نیغول، قنبله الاتمی را حواله شعب ابی طالب نموده و آن سویتر عزرائیل اشغالی از زیر پاک کن حضرت محمود جاخال داده و پشت کربلایی بوش پنهان همی گشته که با دستمال وایتغسی دنبال ما گذاشته است و می‌سابد. ولاد امیر نعلین از رئیس الجمهوریه فارغ گشته و بعد از تمرینات جیمناستیک در بستر، به مقام صدراعظم روسیه تزاری بسنده نموده و نوک پیکان را کرده توی چشم ایران و نقل است که روغن نباتی و برنج و گوشت را کاربردی توامان(دوگانه) است و هر تنابنده ای پس از خوردنش همی تواند طروریسم الهی را با شکم سیر و القنبله الانتحاریه مزین نماید.

 

 

 

والاجاه آ، آخرین را خبری است که بی خبران را نشاید و آن خلد آشیان طربناک را شایسته است و بس. و آن اینکه دون سوشیانت کهن از اعماق خاک گرفته آسیابهای بادی برون خزیده و نجات جهان را لباس رزم پوشیده و دعای منجی خواهان را اجابت گفته و رخ نموده و گرسنگان جهان را به حجاب عفاف مزین کرده و ظلم دیدگان را مدیحه سرایی امشاسپندان آموزانده و منشور ظلم بالسویه را ممهور به اسم متبرک هشت تن برای آندلس و حومه و اطراف به ارمغان آورده که یگانه مظهر نجات بشریت است:

 

 

 

منشور ظلم بالسویه

 

 

 

طرز تهیه نجات جهان

 

مواد لازم:

 

  • 1- شمشیر: یک عدد
  • 2- گرز و چماق (بر وزن سماق): به مقدار لازم
  • 3- جوالدوز جهت دوختن لایه ازن: یک عدد
  • 4- چخماق جهت سوزاندن آلات قمار و طرب و پلی بوی: دو عدد
  • 5- پارچه جهت ستر عورت: خیلی گز( واحد طول باستانی)
  • 6- سنگ جهت کوبیدن توی پوز اهریمن: 49 هزار هزار هزار( میلیارد سابق)
  • 7- هوله جهت کاهش اثر گلخانه ای: یک دانه بزرگ

 

 

طرز تهیه:

 

ابتدا شمشیر را کشیده و با اسپ از توی پس زمینه می پرید بیرون و جمعیت جهان را به مقدار قابل تحملی کاهش می دهید سپس از جمعیت باقی مانده درخواست می کنید که با هفت سنگ توی پوزه ابلیس بزنند و چنانچه کسی دعوت شما را اجابت نکرد گرز را در نقاط خاصی از بدنش فرو می کنید که درس عبرت بشود. دقت داشته باشید که تعداد گرزها به اندازه ای باشد که هر کس گرز خودش را داشته باشد و از یک گرز دوبار استفاده نشود.

 

بعد جنیفر لوپز و پلی بوی و بیکینی و گیتار هرجا که بود می آورید و با چخماق آنقدر توی سرشان می کوبید که بسوزند و خلاص.

 

در عین حال از گرسنگانی که مشمول طرح تعدیل جمعیت نشده و یا از گرسنگی نمرده اند درخواست می نمایید برای گرفتن پارچه لازم جهت ستر عفاف! به آتشکده محل مراجعه نمایند.

 

پس از آن باید از مومنینتان بخواهید که لا حول گویان روی دوش هم رفته و مناری به بلندای عرش بنا کنند و با هوله دی اکسید کربن را از سوراخ لایه ازن بیرون کنند و با جوالدوز سوراخ مذکور را که مانند هر سوراخ دیگری باعث نفوذ شیطان می شود بدوزند.

 

بعد غذایی را که خوب می دانید تویش سم ریخته اند می خورید و مردم گریه می کنند.

 

 

 

زیاده عرضی نیست. از مقرورات مستقبل هر چه بوده عین ذات حقیقت بوده و استثنا را همان که دوری حضرت اجل خرد شمردیم که بسیار قرین کذب است و قرینه طنز.

 

دراز عمری بباد مر استاذ

 

که همو بود در اندیشه ام انباز

 

پاپتی مسلک و دل گشاد و رها

 

ز ملک اترکه او همی کند پرواز

 

 

 

من الله توفیق

 

سنه یک هزار و چهارصد و سی  و دو شعبی(تاریخ تبعید به شعب ابی طالب)

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

May 17, 2008 10:56 PM

با چشمان بسته

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

تاکسی که ایستاد خانم کنار دستی حاضر نشد پیاده شود. من داشتم کرایه را حساب می‌کردم که دیدم به راننده التماس می‌کند ببردش آن طرف میدان. راننده زیر بار نمی‌رفت. چند قدم آن‌ور‌تر، مینی بوس سبز رنگی با شیشه های دودی پارک بود و جلویش دو مامور قوی هیکل با کلاه های کج سیاه ایستاده بودند و خیابان را می‌پاییدند. یکیشان آرام با حلقه آویز باتومش بازی می‌کرد و چوب‌دست کنار شلوارش تاب می‌خورد و آن دیگری با آنتن بی سیمش ور می‌رفت. دو تا زن هم بودند. چادر سیاه سرشان بود و لبه چادر را از ترس باد روی صورتشان کشیده بودند. نوک بینی شان که بیرون مانده بود از سوز سرما سرخ شده بود. چادرهایشان خیس خیس بود. خانم کناری یک دوهزار تومانی داد به راننده و  تاکسی راه افتاد. فکر کردم کاش من هم پیاده نشده بودم. ناخودآگاه و مضطرب دستی کشیدم به مقنعه و تا جایی که می‌شد کشیدمش جلوتر. سرم را انداختم پایین و انگار هیچ باکم نیست راهم را کشیدم که بروم. از جلوی خواهر‌ها که رد می‌شدم خودم را با کیفم سرگرم کردم و یک دستم را حایل قطرات ریز شناوری کردم که از آسمان می‌آمد و باد مثل نیشتر به صورتم می‌کوبید. هرقدر سعی می‌کردم ظاهرم عادی تر باشد دلشوره‌ام بیشتر می‌شد. از جلویشان جوری رد شدم که انگار نامرئی هستم انگار اصلا وجود ندارم و هیچ اتفاقی نیفتاد. طفلکها حواسشان پیش گرم کردن دستهاشان بود که زیر دستکشهای سیاه خیسشان داشت می‌پژمرد. ناخودآگاه سرعتم را کم کردم. دلم برایشان می‌سوخت. دلم برای خودم هم می‌سوخت. اما با موج ناامنی جدیدی که باد به صورتم زد، تند کردم و خودم را رساندم به پیاده رو.

 

خورشید از سرخی هم گذشته بود. آبی کدر و ابری آسمان داشت نیلی می‌شد و توی آن گرگ و میش دم غروب با آن سرمای زبر و خشنی که تمامی نداشت و آن قطرات بلاتکلیفی که بین برف و باران معلق بودند، دید آنقدر کم بود که چند قدمی هم دیده نمی‌شد. نور مغازه ها خیره می‌کرد. دو تا از راننده های تاکسی توی ایستگاه با هم گلاویز شده بودند و پلیس راهنمایی آن طرف داشت می‌خندید. کلاه کجهای گشت ارشاد هم خودشان را قاطی نمی‌کردند. معلوم بود که نباید پستشان را ترک کنند. غائله راننده‌ها هم توی موج سرما و بی خیالی رهگذرها آتشش خاموش شد و وقتی به خط عابر رسیدم راننده‌ها داشتند همدیگر را می‌بوسیدند. دو نفر از عقب آنها را توی بغل هم هل می‌دادند. دلم می‌خواست جای دیگری بودم. یک جای گرمتر. این سوز سرما نمی‌بود و این ذرهْ باران های منجمد توی چشمم نمی‌رفت. بند انگشتانم از سرما و رطوبت خیس شده بود. توی حال و هوای یک جای آفتابی غرق شدم و آنقدر فرو رفتم که دیگر نمی‌دانستم پاهایم دارد کجا می‌رود. هر چه می‌کردم دلم گرم نمی‌شد. هنوز آن تو، هر از چندی، قالب یخی لیز می‌خورد و فرو می‌افتاد به اعماق سردابه دلم که از کثرت سرما ترک خورده بود. صدای بوق پرخاشگرانه اتومبیلی که پیش پایم ترمز کرده بود از اعماق رویا بیرونم کشید و بند دلم برید.

 

عرض خیابان را که رد کردم باز دل شوره شروع شد. آن ور خیابان هم، مامورها ایستاده بودند و چند قدم آنورتر ازدحام مردم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. تاکسی‌ای که از آن پیاده شده بودم توی میدان کنار زده بود و راننده اش مات و مبهوت بیرون ماشین ایستاده بود. چند نفری از مغازه های کناری بیرون پریدند و دویدند به آن سوی خیابان. راستای نگاه همه به آن طرف بود. می‌خواستم راهم را بکشم و بروم. اما یک چیزی، نیروی مرموزی، پاهایم را به زمین میخ کرده بود. حس آشنایی مرا می‌برد به همهمه عظیمی که آن سو برپا بود. می‌ترسیدم باز خودم را در دیدرس مامورها قرار بدهم اما کنجکاوی سمجی توی دلم افتاده بود که مدام نیش می‌زد. وسط خیابان، اتوبوس سبز درازی، کجکی قطر ورودی میدان را بند آورده بود و صف ماشینهای پشت سرش مدام دراز تر می‌شد. حلقه آدمهای کنجکاو دورتادور اتوبوس را احاطه می‌کرد و اتوبوس مثل قدیسی که هاله سیاه رنگی دور سرش باشد گنگ و بی خبر وسط خیابان ایستاده بود.

 

دلشوره بازهم پیدایش شد بالا می‌آمد و مثل عنکبوت عظیمی گلویم را چنگ می‌زد و توی دلم می‌جوشید. پاهایم دوباره از عزمی ناشناخته راه افتاد و میل مبهم ترسی قدیمی مرا می‌کشاند به توده رو به تراکم جانداری که می‌تپید و رشد می‌کرد. بی خود شده و مبهوت از عرض خیابان گذشتم و هر چه به انبوه جمعیت نزدیک تر می‌شدم صدایشان دورتر می‌شد. یک دستم را نامطمئن جلو آوردم و مثل کشتی قطبی کوچکی که یخ‌ها را می‌شکند راهم را از بین قالبهای شناور مضطربی که از سر راهم کنار می‌رفتند باز می‌کردم و تو می‌رفتم. چند متری آنورتر از قدیس غول پیکر، چکمه ساق بلند زنانه خونینی روی زمین افتاده بود. مامور گشت ارشاد خونسردانه قدم می‌زد و توی بی سیمش چیزهایی تکرار می‌کرد. صدای مردم توی گوشم محو و محوتر می‌شد. اتوبوس را دور زدم و همه راه را برایم باز می‌کردند. زیر چرخ جلوی اتوبوس، ‌چشمم افتاد به سیاهی متلاشی عجیبی که زیر لاستیکهای عظیم‌الجثه سمت شاگرد اسیر شده بود. مردم ایستاده بودند و مبهوت نگاه می‌کردند. زنها خودشان را عقب می‌کشیدند و مردها مثل مجسمه خشکشان زده بود. راهم را چند تا پسر دبیرستانی سد کرده بودند و هر و کر نامفهومشان را می‌شنیدم. نمی‌دانم از چه آنقدر خندان بودند. وقتی راهم را باز می‌کردم چیزهایی می‌پراندند که نمی‌شنیدم و یکیشان دستی به پهلویم زد. آنقدر جلو رفتم که دیگر نیازی به سرک کشیدن نبود. بالاتنه زنی از زیر چرخهای اتوبوس بیرون زده بود و ادامه آن دیده نمی‌شد. مانتوی سیاهی روی سیاهی آسفالت پهن شده بود و سرخی تیره‌ سیالی از زیر عاجهای چرخ به بیرون می‌تراوید. آهسته و بی‌رمق جلوتر رفتم و پاهایم انگار داشت بار تمام کوههای اساطیری را می‌کشید. زن انگار دو نیم شده بود. نیمه پایینی تنش لهیده و منهدم، زیر سنگینی چرخ های الهه خاموش فلزی، کتمان شده بود و نیمه بالایی شکسته و خونین در پارچه های سیاهی در هم پیچیده بود و روسری کوچک رنگارنگی لغزیده و صورت کوچک زن را می‌پوشاند. موهایش کوتاه و کم پشت روی زمین پخش شده بود و دسته دسته خیس از خون دلمه بسته به هم چسبیده بودند. زانو زدم و روسری را از روی صورتش باز کردم. تکه های تنش، شاید اعما و احشای بیرون زده‌اش به کف قیرگون خیابان، جا به جا چسبیده بود و چشمهای وحشت زده اش هنوز زنده و هوشیار در حدقه دو دو می‌زد. عضلات صورتش از سکرات موت در تشنج بود و بالاتنه اش با نفسهای به شماره افتاده می‌لرزید. همانطور گنگ و منگ جلو رفتم و فکر کردم که طفلک الان دارد با چشمهای مضطربی که توی گونه های کوچک یخ زده اش گود افتاده، مرا می‌بیند که مثل بختکی پیش رویش زانو زده ام و سایه های دراز نا‌هم‌قد سیاه رنگی را که در هم تنیده و سخت، پشت به نور خیره کننده مغازه های پشت سر،  گردش حلقه زده اند و آنقدر عظیمند که او در آن زاویه ناجور افتادنش آنها را هیبتهای طولانی بی انتهایی می‌بیند که از پای خاک تا انتهای افلاک کش آمده اند، موج می‌زنند و تهدیدش می‌کنند. دستم را دراز کردم و دست نحیفش را که خونین و یخ زده روی زمین تکان می‌خورد گرفتم و بردم سمت دهانم. همانطور که با ها کردن می‌خواستم یخ مفاصل بی جانش را بشکنم با دست دیگر صورتش را نوازش می‌کردم و آرام، با مایوس ترین و در عین حال سر سخت ترین لحنی که در خودم سراغ داشتم و انگار از اعماق تاریخ در می‌آمد، مدام به نجوا توی گوشش تکرار می‌کردم که همه چیز درست می‌شود. همه چیز درست می‌شود و چشمهایم را دوخته بودم به چشمهایش که از دو دو زدن ایستاده بود و نفسش که داشت آرام می‌شد و دیدم که عضلات صورتش دارد از رعشه می‌ایستد و سایه محو لبخند کمرنگی کنار لبش جان می‌گیرد. نگاهش دیگر آن ترس اولش را نداشت. یکجورِ آشنایی بود و هر قدر که از امید تهی می‌شد، به جایش اطمینان همدستانه عجیبی تویش موج می‌زد. من همانطور نشسته بودم و حس می‌کردم که دستش زیر انگشتانم بی حس شد و دیگر چیزی، نه خون و نه جانی توی رگهایش جاری نبود. صدای راننده اتوبوس می‌آمد که توی سرش می‌کوبید. مدام هوار می‌کشید و قسم می‌خورد که ندیده چطور زنک دویده وسط خیابان. انگار از چیزی فرار می‌کرده. زانوهایم از زبری سرمای آسفالت بی حس بود و نور دوار قرمز رنگی روی سبزی بدنه اتوبوس بازی می‌کرد و چهره رنگ پریده زن بی جان را سرخی طعنه آمیز منقطعی می‌داد. پزشک‌یار مرا کناری زد و مچ زن را از دستم گرفت. بعد نبضش را رها کرد، دستی روی شاهرگش گذاشت و دیگر نگاه نکردم که چطور چشمانش را می‌بندد. دلم می‌خواست نگاهش را، نگاه زنده منجمدش را تا ابد به خاطر بسپارم. پزشک یار با احتیاط پرسید:

 

–          می‌شناسینش؟

 

زیر لب گفتم:

 

–          با هم توی یه تاکسی بودیم.

 

نگاهش روی صورتم گیج و گول باقی ماند. انگار به زبان ناشناخته ای حرف زده بودم. چند لحظه بعد، بی آنکه چیزی بگوید، پشتش را کرد و رفت سمت آمبولانس. ازدحام جمعیت کمتر شده بود. گه گداری از جایی، سکه ای، پول خردی پرتاب می‌شد، توی نور برقی می‌زد و روی زمین کنار جنازه جرینگی صدا می‌کرد.

 

آسمانْ سرخی تاریکی داشت و سوز سرما دو چندان شده بود. جنون سردرگم ماشینها و آدمهایی که در هم می‌لولیدند و بورانی که ریز و سمج موج می‌زد، میدان را با راهبندان همیشگی‌اش،‌ به پیکره ای باسمه‌ای بدل کرده بود. سرم را پایین انداختم. مثل خواب‌گرد بی هدفی، با کیفی که از دست خونی ام آویزان مانده بود راه افتادم و در آن اعماق بی خودی‌ام مدام چشمهای زن را به یاد می‌آوردم که به چشمهای من دوخته شده بود و تویش نگاه سرسخت خالی و یخ‌زده ای برق می‌زد. هر چه فکر می‌کردم، نمی‌فهمیدم که از کجا تمام شد. کی بود که آن اتفاق افتاد. همانطور که آرام شده بود باقی ماند و نمی‌فهمیدم کجا و کی آخرین پرتو شعله خاموش شد و جان از تنش بیرون رفت. نگاهش هیچ تغییری نکرد. انگار هرگز نمرده و یا هرگز رنگ زندگی را ندیده است.

 

می‌خواستم تا صبح و تا جایی که جان دارم راه بروم. با چشمان بسته و مدام صورت زن بی نوا توی ذهنم تکرار شود. انگار قرار نیست هیچ جایی برسم یا جایی نیست که برسم. در عالم خودم بودم که دستی از توی سیاهی بیرون آمد و مچم را چنگ زد. انگار از جهانی دیگر بازگشته باشم مات و مبهوت ایستادم و یکی از زنهای چادری گشت را دیدم که مچم را سفت گرفته بود و با لبخند از سرما خشکیده ای می‌گفت: «خانومم این چه وضع مقنعه زدنه؟! پاچه شلوارتو درست کن.» دستپاچه مقنعه را جلو کشیدم و نگاهی به پاهایم انداختم. یکی از پاچه‌هایم بالا رفته بود و رفته بود توی چکمه‌ام. پاچه دیگرم خونی بود. مامور گشت نگاهی به دست خون آلودم کرد و بی آنکه چیزی بگوید مچم را رها کرد. لباسهایم خیس خیس بود. داشتم ضعف می‌کردم. به اولین ماشینی که رسیدم در را باز کردم و گفتم دربست. شهرک. چشمانم را بستم و در گرمای مرطوب بخاری ماشین خودم را رها کردم و در انتظار باز شدن راه بندان، گوشم از  حمیرایی که از توی بلندگوهای قراضه می‌نالید، پر شد.

 

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Mar 17, 2008 11:36 PM

عنصر چهارم

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

یک شاخه از رود کشیدند آوردند و آسیاب را آبی کردند. چرخ عظیم چوبی را هم بار یک گاری دو اسبه از دکان نجاری تا پای آسیاب کشیدند و با پره های قبلی شب نشده آتشی درست کردند که همه کولی ها دورش جمع شدند.

 

بقیه آسیابها خوابیده بود. آب هم آنقدری نبود که همه را راه بیاندازند. مردم هم به همین راضی بودند. همه که نمی توانستند گندم هاشان را فرسنگها آنورتر به دنبال آسیابی خِرکش کنند.  

 

کولی ها کاری به این کارها نداشتند. فصل درو که می‌شد کمر می‌بستند و مزدوری می کردند و سوز سرما نیامده می رفتند. داسهایشان از همه آخته تر بود و زن و مرد و بچه همگی کاری بودند. مردم هم کاریشان نداشتند. کولی ها را توی خودشان راه نمی دادند و آنها هم کسی را قاطی خودشان نمی کردند. شبها گاری‌هاشان را توی دشت نزدیک درختان پای کوه حلقه می کردند، آتشی علم می کردند و تا نیمه های شب عربده های دوردست و حرکت عجیب سایه‌هاشان توی دشت، گوش و چشم رهگذران کنجکاو را تیز می کرد.

 

کولی ها خیلی بودند. یک روز غروب بعد از رفتن کلاغها پیدایشان می شد و یک صبح پیش از خروس خوان غیبشان می زد و هر جا که بودند و هر جا که می‌رفتند باز هم فصل درو همین جا می آمدند و همین بود که توی دهکده داس تیزی نداشتیم.

 

من جزو هیچکدام نبودم. نه کولی ها راهم می دادند نه دهاتی ها تحویلم می گرفتند. برای خودم یک جایی پایین رودخانه، توی بیشه آلونکی درست کرده بودم که به لعنت خدا نمی‌ارزید. کسی یادش نبود که از کی آمده ام و خود به یاد نمی آوردم که از کجا.

 

سالهای گندی بود. آسیاب ها کند و کندتر شد تا اینکه دیگر نچرخید و مردم تلخ و تلختر. سر راهم توی کوچه درها بسته می شد و پشتش دیگر قرص نانی به مهربانی برجا نمی ماند. آْنقدر هم کسی همکلامم نشد که حرف زدن یادم رفت و اگر هم گذارم به دکانی می افتاد تنها با ایما و اشاره و سرعت برق بود که چیزی سر هم می کردم و  می زدم به چاک.

 

با کولی ها هم حرفی نداشتم. هرچند آنها هم  تودار و کم حرف بودند. چهار کلمه مزدشان را طی می کردند و بدون درود و بدرودی کارشان را می کردند و آفتاب که می افتاد یکیشان مزد همه را پر شالش می‌زد و سرازیر می شدند سمت گاری‌ها. فردایش مردانی برای خرید به ده می‌فرستادند و زنهایی برای آشپزی در اتراقگاه می‌ماندند. همه چیز به نوبت.

 

شبها از توی بیشه صدایشان را می شنیدم اما نزدیکشان نمی رفتم و روزهایی که تو اردوگاه را می پاییدی من از لای بوته ها با چشمان شکارچی ام نگاهت می کردم.

 

تو از کولی ها نبودی. پوست صورتت مهتابی بود و موهایت رنگ شبق.  از اول هم با آنها نبودی. آن سالی آمدی که آسیابها از کار افتاد. اما انگار کسی نمی دانست.

 

وقتی تو را پذیرفته بودند یعنی آنقدر هم قوانینشان سخت نبود. شاید هم به خاطر آن یارو بود. همان که قدش از همه سر بود و سبیلهایش را روغن می زد و قرینه داسش، خنجری یا سر نیزه یا نمی دانم قمه ای داشت که مویی که از آسمان می افتاد را روی هوا نیم می‌کرد و غروبها که تو تماشا می‌کردی با همین دشنه به جان درختها می افتاد و همان شد که نهال گردویی که لای درختها نشانده بودم با یک ضربه مثل خیاری به دو نیم کرد و تو ریسه رفتی و من به حال گردوی دو ساله تا صبح گریستم.

 

آسیاب ها را پدر ساخته بود. همه شان را. آمد، طرحشان را داد و ساخت و بعد مرد. من بچه بودم که شروع کرد و شکار که یاد گرفتم مرد. پایم را هر جایی می گذاشتم یک چیزی می افتاد و می شکست. تنها کسی که راهم می داد میخانه چی بود که از همه ده بیشتر سبو داشت. تیهو یا خرگوشی می گرفت و نان و شراب و شیر می داد. بعد که از نبش کوچه می پیچدم صدای شکستن می آمد و زنش نفرین می کرد و من شانه هایم را بالا می انداختم.

 

بعد تو آمدی. با فوجتان از دره بیرون آمدید و از لای گندمها که آنوقتها هنوز می رقصیدند راهتان را باز کردید و یک جایی توی دامنه، نزدیک رود، اردو زدید. من هم کلبه شکار پدر را گذاشتم و آمدم توی بیشه کپری ساختم که مثل سبد سوراخ بود و بعد کم کم آن اتفاق ها افتاد. توی ده که می رفتم درها کنده می شد و پنجره ها به هم می خورد و اگر خانه ای درش را باز می کرد همه دار و ندارش از روی طاقچه ها و لبه پله ها به زمین می افتاد و می شکست. در عوض آسیاب ها از کار افتادند و مردم آنقدر عاصی شدند که می خواستند از ده بتارانندم. پیرمرد تهدیدشان کرد که میکده را می بندد و آنقدر توی میدان عربده کشید که کوتاه آمدند. تنها باری بود که همه شما به ده می آمدید. همه اهالی هم بودند. طناب پیچم کردند و روی کول خری انداختند و بچه ها سنگ می زدند. بچه های کولی و بچه های دهاتی. تو خندیدی و آن یارو آنقدر شیر شد که یادش رفت کولی است. قمه اش را کشید و آمد روی سنگ پای میدان و نعره زد که سرم را بیخ تا بیخ می برد و داشت کار را به جاهای باریک می کشاند که پیرمرد آمد. سبویی دستش بود و بینی و گونه اش گل انداخته بود. آمد، کوزه اش را بالا برد و از پشت کوبید توی سرش. کوزه ترکید، شراب روی سبیلش شره کرد و با پوزه توی گلها ولو شد. تو باز هم خندیدی و من هم آنقدر خندیدم که سقف یکی از خانه ها کنده شد و به هوا رفت و بیرون ده توی آغل گوسفندها افتاد. مردم ترسیدند. از من یا از پیرمرد. اما به هر حال با دهان بی دندانش فریاد زد که میکده را می بندد و همین شد که همه را تاراند. شما همه که به هوای همهمه آمده بودید غولتان را بغل زدید و کشان کشان بردید. پیرمرد طنابم را برید و زیر لب گفت:»بیا پسر. آن بندت را دیگر خودت باید باز کنی» و رفت. از کارش سر در نمی آوردم.

 

دلم به هیچ کاری نمی رفت. روزها می شد که غذا نمی خوردم. به کافه هم نمی رفتم. آن یارو که می خواست برای خودشیرینی سرم را ببرد، بدجوری شکار بود. تا آخر فصل درو سرش را بسته بود و خیلی دلش می خواست کلکم را بکند. اما گیرم نمی آورد. میخانه‌چی هم چند بار دنبالم آمد ولی شکاری نداشتم که ببرد. نگاهم کرد، سرش را تکان داد، خندید و وقتی می رفت گفت:‌

 

«یکبار پدرت یک کله کاهو را برداشت پرهایش را باز کرد و آنقدر سریع توی دستش پیچاند که به چشم نیامد. بعد دیدم پرنده سبزی را به هوا پرتاب کرد و به خود که آمدم عقابی داشت توی آسمان اوج می گرفت.» سرم را از کپر بیرون آوردم و نگاهش کردم. شانه اش را بالا انداخت و گفت:»نمی دانم. آخر هر دو سیاه مست بودیم.»

 

دیگر پیشم نیامد. سال چهارمی بود که می آمدی. چند کبک شکار کردم و با نیم دوجین خرگوش صحرایی پیشش رفتم. حرفی نزدیم. نانی گرفتم و دو تا سبو که تا خانه یکیشان خالی شد. بعد سرم گرم شد. رفتم لای بوته ها افتادم و زل زدم به دیگی که بار گذاشته بودی. آنقدر دور خودت چرخیدی که سرم گیج رفت. پایم لیز خورد و از روی بلندی به زیر افتادم. تو فهمیدی. دستهایت را با دامنت پاک کردی. نیشخندی زدی. یک جور مکاری با گوشه چشم نگاهی انداختی و با چهره ای مرموز و لبخندی ترسناک به سمت من آمدی. سرم به سنگی خورده بود و گیج تر بودم. دنیا داشت می چرخید و وقتی ایستاد که بالای سرم بودی. بلند شدم و گوشه ای چمباتمه زدم و منتظر ماندم. تو هم ایستادی و همانطور نگاه می کردی که دلم می ریخت. می خواستم فرار کنم اما انگار میخ شده بودم. داشتم خفه می شدم. بعد تو خندیدی و دیگر انگار هوا نبود. قهقهه زدی. دستهایت به کمرت بود و انگار خلا شده بود. هوایی برای تنفس نبود. بعد تو هم ترسیدی. چنگی زدی به گلویت و چشمت را بستی. من پایم آزاد شد انگار افسونی برداشته شده باشد و هوا انگار دوباره جاری شد. از جایم پریدم و نعره ای زدم که دامنت را بالا برد و روی سرت انداخت. جیغی کشیدی و من فرار کردم بی آنکه فرصتی باشد چیزی ببینم. تو به زمین افتادی و فوج که از صدایمان جا خورده بود از هر گوشه ای سری کشید و پیش از آنکه سر برسند من گریخته بودم. تو ساکت بودی. به کسی نگفتی که من بودم اما آن یارو بو برده بود. سگش را برداشت و زد به بیشه. شب نشده کپرم را پیدا کرد و آتش زد اما من لای درختها مخفی بودم. بعد تو دیگر به درو نرفتی. آشپزی می کردی و کسی هم اعتراضی نداشت. تو اصلت کولی نبود. دامنت هم بالا رفته بود و دیگر آدم خاصی بودی. آن یارو بدجور مگسی بود. می خواست کتکت بزند اما جلویش را گرفتند.

 

دیگر سرپناهی نداشتم. پوستینی دورم پیچیده بودم و لای بوته ها دورتر اما روبروی چادرت چمباتمه زده بودم و داشت خوابم می برد. نوبت نگهبانی آن یارو بود. از پای آتش بلند شد و آمد سمت خیمه. دو نفر قلچماق از توی چادرها بیرون آمدند و سبویشان را سر کشیدند. تابی به سبیلش داد و آمد توی خیمه ات. تو جیغی کشیدی و صدای کشمکش بلند شد. آن دوتا قهقهه ای زدند و یک نفر از توی یکی از گاری ها فحشی داد. صداها لحظه ای ساکت شد و من از ترس از جا پریدم و دویدم سمت چادر. هیچ سلاحی نداشتم. آن دو تا خنجرهایشان را کشیدند و راهم را بستند. یکیشان سبیلش را تاب می داد و دیگری پوزخند می زد. بعد صدای آه و بعدش تنها صدای ناله های متناوب تو و خش خش گنگی به گوش می رسید و بعد ناله هایت بلند و بلند تر شد. من روی زمین نشستم سرم را گرفتم و آن دو خندیدند. بعد تو جیغی کشیدی و همه جا ساکت شد. من بلند شدم و فرار کردم. وقتی از تخته سنگ بالا می رفتم آن یارو را  دیدم که خندان بیرون آمد و سبیلش را تابی داد. بعد رفت پشت درختها و صدای ضعیف گریه تو آنقدر کش آمد تا همان زنک دوباره از توی گاری فحشی پراند و تو ساکت شدی.

 

 

 

صبح که می زد بیدار بودم. داشتم ترکشم را پر می کردم که از چادرت بیرون آمدی. لپهایت گل انداخته بود. پیرزن کولی چاقی آمد طرفت و بغلت کرد. تو بیشتر سرخ شدی و او بوسیدت. بعد باقی زنها آمدند و همه شان لپهای خندانت را بوسیدند. تو سرت را پایین انداخته بودی و زن دیگری گردن بندی گردنت انداخت. من ترکش را انداختم و سراغ میکده رفتم. شکاری نداشتم اما سبویی گرفتم. از ده که بیرون می آمدم پیرمرد با ران بره ای دنبالم آمد. گوشت بریان را با شراب خوردیم و حرفی نزد. سرش که گرم شد اشاره ای به آسیاب ها کرد. نگاهش کردم. از دور فوج کولی ها پیدا بود و دودی که به آسمان می رفت. نگاهم خیره مانده بود. تو را با آن دامن فیروزه ای رنگ یکتایت می دیدم که روی سنگی نشسته و به افق نگاه می کنی. مثل یک نقطه آبی رنگ دوردست لای علفهای ساکن می درخشیدی. دلم می خواست چیزی بگویم اما صدا توی حنجره ام نمی پیچید. پیرمرد گفت:» پدرت می گفت باد را توی صندوقچه نمی شود حبس کرد.» من چیزی نگفتم. گلویم درد می کرد. آسیابهای بادی توی پهنه دشت مثل اشباحی خاموش بودند. کمانم را برداشتم و تلو تلو خوران راهم را از پای رود کشیدم و زدم به علف زار. بعد انگار با هر قدمم چیزی یادم می آمد. پدر را و همین پیرمرد را یادم آمد که آنوقتها جوانتر بود. آسیابهای بادی یک سو و پیرمرد قوزی سوی دیگر. هوا انقدر ساکن بود که انگار تمام جهان از حرکت باز مانده بود. توی دلم چیزی می جوشید. گلویم انگار ورم کرده بود. پیرمرد شروع به خندیدن کرد. جوری می‌خندید که انگار از زور درد است. قهقهه یا عربده مستانه ای بود. اشک توی چشمانش حلقه زده بود و دورتر که شدم می شنیدم که نعره می زند. یک نقطه آبی را نشان کرده بودم و می رفتم. پرنده بزرگی از روی صخره ای بلند شد و جیغی کشید. علف ها آشفته می شد و زوزه ای توی دشت افتاده بود. درختها داشتند از زمین کنده می شدند. پایم به هر جایی می رسید آشوبی می شد. صدای پیرمرد دورتر می شد و توی اعماق ذهنم فرو می رفت. آن یارو از مزرعه بر می گشت دشنه اش را کشید و عربده زنان شروع به دویدن کرد. نزدیک اردوگاه که رسیدم تو هم دویدی. چشمان درشتت خیس بود. جلویم ایستادی و دستانم را چنگ زدی. دستهایت می لرزید. چشمانت را تنگ کرده بودی که بتوانی مرا ببینی. قداره کش داشت از آن سو می رسید. دستهایت را رها کردم. پرنده شیرجه زد و یارو در چند قدمی بود. بغضم ترکیده بود. چشمانم را بستم و پنجه های پرنده را دیدم که خرگوشی را چنگ زد و جیغی کشید و به هوا پرید. بالهایش را که به هم می زد خون توی بازوهایم می دوید. خورشید در حال غروب بود. خار و خاشاک و گرد و غبار و شن به آسمان بلند شد و آن یارو را به عقب پرتاب کرد. به گوشه ای افتاد، دستش را بالا برد و حایل چشمانش کرد. دورمان هنگامه ای بود. انگار توی کوزه جاندار مواجی ایستاده باشیم. گردمان خاک و سنگهای معلق می چرخید و به آسمان می رفت. تو به زمین افتادی و هق هقت را فرو خوردی. پرنده را می دیدم که به سمت قله بال گشوده و می رود. سرم را برگرداندم. رد پرش را گرفتم و رفتم و گردبادی به دنبالم می آمد. زوزه ای توی دره و دشت بلند بود که شبیه صدای پیرمرد بود و درختها از ریشه در می آمد. نگاهت را روی شانه ام احساس می کردم که انگار می خواست مثل میخی به زمینم فرو کند و صدای هق هقت پایم را می لرزاند. آن یارو از ترس سبیلش را به دندان می گزید و آسمان سرخ شده بود. پای کوه که رسیدم آسیاب ها را می دیدم که با صداهای مهیبی که توی دشت طنین می انداخت می چرخند و مردمی که ناباورنه از مزارعشان به سمت آنها می دوند. یاد پدرم افتادم. آسمان را نگاه کردم و پرنده عظیم جیغی کشید. بالا که می رفتم نقطه آبی رنگی را دیدم که سوار اسبی شد و به سمت دره تاخت. بالای قله باد خنک شدیدی پوست صورتم را می مکید. پایینتر دشتی بود که آسیابی نداشت. کمانم را دوشم انداختم و آرام از این سوی کوه به پایین سریدم. گندمزارها شروع به رقصیدن کرده بود.

 

 

 

 

 

یک چند به کودکی به استاد شدیم

 

یک چند ز استادی خود شاد شدیم

 

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

 

چون آب بر آمدیم و چون باد شدیم

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Feb 27, 2008 2:58 PM

مرد که جر نمی خوره!

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

بچه که بودم خاله ام یک فیلم هندی داشت که اسمش «مرد» بود و خاله عاشقش بود.  این یارو آمیتا باچان تویش بازی می کرد و داستانش داستان همیشگی فیلمهای هندی بود. فیلم عجیبی که دوستش نداشتم ولی همیشه برایم جالب بود.

 

این «مرد» بیچاره توی فیلم خیلی بلا سرش آمد. همین‌طوری هم «مرد» شد.

 

 یک جای داستان دختر ارباب شهر که خیلی بد و خوشگل و پر افاده بود، مرد را گرفت و دستهایش را بست، لختش کرد و شلاق زد. بعد که حسابی خون راه افتاد نمکدان را برداشت و روی زخمهای «مرد» که خیلی تقلا می کرد فریاد نزند ریخت و «مرد» فریاد نزد.

 

بعدها یک روزی «مرد» سوار بر اسب از توی پنجره قصر «آدم بده» پرید تو و دختر را از وسط یک مهمانی مجلل که تویش پول بیت المال را حیف و میل می کردند دزدید و از همان پنجره شکسته اسبش را به بیرون پراند و در همین اثنا لباس دخترک از گرفتن به لبه شکسته چیزهای سر راه از هم درید. «مرد» و اسب و دختر از روی همه چیزهای دنیا پریدند و بعد از قال گذاشتن نگهبانهای دستپاچه توی جنگل ناپدید شدند. اسب با سرعت نور می تاخت و شاخه های درختان بدن برهنه دختر را خراش می داد. «مرد» آنقدر تاخت تا دختر را کاملا به خون و خراش انداخت بعد اسب را تا معدن نمک تازاند و دختر را که توی بغلش بود برد و پرتاب کرد وسط یکی از تپه های نمک. با دست نمک را بر می داشت و به خراشهای بدن برهنه او می مالید و با هر تماس، ناله های بی ناموس وار دختر، به هوا می رفت. من خیلی بچه بودم و با اینکه چیزی از اروتیسم نمی فهمیدم ولی یادم می آید صحنه خیلی اروتیکی بود. زنهای فامیل را که کاملا بر انگیخته می کرد. من می دیدم که خاله ها و دختر خاله ها و خاله های خاله ها توی گوش هم پچ پچ می کنند و می خندند و فقط حرفهای اروتیک بود که همچین جوی ایجاد می کرد.

 

البته دختر همانجا عاشق «مرد» شد ولی مصایب «مرد» به همین ختم نشد. از چندین و چند جنگ و نیمه جنگ مسلحانه و نیمه مسلحانه که تویش هی تفنگ در می کردند و شمشیر می زدند جان سالم به در برد و از باتلاقی که همه چیز را می بلعید نجات پیدا کرد و یک کار خفن دیگر هم کرد که برای همیشه توی ذهنم ماند. راستش اصلا فکر می کنم وجه تسمیه فیلم به همین خاطر بود.

 

یک روز آدمهای ارباب که همه کوتاه و چاق و سبیلو بودند، «مرد» را که اسمی شبیه «ویجی» یا «راجا» یا همین چیزها داشت گرفتند و مثل «سمیه مادر عمار» روی زمین خواباندند. بعد دستها و پاهایش را هر کدام به یک اسب بستند و اسبها را هی کردند. «مرد» کش آمد. از هر طرف. عضلاتش زده بود بیرون و درد چهره اش را در هم پیچانده بود. آدم بدها قاه قاه می خندیدند و مرد داشت جر می خورد. دستها و پاهایش باز بود و باز هم یکی از همین صحنه های شبه اروتیک پدید آمد که پچ پچ زنها را در می آورد.  بعد «مرد» قدرتش را رو کرد. یادم هست که نفسم حبس شده بود. می ترسیدم «مرد‌ ام» پاره شود اما او که پهلوانی بود برای خودش، عضلاتش را سفت کرد و شروع کرد به مقاومت. چهار جفت اسب از چهار طرف می کشیدند و در جا می زدند و عرق به تنشان افتاده بود و شیهه می کشیدند. زیر پای اسبها گود می شد، «مرد» نعره می کشید و «آدم بدها» گره ترس به ابرویشان افتاده بود و اسبها به عقب کشیده می شدند.

 

 

 

یادم نمی آید که چطور از آن مخمصه خلاص شد ولی آن صحنه توی ذهنم باقی ماند. مرد وقتی «مرد» شد که از چهار طرف با هشت اسب کشیده شد و پاره نشد. «مرد» کسی بود که جر نخورد.

 

کاش می شد زندگی مثل فیلمهای هندی باشد. آدم هر دور که دور درخت می چرخد لباسش عوض بشود. تا دوست دختر پیدا می کند همه شهر پشت سرش جمع بشوند و وسط میدان اصلی شهر با او برقصند. کاش می شد بعد از سی سال آدم ناگهان برادر یکرنگی پیدا کند. آدمهای خوب آخرش پیروز بشوند و اربابها به سزای عملشان برسند و اشک مادر دوای همه دردها باشد.

 

کاش می شد آدم هر چه کش می آید جر نخورد.

 

کاش «مرد» وجود داشت.

 

 

 

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Feb 27, 2008 2:58 PM

ماهاريشی

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

پيرمرد دوست داشتني، رفت. نمي دانم چه احساسي بايد داشته باشم. فقط مي دانم كه حالم خوب نيست. يعني از اولش نبود. امروز از صبح حال و روزم خراب بود. قبل از اينكه اين خبر نكبت را بشنوم.

 

سرم درد مي كند. اما نه زياد. بغض دارم. اما نه زياد. نا اميدم. خيلي زياد. عصباني ام؟ بي نهايت! از كي؟ از خيلي ها.

 

همه چيزهاي خوبي كه توي دنيا مي شناسم دارند ثانيه به ثانيه آب مي شوند و مي روند و چيزي كه مي ماند يك توده متعفن حجيم است كه روز به روز بيشتر باد مي كند.

 

دوستي پرسيد چه احساسي دارم. جواب ندادم در عوض از دوست ديگري پرسيدم چه احساسي دارد؟ بعد او پرسيد چه احساسي بايد داشته باشم و من از خودم پرسيدم چه احساسي بايد داشته باشم؟!

 

انگار قبل از اينكه حسي داشته باشي بايد به چگونگي اش فكر كني؟!

 

دوره زمانه اي شده آدم تصميم مي گيرد كه چه حسي داشته باشد. خوب شايد دلم مي خواهد عاقل باشم. خوب پيرمرد جايي نرفته! مرگ كه معنا نمي دهد. اما اينها همه اش چرند است. پيرمرد رفت. مرد و رفت. ديگر زنده نيست. ديگر نفس نمي كشد. ديگر حرف نمي زند. ديگر درس نمي دهد. مهم است؟

 

اصلا چه چيزي مهم است؟ چه چيزي براي از دست دادن هست؟ من كه پيرمرد را نديده بودم. معلوم هم نبود كه ببينم. معلوم هم شد كه ديگر نمي بينم. پس چي مهم است. اينكه نيست؟ اينكه پيرمرد من رفته؟ اينكه من و شش ميليون نفر ديگر استاد پير را ديگر نداريم؟ چه چيزي براي از دست دادن هست؟ آدم چيزي را كه ندارد از دست مي دهد؟ من پيرمرد را نداشتم؟ داشتم. پيرمرد، پدربزرگ بود. پدربزرگ آرامش رفت. چه كسي مي داند آرامش كجا رفت؟ چه دليلي دارد كه مخلان آرامش را ببخشم؟ ديگر چه دليلي هست كه دشمنان خرد را ببخشم؟

 

پيرمرد مگر كه بود؟ انسان بود؟ چيز كمي است؟ انسان بود. ايسم هم نداشت. فمينيسم، فاندامنتاليسم، انارشيسم، سوسياليسم، سكولاريسم…. هيچ مرض لاعلاجي نداشت.

 

پيرمرد، پيرمرد بود. الماس بود. نه چون سخت بود و گران بها نبود. پيرمرد نرم بود و ارزان. پيرمرد درخشان بود. تراش داشت.

 

 

 

پيرمرد رفت. كجا رفت؟ نيست شد؟ پودر شد؟ نور شد؟ روح شد؟ پيرمرد رفت و بعضي ها دلشان خنك شد.

 

 

 

پيرمرد رفت و من دلم سوخت. دلم براي كه سوخت؟ براي چه سوخت؟ براي هيچ! براي خودم؟ براي تو؟ براي جهان؟ نه! براي هيچ كس. فقط سوخت. سوخت اما دود نكرد. دودش توي چشم هيچكس نرفت.

 

ملا هست. گابو هست. ماهاريشي رفت. سانتياگو رفت. ديگر كسي ماهي بزرگ را از دريا نمي گيرد. ديگر كسي رنج را بزرگترين وهم جهان نمي داند. به زودي صد سال تنهايي تمام خواهد شد و ملا؟ ملا چه؟ خدا حفظش كند؟

 

 

 

رفت. رفتنش مثل بيست و پنج سالگي بود. چيزي بود كه به بعدش فكر نكرده بودم. برايم گنگ است. انگار تولد بيست و پنج سالگي باشد. كيك را كه فوت كردم با خودم گفت خوب بعدش چه؟ خوب بعدش چه؟

 

خيلي سر سپرده ام؟ نيستم. وابسته ام؟ نچ! دل شكسته ام؟ دل!!! پس چه مرگت است؟

 

لبخند گوشه لبش را مي بينم. حالم را به هم ميزند. لبخندش ريشخندم مي كند. چه اهميتي دارد؟ مرد كه مرد.

 

خوب دوستش داشتم. پيرمرد و لهجه هندي اش را دوست داشتم. موهاي سفيد و پوست براقش را دوست داشتم.

 

 

 

چه احساسي دارم؟ به كسي چه مربوط! مگر كسي مي فهمد چه احساسي دارم؟ مگر كسي مي فهمد من توي چشمهاي اين پيرمرد چه مي ديدم؟ غم اصلا يعني چي؟

 

شعبده باز همه خرگوشها را در آورده بود. بايد مي رفت. پرده بايد مي افتاد.

 

پيرمرد را كسي نكشت. پير بود. اما من عصباني ام. از خودم؟ آن هم هست.

 

 

 

آخر تو، با آنهمه ايسم لاعلاجت، با آنهمه بلاهت بي نهايتت، با آن مسموميت ذهن پوكت، با آن غم نانت، با آن روشنفكري متعفنت، با آن آرمانهاي تخمي ات، با آن شير تو شير ناجورت، با آن نگراني هاي بي معني، با آن بي خردي دامنگيرت، با آن خودپرستي سرشارت، تو چه مي فهمي من چه مي گويم.

 

پيرمرد رفت. خيلي ها رفتند. لعنتي من باز جا ماندم. كارهايم را نكرده ام. همه كارهايم مانده.

 

 

 

می فهمی حامد؟!؟!؟

 

 اینجا رو هم می تونید ببینید.

 

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Feb 27, 2008 2:58 PM

عنصر سوم

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

 

 

 

 

«سوزن رو، پرنده فضول گفت: اي نادانها بدانيد كه آنچه به جاي آتش گرفته ايد كرم شب تابي بيش نيست و گرمايي ندارد. بوزينگان را اين سخن صعب آمد او را گرفتند و سرش چنان به سنگ كوفتند كه مرد.»

 

كليله و دمنه برداشت شخصي!

 

 

 

 

 

چله تابستان بود. پدر كه قنديلي نوك دماغش چسبيده بود لرزان آمد خانه. از لاي دندانهايش صداي بارش تگرگ مي آمد و با صداي نامفهومي، در حاليكه پالتويش را تنگ دور خود مي پيچيد، مي ناليد. بعد بدون اينكه چيزي بگويد سرش را پايين انداخت و رفت توي اتاق. در را بست و مادر شك كرد كه زير پالتو اش چيزي پنهان كرده. روي تخت دراز كشيد و چند پتوي ضخيم را تا زير چانه اش كه از سرما گويي آبي شده بود بالا كشيد. توي اتاق بوي عجيبي مي آمد. من فكر كردم كه نفت باشد ولي چيزي نگفتم. پدر مي لرزيد. من يك شلوارك پايم بود و خوشم آمده بود از اينكه آدم بزرگها سردشان شده و من هيچم نيست. مادر هم سردش نبود اما خوشحال نشد. پس گردنم زد و بيرونم كرد. فكر كردم مي خواهد بابا را گرم كند اما فقط جيغ مي كشيد. بابا صدايش لاي دندانها قطع و وصل مي شد. بعد مادر در را بست و زير لب غرغر كنان رفت توي آشپزخانه. از لاي در كه نگاه كردم هنوز صورتش رنگي بين سبز و آبي داشت. بعد كبريت زد و اتاق يك مرتبه گر گرفت. آخر بوي نفت و بنزين خيلي شبيه است.

 

من از اينكه توي خانه آتش به اين بزرگي داشتيم ذوق كردم. اول پتو ها و بعد پرده ها و فرش ها و هنوز پايه هاي تخت گر نگرفته بود. مادر توي آشپزخانه ظرف مي شست و من از فكر بوي كبابي كه قرار بود از توي اتاق بيايد سر از پا نمي شناختم. ولي خبري از كباب نبود. در اتاق را باز كردم و ديدم دود و شعله ها هم جا را پر كرده. پدر روي تخت نبود. زير لحاف شعله ور توده متراكمي كوچك و كوچكتر مي شد و زير تخت يك چيزي روي سراميك كف چكه مي كرد. بعد مثل نهر كوچكي جمع شد و سرازير شد طرفم. من فرار كردم سمت آشپزخانه اما مادر را كه ديدم نظرم عوض شد. يكي از شيشه هاي مربا را كه تازه شسته بود قاب زدم و در رفتم. جيغ جيغش دور و دور تر شد تا رسيم در اتاق. نهر كوچك داشت بيرون مي آمد. شيشه را جلويش گذاشتم. از لبه هايش بالا رفت و مثل جيوه سريد توي بطري. آخرين قطره كه توي بطري رفت، توده زير لحاف ديگر نبود. لحاف هم نبود. مادر جيغ زد كه بوي سوختگي از كجاست و بعد من فرار كردم. پدر را پيدا نكردند. اما من در شيشه را بستم و زير تختم قايم كردم. يك مخلوط ناهمگون جيوه اي-كرم-صورتي- قهوه اي- سرمه اي داشت كه مدام رنگ عوض مي كرد و در هم مي لوليد.

 

بعدها كه مردي شده بودم، يك روز سيزده به در، پدر را از روي پل پرتاب كردم توي رودخانه و شب نشده خودم را رساندم به ساحل. بعد ديگر مدام گرمم بود. حتي وقتي باران مي آمد. بعد تابستان شد و همه گرمشان بود.اما من از تو داغ بودم. شب توي خانه دوام نياوردم. رفتم روي شنها ولو شدم و ستاره ها آنقدر زياد شدند كه همه چراغهاي شهر ديگر خاموش شده بود. بعد خواب رفتم. يا چيزي شبيه به خواب. مثل گرما زده ها يا مست ها يا بنگي ها، با دست و پاي باز، روي زمين ولو شده بودم و انگار دنيا دور سرم مي چرخيد و زمين انگار مدام از زيرم جاخالي مي داد و دوباره قبل از آنكه سقوط كنم بر مي گشت. فكر مي كردم مثل آدمك داوينچي شش تا دست دارم يا مثل شيوا يا حتي عنكبوت. بعد ياد آن شبي افتادم كه از زير تخت صداي جير جيرك مي آمد و تو گفتي كه خانه جن دارد و من با يك لحن باشد- ولي- بس- است، جوري كه هم به تو بر نخورد هم ادامه ندهي گفتم همينطور است و خودم را به خواب زدم. شبهاي بعد هم صدايش آمد و هر جا كه گشتيم خودش نبود. بعد تو تركم كردي و پيدايت نشد. مادرت مي گفت همزاد من تو را دزديده. من پرسيدم همزاد چيست؟ او گفت جن است. بعد من با همان لحني كه گفتم و درش تبحر دارم چيزي پراندم و خداحافظي كردم. بعد هم كه سيزده به در بود و فردايش كه تابستان شروع شد و من هي گر مي كردم.

 

توي خواب و بيداري بودم كه صداي طبلها بلند شد. طبل و دهل و طبلا و كوس و كوزه و كاسوره و هر سازي كه بشود رويش كوبيد. ساحل يك جاي صاف وسيع بود اندازه چند تا زمين فوتبال و دريا از اين موجهاي اساسي داشت كه نه طوفان است نه با كسي شوخي دارد. صداي كف كردن آب هايي كه روي هم مي افتاد، لاي هركي هركي كوبيدن نوازنده ها مي لوليد و صدايش موهاي پشت گردنم را بلند كرد. يك شلوار جين شيري رنگ پايم بود و تي شرتم را كنده بودم. سرم سنگين بود. وقتي بلند شدم، چاله شان را كنده بودند. اندازه يك استخر معمولي بود اما عمقش يك وجب نمي شد. بعد چند نفر آمدند و از توي گوني هاي بزرگي كه دنبالشان مي كشيدند، چيزهاي سبك سياه سنگ مانندي را توي چاله سرازير كردند آنقدري كه لب به لب تمام سطحش پر شد. بعد بوي نفت آمد. اينبار نفت بود. سازها وحشي شدند و آخر از توي همهمه هرج و مرجشان يك ريتم واحد و قدرتمند كه چندان هم صاف و سره نبود بيرون آمد. كبريت زدند و همه جا روشن شد. تويم داشت گر مي گرفت. از نور زرد و قرمزش دلم به هم خورد. با صورت توي ماسه ها غش كردم. به هوش كه آمدم، شعله ها نشسته بود و چند تا دلقك ترسناك يا هر چيز ديگري كه بودند با بادبزنهاي عظيمي كه دو به دو دست گرفته بودند، زغالها را باد مي دادند. صداي هوف مهيبشان قاطي كوبه هايي شده بود كه هنوز آن ديگري ها مي زدند. بعد آمدند. لخت مادر زاد، از زن و مرد، از هر طرف سرازير شدند سمت حوضچه گداخته. دور هم مي چرخيدند،‌ لنگ و لگد مي انداختند و با حركتهاي احمقانه ناريتم شان اداي رقص در مي آوردند و يك جوري بدوي و خونخواري انگار فقط لنگ و پاچه و جاهاي مهمشان را مي خواهند نشان بدهند. همان جاهايي كه رنگ سفيد زده بودند. بقيه تنشان خط خط رنگارنگ، غالبا مشكي و قرمز و زرد، بود و صداي جيغهاشان تمام سكوتهاي سازهاي كوبه اي را پر مي كرد و اين سو آن سو بعضا روي هم مي افتادند و صداي ناله ها بالا مي گرفت. دلم مي خواست باز هم غش مي كردم اما نسيم خنكي انگار بعد از پنج ماه شروع شده بود و عجيب كه از روي تل زغالها مي آمد. از اينكه شلوار پايم بود داشتم خجالت مي كشيدم اما كسي حواسش به من نبود. بعد آنها كه جفت نشده بودند يا كارشان را تمام كرده بودند دور چاله حلقه زدند و هر كس كه قيافه اش احمقانه تر مي شد،‌ مي پريد روي زغالها و آن عوضي هاي باد بزن هم هوف هوف مي كردند تا همه چيز گر بگيرد بعد آن يارو، هر احمقي كه نوبتش بود، مي دويد و با پاهاي برهنه روي زغالها طول استخر را طي مي كرد. استخر كش آمده بود انگار. آنورش را نمي شد ديد. هرم هواي داغ با دود و نور سرخ زغالها ديدم را به هم ميزد. فقط هيبت عجيبي آنسو توي تاريكي بود كه باز هم موهايم را سيخ مي كرد. انگار سردم شده باشد. نمي دانستم خوشحال باشم يا بترسم. اما بعد از ماهها يك نسيم خنك داشت مي آمد كه گهگاه نيش مي زد. تعدادشان زيادتر مي شد. دلم مي خواست زنها را، اينهمه زن برهنه گداخته، را برانداز كنم ولي آنقدر توي هم مي لوليدند كه فقط توده در هم اندام، مرد و زن، بود كه ديده مي شد. نزديك شدم. از هوف باد بزنها جرقه گنده اي بلند شد و روي سينه ام نشست كه جيغم را هوا برد. تازه آنوقت بود كه مرا ديدند. با خفت بار ترين لحني كه تا به حال جهان به خود ديده صداي خنده شان به آسمان رفت و انگار كه جري شده باشند چند تا چند تا دويدند روي آتش. از خجالت داشتم آب مي شدم. شلوار روشنم هم- كه همه با دست نشانش مي دادند- بد جور توي چشم مي آمد. آنقدر كه مانند آدمي كه غافلگيرانه برهنه شده يا برهنه غافلگير شده باشد دستم را نا خودآگاه پس و پيشم گرفتم و خودم را به جلو خم كردم جوري كه انگار مي خواهم اندام ميان تني را تا جاي ممكن از جمعيت دور كنم كه ديگر ماوراي تحملشان بود و خنده به جنون كشيد. احساس حماقت باعث شد بيشتر احساس سرما كنم. خلاف هميشه. نگاهي به عضو آويزان مردها و سينه هاي زنها كه با خودشان بالا پايين مي پريد كردم و خواستم فرار كنم كه يك نفر هلم داد سمت زغالها كه باز گر گرفته بود. با هر هوفي كه بادبزنها مي كرد، محيط روشن مي شد و در آن تاريكي بي مهتاب ساحل اعضاي تناسلي شان كه رنگ سفيد داشت، تهديد آميز و دهشتناك مي شد. مقاومت مي كردم و از ترس جيغ مي كشيدم. صداي طبلها بلند تر شد. نزديك آتش كه شدم تا مغز استخوانم يخ زد. دو نفري كه مرا مي كشيدند زدند به آتش. كف پايم داشت يخ مي زد. لختي ها تا آنور استخر مرا كشيدند و هر چه نزديك تر مي شدم هيبت موهوم آن سوي چال برايم واضح تر مي شد. آتش را كه رد كرديم كامل ديدمش. يك زن بود و از اينكه لباس تنش بود به قدري ترسيدم كه داشتم قالب تهي مي كردم. لباس پوشيدنش نه مثل من از روي حماقت بلكه يك جور مخوف بود. يك چند تكه پارچه كه انگار از دستمال كاغذي ساخته شده و يك نسيم براي دريدنشان كافي است دورش پيچيده بود كه به گلبرگ رزي مي مانست. برهنگي اش نه ناشيانه و سطحي مانند بقيه، بلكه انقدر عميق و انقدر تهديد آميز بود كه بند بند مفاصلم يخ مي زد. هيچ كس نزديكش نمي شد و او همينطور در حالت نشسته يا ايستاده يا وضعيت سيال بينابيني كه داشت در سايه روشن زغالها نگاهي به من انداخت كه ستون مهره هايم را لرزاند. يك جور غلبه شهواني خوفناك توي مهره هايم جاري شد و پيش از انكه بيافتم پريدم و خودم را به گردنش آويختم. گردني كه مي توانست هر جايي باشد و اندامي كه مي رقصيد و تغيير شكل مي داد و در هر وضعيتي آنقدر زيبا و برجستگي هايش آنقدر تحريك كننده بود كه قلبم را توي شقيقه هايم مي كوبيد. تنش گرماي عجيبي داشت. نه آن گر گرفتگي دل و اندرونم كه چند ماه اسيرم كرده بود و نه آن سوزش تيغ يخ مانند سرما كه توي استخوانم بود، هيچكدام آنقدر شديد و افراطي نبود كه حس گرماي لمس تنش توليد مي كرد. احساس مي كردم به نهايي ترين حد تحريك حس بساوايي توي پوستم رسيده ام. چيزي كه ماوراي آن برايم متصور نبود. وقتي توي آغوشش رفتم انگار خودم هم سيال باشم. لباسش با همان تماس اول دريده شد و تن زيتوني رنگ هرم آلود گداخته اش، با آن سينه هاي گرد برجسته و تپه دره هاي خلسه آورش توي دست و روي تنم مي لغزيد و صداي فرياد هاي حاكي از وحشت و شگفتي و احترام از هر سو با هق هق هاي جذبه آني در هم تنيده به آسمان رفت و پيش از آنكه با نجوايي كه تمام اعصاب شنواييم را مثل موم نرم و مثل حلوا گرم و شيرين مي كرد، بگويد كه هيچ كدامشان توان تحمل گرماي او را ندارد، خودم مي دانستم. لباسهايمان را ديدم كه گوشه اي افتاد و بعد با هم جفت شديم و بويش از لاي تمام بندهاي بدنش ، از لاي تمام لايه هاي از هم گشوده اندامش، مشامم را پر كرد و مثل خامه اي كه قاطي شكلات شده باشد توي هم مي لوليديم و سيال و مذاب از طعم هم مي نوشيديم و جوری مدهوش بودم که هر جایی در دستم می آمد به دندان می کشیدم. انگار آدمی که بخواهد بوی خاک نمزده زیر زمین را به کام بکشد . طعمی گس و سوزان لابلای دندانها و توی تمام مشامم جاری می شد و سوزش شهوت بار دندانهایش که توی گوشت تنم فرو می رفت را انگار بخواهد روحم را ببلعد یا انگار که من شیره روحش را می مکم، در خود احساس می کردم. تمام خواهش و هوسي كه به يك زن توي مخيله تمام دنيا وجود دارد توي مهره هاي كمرم گر مي گرفت و جاري مي شد و انقدر تكانم مي داد كه مي خواستم از اوج لذت و شهوتي كه گرماي تنش روي پوستم پديد مي آورد فرياد بزنم و فرياد زدم. با نعره هايي كه شك نداشتم تا خيلي دور تر از شهر و خيلي دور تر از جاهايي كه ذهن ياراي سفر دارد مي رود و چه كساني و چه موجوداتي كه اين عربده هاي مست شهوت مهار ناپذير را نمي شنيدند. آنقدر نعره كشيدم كه همه آنهايي كه جيغ مي كشيدند حتي آنها كه ساز مي زدند و حتي هوف هوف بادبزنهاي بي اختيار هم خاموش شد و در اين فريادهاي شعله ور چنان سرشار از لذت يا دقيقتر بگويم ارضاي بي بديلي شدم كه انگار هيچ انتهايي نداشت و او نيز در اوج لذت و جذب در سيلان پرتپشي كه با تن من داشت از ته جانش جيغ مي كشيد و اگر اندك هوش زيباپرست و زن ستايم باقي نمانده بود، حد و مرز تنهايمان را در آن معجون غليظ ، تشخيص نمي دادم. آنگاه بود كه احساس كردم دارم مي چكم. قطره مي شوم و آرام مي چكم. بعد از لابلاي جمعيت تو را ديدم. لخت بودي و يك جاهايي كه خيلي تعصبشان را داشتي رنگ سفيد داشت. دستت دور كمر يك لندهور چهار شانه بود كه غير از آنجايش كه سفيد بود، وسط گلهاي صورتي زشتي كه روي تنش كشيده بود را هم سفيد كرده بود. لابلاي جيغ ها شنيدم كه تو به همراهت، همانطور كه مرا نشان مي دادي، به زمزمه و از روي ترس گفتي من آن يارو را مي شناسم و آن غولتشن با همان لحن آشناي باشد-ولي- بس- است، چيزي پراند كه تو گوش ندادي. بعد رهايش كردي و با يك شيشه خالي مربا شروع كردي به دويدن به سمت من. آن يارو هم با آن گلهاي صورتي مسخره و شي سفيدي كه جلويش تاب مي خورد دنبالت مي دويد. با تكانهايي كه شبيه قل قل گدازه هاي آتشفشاني بود، ارضاي طولاني ام كه تا سپيده به درازا کشید، جايش را به آرامش سكوتي داد كه تنها صداي امواج مي شكستش و من توي گرگ و ميش دم سحرُ تو را ديدم كه در بطري را باز مي كردي و آن يارو كه پاهايش سم داشت.

 

 

 

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Feb 27, 2008 2:58 PM

عنصر دوم

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

 

«تا اناري تركي بر مي داشت  

دست فواره خواهش مي شد »  

 

 

 

دلم مي خواست برويم خودمان را دفن كنيم. تنها راهش همين است. آن بيرون، توي بيابان سفت و سخت آن دورها، يك جايي كه بشود زمين را كند پيدا مي كنيم. جايي كه چشمها نمي بينند و پا ها نمي رسند. با بيل مي رويم. من و تو و بيل. با هم  مي رويم و تو بيل را دستت مي گيري و چال خودت را مي كني و بعد من چال خودم را. بعد بايد لخت بشويم.

 

 

 

نه! فكر كنم بهتر است تجديد نظر كنم. بيابان نه. رنگ خاك بيابان را دوست ندارم. زيادي روشن است و زيادي پوك. يك خاك تيره سنگين مي خواهم. خاكي كه عقيم نباشد. جايي باشد كه درخت داشته باشد. بايد پيدايش كنيم.

 

 

 

لباسهايمان را به شاخ درخت مي اندازيم و تماشا مي كنيم كه بند مي شوند يا نه. بعد مي خنديم. سرخوش. آدم توي جنگل شرمش مي شود اما تو دوست داري لباسهاي زير را به شاخه درختان پرتاب كني و آن بالا گيرشان بياندازي و جايش، پس و پيشت را با برگ درختان بپوشاني. توي جنگل بدوي و  آواز بخواني اما كوتاه مي آيي و قول مي گيري براي اتاق خوابمان درخت هاي بلند بلوط بگيريم. من هم قول مي دهم و تو راضي مي شوي. ديگر وقت كندن چال است. دوست ندارم زمين خيس باشد. باران چند وقتي است نباريده ولي خاك نم دارد. كندن زمين خشك اما سخت است. صداي بيلي كه توي خاك فرو مي رود خيلي تحريك آميز است اما ادامه مي دهيم. بعد من مي خوابم توي چال. تو بالاي سرم ايستاده اي. نگاهم مي كني. از كنار سرم سرگين غلتان درشتي مي گذرد. تو جيغ مي زني. مي گويي بيا برگرديم. من اما دماغم با بوي خاك نم خورده پر شده. چشمانم را مي بندم. تو لباسهايت را زير بغلت مي زني و مي دوي. كاش لا اقل رويم خاك مي ريختي.

 

دستانم را به بيرون دراز مي كنم و لحاف خاك را روي سينه ام مي كشم و مي خوابم. هر كس بيايد فكر مي كند كسي كله اش را روي زمين جا گذاشته و رفته.

 

آن بالا نور خورشيد اما، لاي برگها گير كرده است. گه گداري، درزي پيدا مي كند و روي صورتم شروع به رقصيدن مي كند. بعد پاييز مي شود. برگها مي ريزند و روي زمين كپه مي شوند. ديگر كله ام آن زير است. بعد برف مي آيد و همه چيز سفيد مي شود.

 

كلاغها و سنجابها گردوها را مي دزدند و زير خاك جايي پنهان ميكنند. سردشان كه شد مي گردند پيدا مي كنند و مي خورند. هميشه بعضي از گردوها گم مي شوند و جايشان درخت گردو در مي آيد.

 

تو مرا يادت مي رود و برفها كه آب شد كله ام نصف مي شود و از توي مغزم يك جوانه سبز كم رنگ بيرون مي زند. مغزم پيچ زياد دارد. خيلي بيش از گردو هاي كهنه. دلم مي خواهد درخت گردو بشوم. از اينهايي كه دراز مي شوند و قطور و سفتند و سخت و ميخ تويشان نمي رود.

 

 كله ام روي خاك جوانه مي زند. بعد خاك از زيرش پوك مي شود و مغزم توي گودال مي افتد و برگ تازه جوانه بيرون مي ماند. بدنم آن زير است. باران و برف پوساندتش. آن پايين سرگين غلتانها چيزهايي پيدا كرده اند. مي كنند، ‌قل مي دهند و مي برند. يكي از همين روزها نوبت گوشهايم هم مي شود. بعد هم چشمهايم. مورچه ها هم روده هايم را با تونلهاشان اشتباه گرفته اند. صدها هزار مور قلقلكم مي دهند و مي خندم. قهقهه مي زنم و برگهاي مغزم تكان مي خورند. مورچه ها ليز مي خورند و دشنام مي دهند و خنده ام را فرو مي خورم.

 

مغز خيلي مقوي است. براي همين زود رشد مي كنم. ساقه مي كنم. شاخه مي دهم و برگ در مي آورم. ريشه ها از توي روده هايم مي گذرند و دست و پايم ريشه مي شود. پوست مغزم را باد مي برد و درخت تناوري مي شوم كه بار نمي دهد. گردويي مي شوم كه فقط سايه دارد.

 

بعد تو مي آيي. با بيل. دو نفري. يادت نيست گردويت را كجا چال كرده اي. زير سايه درخت بساط پهن مي كنيد و كيف حصيريتان را باز مي كنيد و سيب و خيار و ساندويچ مي خوريد و عجب جايي است اينجا. هيچ كس ديد ندارد. يادت نمي آيد براي  همين انتخابش كرديم. روي زيلو ولو مي شويد و كارتان را مي كنيد و من آبستن مي شوم و ميوه مي دهم. بعد نور از لاي درزهاي برگهايم در مي رود و مي زند توي چشمت. بالا را نگاه مي كني و بزرگترين گردوي عمرت را مي بيني. از من بالا مي روي و گردو را مي چيني. پوستش را مي كني و مي شكافي اش. مغز زرد رنگش هنوز نرم است. وقتي مي خوري ياد كله پاچه مي افتي و غش مي كني و مي غلتي توي چاله كنار درخت. بيل رويت خاك مي ريزد، سيگارش را مي كشد و مي رود توي زيرزمين خانه مدام نفسهاي عميق مي كشد. بوي خاك نمور سردابه ها معتادش مي كند و شروع به بافتن طناب مي كند.

 

سرگين غلتانهاي بيگناه  توي زلزله كشته مي شوند  و انبار آذوقه شان مي ماند و جوانه مي كند. از تويش درختان چشم و تخم مرغ در مي آيد. هيچ كس اينجا ديد ندارد اما درخت هزار چشم تمام دنيا را مي بيند و درخت تخم مرغ بوي بادكنك ظهر تابستان را مي دهد. تو اما درخت انگوري مي شوي كه دور من مي پيچد و ميوه هايش نه انگور كه انار است.

 

 

 

ای   کاش   که   جای   آرمیدن    بودی

 

يا   اين   ره   دور   را   رسيدن   بودی

 

کاش از  پی  صد هزار سال  از دل خاک

 

چون   سبزه   اميد    بر   دمیدن   بودی

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Feb 27, 2008 2:58 PM

عنصر اول

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

 

 

 

 

فکر کنم اول فیلم سانست بولوار بود. مردی دمرو روی سطح آب استخر افتاده و مرده بود. شب بود.

 

 دلم می خواست روز بود و نورهایی که کف استخر بازی می کردند را می دیدم. آدم وقتی بعد از مرگ روی آب بیافتد احساس بی وزنی عجیبی می کند. اگر آب ساکن استخر نباشد که چه بهتر. یک دریاچه آرام و تمیز و دنج را ترجیح می دهم. موجهای کوچک آدم را بالا و پایی می برد و آدم مثل ملحفه سفیدی که توی نسیم روی بند رخت پهن شده احساس پرواز می کند. دوست دارم عمقش کم باشد. آنوقت سنگهای گرد کف دریاچه را می بینم. بازی نور روی کف دریاچه ها باید دیدنی باشد. مخصوصا که ممکن است ماهی هم از آن زیر رد بشود. تصورش را بکن ماهی ها از آن پایین تو را چطور می بینند. موهایت روی سطح آب پریشان است و دستانت را مثل پرنده ای از دو طرف باز کرده ای. بدنت از آب سبکتر شده است و چشمانت باز باز کف آب را زل زده است. سوراخی که زیر قلبت پیراهنت را قرمز کرده دیگر رنگش پریده. دهانت از تعجب باز است و ماهی ها که دهانشان همیشه باز است فکر می کنند ماهی هستی. بعد دستهایت را که می بینند فکر میکنند یک ماهی عجیب پرنده ای. اما به هر حال تو مرده ای و ماهی ها اینرا می فهمند. جلبکها را هم می شود دید. آب مثل درختان توفان زده تکانشان می دهد. آن وقت است که آرزو می کنی کاش هیچ کس پیدایت نکند. همانجا بمانی تا باران بیاید. وقتی روی آب ولو باشی و باران روی پشتت ضرب بگیرد مثل این است که آب باشی. دیگر خیس هم نمی شوی. یادم می آید شامیل می گفت فقط کسانی از خیس شدن می ترسند که خشک باشند.

 

می خواهم وصیتی بکنم. وقتی کشته شدم، مرا ببرید یکی از جزایر دوردست اقیانوس آرام جایی که زیاد استوایی و گرم نباشد. یک کت و شلوار کرم رنگ که فقط به درد همین مراسم می خورد تنم کنید. همان پیراهنی هم می خواهم که روی قلبش جای گلوله است. کراوات اما برای همچین مراسمی زیادی با تکلف است. یقه که باز باشد ماهی ها بیشتر احساس راحتی می کنند. می خواهم فضا خودمانی باشد. بعد یکی از همین غولتشن های توی فیلمها را صدا کنید بیاید با دست چپ پس یقه ام را  بگیرد و با دست راست پشت کمربندم را. بلندم کند. توی هوا تابم بدهد از روی قایق یا از روی یکی از صخره های جزیره پرتابم کند به دورترین جایی که می تواند. آنوقت است که با پوزه توی آب فرود می آیم و بعد مثل یک بشکه خالی روی سطح اقیانوس کبیر شناور می شوم. تا به حال کف اقیانوس را از این نزدیکی ندیده ام. آب مرا می برد و آنسوی کره زمین جایی در سواحل اطلس به خشکی می اندازد. توی راه خیلی چیزها دیده ام. باور کنید از آن بالا که رد می شدم مردمان آتلانتیس را می دیدم که کف دریا مشغول کشاورزی بودند. حتی وقتی زمین را از نزدیک قطب جنوب دور می زدم توی یکی قالب یخ مکعبی شفاف گیر افتادم که وقتی نور تویش می افتاد مثل منشور تجزیه اش می کرد. در ضمن این را هم بگویم که ماهی هایی که لای صخره های مرجانی وول می زنند خیلی خوشگلند.

 

همیشه دلم می خواست احساس یکی از بطری هایی را که تویشان نامه است را تجربه کنم. شما هم اگر بخواهید می توانید نامه ای نوشته در من فرو کنید. آنسوی اقیانوس یا دست پلیس می افتد یا پزشک قانونی. ولی لااقل مطمئن هستید به مقصد می رسد. خودم برایشان توضیح می دهم که شما دخالتی در کشته شدن من نداشتید.

 

راستی شاید تصمیم بگیرم توی راه تبدیل به ماهی شوم. ماهی تون خیلی خوب است. آدمی که ماهی تون باشد می تواند همه جا برود. می تواند با خیال راحت از کوسه ها و نهنگها حساب ببرد و مطمئن باشد که هر آن خورده می شود. آنوقت است که شاید به جای سواحل اطلس تصمیم بگیرم به قلاب یک پیرمرد کوبایی بیافتم. شاید هم بیایم همین چابهار خودمان. خودم را بیاندازم توی تور یکی از همین لاغرمردنیهای سیاه سوخته موفرفری که با صدای تو دماغی آهنگهای قری می خوانند و روی دله حلبی می زنند. باورت می شود که زیر لُنگهایشان شورت نمی پوشند؟

 

آنوقت می فهمی چه می شود؟ یک روز که در کنسرو ماهی را باز می کنی نامه خودت را توی قوطی پیدا می کنی و از حال می روی. شوهر جدیدت (اگر عاقل باشی و به پای من نشینی) می آید نامه را می خواند. ماهی را توی جوی آب جلوی گربه ها می ریزد و سیگاری می شود. تو اما می فهمی که قناری ها را گربه ها می خورند و شروع می کنی به آواز خواندن.

 

 

 

 

 

 

Advertisements

مارس 31, 2010
Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Nov 19, 2008 8:12 PM

همیشه شعبون. یک بار هم رمضون

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

دائی جون اومده بودند. با خاله جون و چند تا دختر خاله جون و اینها. پری جون در جواب چه خبر فرمودند: «رفتیم برای رمضون خونه خریدیم.» رمضون نوکر دائی جون می‌باشد. اسم زنش ویداست و توی خونه دائی جون کار می کند. چند ماهی است که 206 اش را فروخته چون ماشین دائی جون را هر وقت کار داشته باشند بر می دارد هر وقت هم که کار داشته باشد آژانس می گیرد. پدر عیال می پرسد: خانه کرجش را فروخت که خانه تهران خرید. دائی جون می گوید: نه آنرا هم دارد. دائی جون توضیح می دهد که فروشنده راضی شده قسطی بدهد. ماهی پنج میلیون. مادر عیال می پرسد. ماهی پنج میلیون از کجا می‌آورد؟ پری جون می گوید: اوه. در می آره. پسر زبلیه. مادر عیال نگاهم می کند و می گوید سروش یاد بگیر. نمی دانم منظورش زبلی است یا نوکری که پری جان در می‌اید که من که اعتقاد دارم چون آدم خوبیه خدا براش خوب می خواد. مادر عیال باز تایید می کند که همینطور است.

رمضون توی خانه دائی جون زندگی می کند. همان دائی جون که اگر خانه اش آنجا باشد دور از جون گرگ ممکن است بخوردش. توی خانه دائی جان می خوابد و همانجا غذا می خورد. لباسهای خودش و زنش را دائی جان می خرد و حقوقش یک و نیم برابر حقوق من است. ( حقوق رسمی اش 5 میلیون نیست ها خیلی کمتر است. 5 میلیون مقدار قسطی است که می تواند در ماه بدهد.)‌هر بار هم که کسی بمیرد یا خانه بخت برود یا توی خانه مهمانی باشد به دلار انعام می گیرد و قسم می خورد که می داند عکس کدام رئیس جمهور آمریکا را روی هزار دلاری زده‌اند.

رمضون آدم خوبی است و خدا برایش خوب می خواهد برای همین هم دو تا خانه دارد. رمضون آدم خوبی است چون مثل من به نوکر هیچ کس دیگری حسادت نمی کند. مادر عیالش هم به او نمی گوید از نوکر کس دیگری یاد بگیرد. و مثل من نوکری آدمهای گداصفت را نمی کند.

رمضون خیلی هم آدم فهمیده باکمالاتی است. از همین نوکرها که توی «بازمانده روز» پیدا می شود. دست فرمان خوبی دارد و می‌داند که کدام سینی مسی آنتیک برای آن کار بهتر است و می تواند از توی 16 سینی موجود بهترین را انتخاب کند. کاری که زنش ویدا هم بلد است و عیال ما عرضه اش را ندارد. که البته این نکته را مادر عیالمان هنوز نمی داند.

رمضون رفیق و همکاری دارد که اسمش عبدالغنی است. عبدالغنی به دوست نویسنده ما می گوید من این زردآلو را جلوی مهمان نمی‌گذارم و چنان جبروتی دارد که نویسنده ما حسابش را صاف بکند و قطر شهر را دنبال زردآلوی باب طبع عبدالغنی جستجو کند. با پارتی بازی از میوه‌فروش محله پدری می‌خواهد که زردآلوی هم شان عبدالغنی برایش پیدا کند و به او توضیح می دهد که چطور آینده زندگی زناشویی اش بستگی به این زردآلوها دارد.

عبدالغنی به صورت پروژه ای کار می‌کند. آقای خودش است. آسایش دوستش رمضون را ندارد اما هر وقت پروژه‌ای، ختمی، عروسی ای، پاگشایی،‌ختنه‌سورانی، حمام زایمانی باشد خبرش می کنند. شلوار جین مارکدار می پوشد وچای خوشرنگی می ریزد و یک جور شپشویی نگاهت می کند که حسابت دستت می آید و از میزان مستقلاتش هنوز خبری در دست نیست.

 

خاله عیال(خاله غایب) ویلایی در شمال خریده است. داریم به عیالمان می گوییم اگر وام خودرو بگیریم پول نداریم ماهی صد تومان قسطش را بدهیم. مادر عیال می گوید شما نمی‌خواید ویلا بخرید؟ ما تشکر می کنیم. مادر اصرار می کند. پیشنهادش را رد می کنیم. سر آخر مجبور می‌شویم باز هم باعث سر شکستگی اش بشویم و بگوییم پول نداریم. مادر عیال می گوید یعنی 60 میلیون هم نداری. بعد در مزایای پس انداز برایمان حجت می‌آورد. بعد سعی می کنیم توضیح بدهیم که بحث پس انداز نیست و اگر مثل رمضون هیچ چیز خرج نکنیم هم دقیق 10 سال طول می کشد تا آن مقدار پول حاصل گردد. بعد باز می شنویم که زندگی بلد نیستیم. اینها البته دیالگوها ذهنی است.

 

به علت همان مسائل امنیتی از باقی احساسات مربوط به دیدار صمیمانه جمعی از مقامات معظم «جون» و من و عیال صرف نظر می کنیم. فقط اینکه هر وقت همه میروند دلم برای خانه پدری آنقدر تنگ می شود که دلم می خواهد پا برهنه بدوم و سرم را روی پای مادرم بگذارم برای دو ساعت.

 

 می فرمایید بی احتیاطی کردیم.جهنم. پی اش را به تن مالاندیم این بار. همیشه شعبون یه بار هم رمضون.

 

پینوشت: این یکی را نمی گفتم حتما می مردم. چند روز است حالم بابتش خراب است. یک بنده خدایی رفته چند سال پیش یک خانه 70 متری خریده توی کرج. دائی جون اعتقاد دارند که اشتباه کرده. بعدخاله جون و دخترخاله های جون و والدین عیال هم دم می گیرند که ما گفتیم نرو کرج. بیا تهران بخر. دائی جون می گوید: حرف کسی را که گوش نمی کند. پس که سرتق است.

 

پینوشت 2: به علت استقبال تخمی،‌ داستان کدو حلوایی را ادامه نمی دهیم. بعدا شاید برای راحیل آخرش را بگوییم.

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Nov 16, 2008 5:51 PM

آقای کدو حلوایی1

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

آقای کدو حلوایی متولد  هالوین است. یک شب، دختر و پسر جوانی که توی یک خانه بزرگ حیاط‌دار زندگی می‌‌کردند، تصمیم گرفتند توی یک کدو حلوایی را خالی کنند و دو تا چشم و یک دهان گشاد همیشه خندان برایش در بیاورند. بعد هم روی یک چوب سوارش کردند و کاشتندش توی حیاط خانه. شب هم رفتند توی رخت‌خواب و چون باران می آمد و رعد و برق می زد تنگ هم چسبیدند و باد زد و شمع را خاموش کرد ودیگر نمی دانیم بعدش چه شد.

آن شب باران خیلی تندی می آمد. دخترک یادش نبود که صبح همان روز تفاله چای را درست همانجایی توی باغچه خالی کرده که شب آن چوب را کاشت و چوب هم خوب همان چوبی بود که پسر صبح توی کوه از درخت سنجد سبزی کنده بود.

خوب درخت سنجد هم که می دانید چطور است. اصلا اگر با یک چیز سازگار نباشد، آن چایی است. باران هم که می آمد و رعد و برق سومی که زد، دختر دیگر کاملا توی بغل پسرک وا رفته بود و نور رعد و برق توی چشمهای کدو را روشن کرد و همزمان چوب سنجد شروع کرد به جنبیدن و همینطور که شیره چایی به سرش می رسید ریشه‌های ریزی اندازه موی سبیل عمو سبیلوی نانوا شروع به در آمدن کرد.

پسر و دختر آنقدر خوشحال بودند که دیگر اصلا یادشان رفت که کدو توی باغچه است و کدو روی پایه‌اش شروع به رشد کرد و چند ماه بعد یک نیمچه درخت سبزی توی باغچه در آمده بود که رویش یک کله گنده خندان داشت و نکته عجیبش این بود که کدو با شیره چایی که از اوندهای سنجد گذشته بود و برقی که از آسمان توی کله خالی اش پیچیده بود تبدیل شد به یک موجود زنده عجیب که کم کم همینطور که رشد می‌کرد احساس عجیبی بهش دست می داد که درخت نیست و باید یک فکری به حال خودش بکند.

کدو حلوایی هر روز از توی باغچه نگاه می کرد توی اتاق خواب آن پسر و دختر و هر چه بیشتر می‌گذشت بیشتر به این نتیجه می رسید که دختر جوان موجود خیلی زیبایی است. نگاهش می کرد که چطور لباس می پوشد و چطور موهایش را شانه می کند و چطور خودش را شل می کند و می‌اندازد توی بغل پسر. مرد جوان چشم از دختر بر نمی داشت و کدو حلوایی که همین احساس را نسبت به دختر داشت آرزو کرد که ای کاش جای پسر بود و می توانست همیشه دخترک را نگاه کند. همین شد که هر چه بیشتر می گذشت بیشتر شبیه مرد جوان می شد.

کدو حلوایی خودش نمی دانست چه اتفاقی دارد می‌افتد. فقط روز به روز بیشتر شبیه مرد می‌شد. اولش ساقه‌اش دو شاخه شد و بعد هم دو تا شاخه از ساقه اصلی در آمد و باز شد به دو طرف. همینطور که روزها می گذشت ریشه های کدو هم توی خاک شل‌تر می شد. تا اینکه یک روز آنقدر لق شد که از جا در آمد و با پوزه افتاد روی زمین.

کدو حلوایی آنقدر از این اتفاق جا خورده بود که متوجه نشده که توی گلها افتاده. زود از جایش بلند شد و با تقلید از مرد جوان شروع کرد به راه رفتن با دو تا پای چوبی‌اش. اولش سخت بود ولی چون خیلی باهوش بود و مدت زیادی مرد را نگاه کرده بود زود یاد گرفت.

چند قدم که برداشت به این نتیجه رسید که باید برود توی اتاق و منتظر دختر بایستد. هیچ کس خانه نبود برای همین از توی پنجره رفت توی اتاق و یک راست رفت سراغ کمد لباس مرد و بهترین کت و شلوار پسر را که یک کت و شلوار بنفش ساتن براق بود پوشید و صورتش را با دستمال پاک کرد و کمی هم واکس مو زد به برگهای بالای سرش و نشست روی لب تخت‌خواب تا دختر بیاید.

چند ساعتی طول کشید تا دختر برگشت. در اتاق را باز کرد و همینکه خواست بیاید تو، کدو که حالا اسمش را گذاشته بود آقای کدو حلوایی، از لب تخت بلند شد و دوید طرفش. دختر هم بدون اینکه جیغ بکشد، غش کرد و افتاد روی زمین. از صدای افتادنش مرد جوان سراسیمه دوید توی اتاق و آقای کدو حلوایی را که دید آنطور لبخند می زند از جا پرید و دوید سمت تفنگش. آقای کدو حلوایی که خیلی ناراحت بود و نمی توانست جلوی لبخند مسخره اش را بگیرد تا وقتی که صدای بنگ تفنگ در بیاید و یک چیزی مثل زنبور از توی یکی از برگهایش رد بشود و آنطور دردش بیاید نمی دانست چه خطری تهدیدش می کند اما تا به خودش آمد دو تا پا داشت و دو تای دیگر قرض کرد و زد به چاک. ما از سرنوشت اقا و خانم جوان خبری نداریم. اما آقای کدو حلوایی از همان پنجره پرید بیرون و زد به چاک.

کدو فهمید که یک جای کار ایراد دارد و باید خودش را جوری شبیه آدمها بکند که دیگر کسی آنطور از ترسش غش نکند و برایش تفنگ نکشد. توی برکه به صورت گرد و کله گنده اش نگاه کرد. به دستها و پاهای خشکیده و لاغر و قهوه‌ای اش و چند دانه سنجدی که آویزان بود از انگشتهایش. اول برگهای اضافه را کند و بعد سنجدها را و بعد چون کار بیشتری ازش بر نمی‌آمد فهمید که اگر می خواهد دستش به دختری مثل همان دخترک برسد باید آدمها را بیشتر بشناسد.

توی همین فکر ها بود که کلاغی که روی درخت  بود مچش را گرفت و با قارقاری که فقط آقای کدو می‌فهمید صدایش کرد و گفت:

–          چیه؟ خیلی پکری! می خوای راهش رو بهت یاد بدم.

آقای کدو که جا خورده بود سرش را دنبال کلاغ چرخاند و موجود سیاه پرداری را که شبیه همانهایی بود که توی باغچه روی سرش خراب کاری می کردند دید. با تعجب نگاهش کرد و پرسید:

–          توی می دونی چطوری باید…

–          معلومه که میدونم. تو به جاش چی می دی بهم.

آقای کدو به خودش نگاه کرد و دید جز کت شلوار بنفش آن پسرک چیز دیگری ندارد اما کلاغ گفت لباس به دردش نمی خورد و بعد در جواب کدو که خیلی مشتاق دریافت کمک بود سرش را کمی تکان داد و گفت: «من کدو می‌خوام.» کدو پرسید که یعنی چی؟ او فقط یک کدو داشت که همان خودش بود. کدوی دیگری نداشت که به کلاغ بدهد. اما کلاغ گفت به او ربطی ندارد و اگر می خواهد راه آدم شدن و رسیدن به عشق را یادش بدهد باید به او کدو بدهد.

کدو پیش خودش فکر کرد یک ذره کدو که عیبی ندارد. او کله ای به این گندگی داشت و تویش کلی کدو به دیواره‌های تو خالی چسبیده بود. می توانست کمی به کلاغ بدهد و در عوض راهش را یاد بگیرد. برای همین موافقت کرد و کلاغ هم امان نداد و پرید و منقارش را کرد توی چشم کدو و یک تکه از گوشت آن تو را کند و پرید روی درخت و شروع کرد به خوردن.

آقای کدو حلوایی که انتظار این را نداشت از شدت ترس و درد از حال رفت و وقتی به هوش آمد دید کلاغ روی شاخه بالای سرش نشسته و نگاهش می کند. کدو کله‌اش را مالید و گیج و مبهوت به کلاغ گفت که حالا راهش را نشان بده. کلاغ هم قدم اول را او یاد داد. باید می رفت پشت پنجره مدرسه و درس خواندن بچه ها را گوش می داد. بعد قدمهای بعدی و بعدی و بعدی و هر بار کلاغ  تکه ای از کدوی توی کله را می کند و می خورد. آداب غذا خوردن. روش لباس پوشیدن.( تازه فهمیده بود که آدمهای حسابی کت شلوار بنفش براق نمی پوشند مخصوصا وقتی کله‌شان نارنجی و گنده باشد.) آموزش «تعارفات» خیلی برایش گران تمام شد و کلاغ یک گاز گنده از کنار کله اش کرد و وقتی که کدو اعتراض کرد کلاغ گفت باید یکی هم از آن ورت بردارم که شبیه گوش بشود.

آقای کدو حلوایی کله‌اش را از گوشت شیرین و آبدار کدو خالی می کرد و به جایش پر می کرد از درس و آداب و رسوم و حرفهای قشنگ.

حال شما چطوره. خیلی ممنونم. کوچیک شمام. دوستت دارم. بفرمایید. خواهش می کنم. خونه خودتونه. فرمول آب دو تا هیدروژن داره و یک اکسیژن. اکسیژن برای تنفس موجودات زنده، حتی کدوها، لازمه و نسبت محیط دایره، شبیه ترین شکل به آقای کدو، به قطر آن،‌ چیزی شبیه دهان آقای کدو، می شود عدد پی.

بعد آقای کدو را یکی از معلمهای سال آخر دبیرستان پشت پنجره کشف کرد و دلش برایش سوخت. با مدیر مدرسه صحبت کرد و آقای کدو توانست توی امتحانات دیپلم شرکت کند. نمی دانست چطور می‌‌شود که همه بچه ها وقتی «کله کدو» صدایش می کنند انقدر می خندیدند ولی او که اسم بچه ها را صدا می کرد نمی خندید.

به هر حال دیپلم و کنکور و بعد آقای کدو توی بهترین دانشگاه شهر قبول شد. سوالها را کلاغ برایش نیاورده بود اما برای اینکه روش تست زدن را یادش بدهد کمی دیگر کدو خورده بود.

سالها به این منوال گذشت. آقای معلم مهربان و زنش که بچه ای نداشتند و مبهوت استعداد کدو بودند تصمیم گرفتند او را به فرزندی قبول کنند و وقتی آقای کدو درسش را تمام کرد فهمید که عاشق شده است.

دختر شباهت زیادی با همان دختری که او را کاشته بود نداشت اما زیباترین دختر دانشگاه بود…

 

 

شاید ادامه داشت…

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Nov 12, 2008 10:50 AM

اصاب ندااااااااااااارم!

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

درخت سرو چند هزارساله‌ای که به دست زرتشت در کاشمر کاشته شده بود به دست خلیفه عباسی المتعفن بالله از ریشه در آورده شد تا پایه های …(سانسور) به لرزه نیافتد.

 

سی سال است کلمه ترکیب‌هایی وارد زبان فارسی شده که از عمق دنائت و رذالت عمومی آدمهایی حکایت دارد که آنها را بر ساخته‌اند.

مسافرنماها همین مردم عادی هستند اما وقتی توی اتوبوسها یادگاری می‌نویسند ما برای اینکه باور نکنیم که همین مردم همیشه در صحنه این کار زشت را کردند می‌گوییم مسافرنما!

تماشاگرنماها توی ورزشگاه با خواهر مادر بازیکنان و داور و سایر مردم به وصلت می رسند. مواد منفجره می‌ترکانند و بعد به جای اینکه باور کنیم این کار جوانان غیور ایران زمین بوده می اندازیمش گردن موجودات غیر ارگانیکی به نام تماشاگرنماها.

دانشجو نماها کسانی هستند که می روند توی دانشگاه درس می خوانند و اگر اخراج نشوند مدرک می گیرند و اگر پا بدهد از سیاستهای ‌ح‌ک‌ومت انتقاد می کنند اما چون این اراذل اوباشی که انتقاد می‌کنند باید با دانشمندان جوانی که دارند رتبه اول تولید علم در جهان را برایمان ارمغان می‌آورند! اشتباه نشود ،‌تفکیک شوند ریشه اصلی این مشکل، یعنی دانشجو نما ها شناسایی شدند.

استادنما، آدمهایی که از دانشگاههای معتبر جهانی مدرک دارند و در اوقات فراغت توی اتاق در بسته به دانشجویان وجیهه تجاوز می کنند.

روزنامه‌نگارنما، کسانی که اصولا خدا ازشان نمی گذرد!

سیاه‌نما، کسانی که مملکت گل و بلبل را سیاه و تیره نشان می دهند.

اص‌ل‌اح‌ط‌ل‌ب نما، کسی که سعی می کند ثابت کند جز طیف خاصی از جریان سیاسی کشور است در حالیکه واقعا هم هست!

مردم نما، ایادی استکبار که با جمعیتی نزدیک به 70 میلیون در جهت سیاه نمایی شرایط اجتماعی اقدام می کنند.

آب نما، مایعی که شبیه آب است اما مممکن است به رنگ زرد یا سفید باشد و بوی مشکوکی بدهد.

شب نما، آدمی که سعی می کند به مردم بقبولاند که روز نشده و هنوز شب تار است.

خودنما، همان آینه است.

و حالا یک آدم مادر به خطای دیوث، جاکش، قرمساق، حرومزاده، بی ناموس، فاحشه سالاری پیدا شده که آمده گفته درختهای مقدس‌نما ‌باید قطع شود. تعریف مقدس نما هم معلوم است.

مقدس نما، درختی است که به علت اینکه عمرش از ما یا حتی از باورهای تخمی ما بیشتر است و نقاط انتهایی بدنمان را به سوزش می آورد و در عین حال با توطئه و جذب دخیل از ملت هوشیار و دانشمند این مرز و بوم، کاسبی …‌زا‌د‌ه های من در آوردی قارچی را کساد می کند.

 

در سی سال آزگار سیاهی که توی این خراب شده زندگی کرده ام، خبری به این وحشتناکی نشنیده‌ام. فروریختن بودا در بامیان افغانستان در مقابلش هیچ است. جالب اینجاست که همان مردم بی شرفی که شرت ننه شان را به شاخه‌های درختان گره می زدند هم اعتراضی نکردند.

توی محیط کارم هم با رگ گردن برآماسیده این را گفتم همه پشتشان را کردند و رفتند توی این مایه ها که به تخمم.

به فعالان حقوق زنان هم که بگویی پوزخند می زنند که پوف ما دنبال حق طلاقیم این آدم سطحی می خواهد جلوی قطع درختان سه هزار ساله را بگیرد.

تحریمی ها هم برای تسریع در سرنگونی نمی دانم چی موافق قطع کردن درختند.

پدر مادر ها هم می پرسند مگه تو کنکور نداری که گیر دادی به درخت

روشنفکرهای دینی!( اصطلاحی به این ..ای شنیده بودید؟! انگار بگویی ….!) هم که می خواهند توی علم کلام و تاویل به مثابه زمان دنبال عدم لزوم قطع درختان ملحد حکم پیدا کنند که تا آن وقت شومینه آقای حروم لقمه از زغال درختها گر کرده.

نمی دانم از همه این مردم انقدری متنفر و منزجرم که توی تاریخ بشر سابقه نداشته.

 

فرهنگ اگر این خبر را دیشب شنیده بودم استخوانت را ممکن بود بجوم.

ریدم توی …ای که تویش موسیقی …، رقص …، زیبایی …، نقاشی…، درخت …، عشق …، خنده …، دست زدن …،‌زن …، فکر …

خدای من!!!!!!!!!1

بابا یک نفر شیر پاک خورده اگر هست بیاید بگوید آخر تعریف شیطان پرستی چیست؟

سیاه .. است، مرگ . است، گریه . است، نوحه . است، معاشقه و مغازله دو مرد ریشو … است.

ولش کن اصلا به جهنم. الان می خواهید بیایید بگویید نه اینطوری نیست ما حافظ و مولوی داریم.

ای ریدم توی هر چی دارید!!!! ریدم توی … که درختهایش را می برند. ریدم توی سر هر خری که نوشته های من بهش بر بخورد. ریدم توی حلق خودم که آن را برای این خراب شده پاره می کنم.

 

 

من می روم بمیرم!!!!!!!!

 

اینجا رو توروخدا:

تاکنون «۴۰ اصله درخت قدیمی مقدس‌نما در گیلان شناسایی شده که این درختان قطع و چوب آن در امور خیریه استفاده می‌شود.»

 

 

( …) ها به درخواست دوست عزیزم راحیل سانسور شده!

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Nov 8, 2008 6:16 PM

شورش در آمده دیگر

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

1- مجله ارژن‌گ که ده روز پیش به صورت اتفاقی چاپ شده بود به علت مشابهت بیش از حد  با خودش توقیف شد. سردیبیر مجله مزبور اینبار در باب فضیلت مرگ سخن جدیدی بیان نکرده است.

2- سرکار برگ بو اعلام کردند که اوباما علامت درست بدهد. در همین راستا حاج جسین برکت روی پشت بام آمده و پاچه شلوارش را بالا زده و ساق بلورینش را به ناودان مالید.

3- ش‌ه‌ر‌و‌ن‌د امروز نسخه چاپی پر‌ش‌ی‌ن‌بل‌ا‌گ، که وظیفه چاپ سخنان تک تک مردم ایران(لااقل آنهایی که اسمشان را بیش از سه نفر شنیده اند.) را حول محوریت سیاستهای خدشه ناپذیر و بی نظیر و سهمناک ممد قوچ‌انی داشت توقیف شد. انجمن حمایت از درختان و فضای سبز این خبر را مایه مسرت همه دوست‌داران طبیعت اعلام کرد.

4- وقتی نیچه گریست را خواندیم. متوجه شدیم تخیل و سواد چیز خوبی است.

5-  فیلمی دیدیم که داستانش را ریموند چندلر نوشته بود. فیلمنامه اش را ویلیام فالکنر. کارگردانش هاوارد هاکس بود و هامفری بوگارت و لورن باکال هم بازی میکردند. توی فیلم یک نفر می‌میرد که معلوم نیست چه کسی و برای چه او را کشته. مردم هم نمی فهمند که اینطور شده. کارگردان و نویسنده و فیلمنامه نویس هم در جریان نیستند. اف بی آی هم اظهار بی اطلاعی کرده. اینهمه ستاره و اینطور فیلم. آدم یاد رئال مادرید می افتد.

6- هیچ دلیل روحی و روانی موجهی برای آپدیت کردن نداشتم. حتی دلایل ادبی.

7- امروز در یک بحران روحی بودیم. تا بعد.

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Nov 5, 2008 4:41 PM

پیش درامد!

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

زردالو١ توی راهرو جلوم را گرفته می گه: رئیس جمهور آمریکا کی شد بالاخره؟

می گم: اوباما

می گه: وای!‌نه!

می گم: چرا آخه؟

می گه: باید مک‌کین می شد!

این‌بار می گم: آخه چرا؟!!

می گه: آخه مک‌کین خشنه!

لبهام رو گاز می گیرم و جلوی زبانم را به زور نگه می دارم که نگویم: «اِ؟ خشن دوس داری؟»

فقط لبخندی می‌زنم و می روم. پشت دیوار منفجر می شوم.

بی اختیار یاد داستان «آهستگی» میلان کوندرا افتادم. آنجا که:

«دوست دخترم گفته خشن باش. من هم یک روز موی اون دختره که می اد خونه کارهای تایپم رو انجام می ده گرفتم و با زور بردمش طرف تختخواب وقتی رسیدم توی اتاق بهش گفتم ببخشید اشتباه شد اون یکی دیگه بود که می خواست خشن باشم.»

 

١- زردالو پیشتر خدمت انورتان معرفی شده!

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Nov 4, 2008 11:31 AM

هاج و واج

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

سکانس اول:

 توی تاریکی شب دارم می‌رانم. باران سمجی می‌بارد. خیابان خلوت است و سرعتم نزدیک 70.  راهنما می‌زنم و می‌خواهم بپیچم توی فرعی پهن سمت راست. سرعتم را به 50 می‌رسانم. خیابان فرعی خلوت است. توی دهانه فرعی می‌رسم. یک موتوری تا مرا می‌بیند توی عرض خیابان می‌پیچد جلوی من. جا می‌خورم. ترمزهایم خوب کار نمی‌کند. فرمان را می‌پیچانم و از پشت دم موتور به طرز معجزه آسایی رد می‌شوم. ترمزم هیچ کاربردی نداشته. هنوز منگم. دستم نا‌خودآگاه روی بوق فشار می‌آورد. بوقم سرماخورده و کم صداست. یک واکنش ناخودآگاه است. انگار سرعت زمان کم شده. همه اتفاقات دوروبر را توی همین دو ثانیه می‌بینم و درک می‌کنم. ترک موتوری زن جوانی نشسته و بچه نوزادی شاید یک ماه را توی هزارلا پارچه و پتو پیچیده و توی بغلش فشار می‌دهد. راننده موتوری گردنی اندازه گاو دارد. صدایش بم و کلفت است و رسا. جوری که تا چند فرسخ دورتر هم شنیده شود در جواب بوق من دو بار پشت سر هم و با اقتدار و خشم نعره می‌زند: «خفه شو! خفه شو!» من هنوز توی شوک حادثه ناواقع هستم و بی مکثی می‌روم. چند صد متر جلوتر فکر میکنم آن یارو می‌توانست گردنم را خرد کند و خوب شد که نایستادم. بعد فکر می‌کنم ممکن بود من هم گردن هر سه شان را بشکنم و به خودم می‌لرزم. بعد با خودم می‌گویم آن بچه پشت موتور توی این سرما با این پدر و مادرش به هر حال روزی بزرگ می‌شود و بچه‌های ما که تا چند ماهگی از خانه خارج نمی‌شوند و هزار نفر تر و خشکشان می‌کند و دو هزار نفر در تربیت و آسایششان سهیمند،‌ به وقتش چه تهدیدی از جانب این بچه سرسخت با آن پدر بی شعور احساس خواهند کرد. واقعا چه باید کرد؟

سکانس دوم:

 ماشین را کنار خیابان پارک می‌کنم. پیاده می‌شوم و چند بار طول خیابان را می‌روم و بر می‌گردم  که تابلوی توقف ممنوعی نباشد. بعد بر می‌گردم و ماشین را چند متر عقبتر می‌آورم که فاصله 15 متری تا تقاطع را حفظ کنم. قفل فرمان می‌زنم و با خیال آسوده پیاده می‌شوم. باز دور ماشین می‌گردم تا مطمئن شوم مزاحمتی برای ماشینی که می‌خواهد وارد پارکینگ خانه بشود نداشته باشم. پشت ماشین فاصله خوبی با محدوده در دارد. کیفم را می‌خواهم توی صندوق بگذارم. صندوق را مرتب می‌کنم. توی کیفم دنبال چیزی می‌گردم. چند دقیقه ای می‌گذرد یک ماشین پشتم پارک می‌کند و آنقدر نزدیک می‌آید که نزدیک است مرا بین دو ماشین له کند. نگاهش می‌کنم. یک خانم چادری است که بچه‌ای کنارش نشسته. نگاهش می‌کنم. بلاهت توی نگاهش، توی دهان باز مانده اش و توی چادری که مدام پشت رل صافش می‌کند موج می‌زند. آنقدر نگاهش می‌کنم که دهده عقب می‌گیرد و یک وجب عقب تر می‌رود. نفسم را به بیرون فوت می‌کنم و سر تکان می‌دهم. تا در صندوق را ببندم یک 206 جلویم می‌پیچد و با سر و صدا پارک می‌کند. آن طرف خیابان نرسیده ام که جلوی پژو دو ماشین دیگر پارک می‌کنند. آخری درست توی تقاطع روی خط عابر پارک کرده. بر می‌گردم سمت ماشین. راننده پژو یک بچه بیست ساله است که شلوار میخ دارش دارد از پایش می‌افتد کله‌اش شبیه برس توالت کهنه خشکیده ای است که توی خرابه پیدا شده باشد. صدایش می‌کنم و با یک لحن داش مشدی،‌ جوری که نفهمد زیادی سوسولم بهش می‌گویم چند متر جلو‌تر پارک کند که من هم بتوانم ماشینم را در بیاوردم. می‌دود آنطرف خیابان و با دهان کج و کوله‌اش صدایی در می‌آورد با این مفهوم که زود بر‌می‌گردد و غیب می‌شود. شانه ام را بالا می‌اندزم. اگر بر نگشته بود می‌کوبم به ماشینش آنقدر تا ماشینم در بیاید. توی این فکرم که مرد میانسالی از وسط خیابان باریک کنار ماشین من رد می‌شود و مدام زیر لب فحش می‌دهد و نگاه خشم آلودی به من می‌اندازد. نگاهی حاکی از تعجب می‌اندازم. در می‌آید که اینجا جای پارک کردن است. لهجه خشن آذری دارد. باز هم نگاهم را تکرار می‌کنم. از کوره در می‌رود. کنار خیابون پارک می‌کنی بعد ما مجبوریم وسط خیابون راه بریم. زیر لب دارد فحش می‌دهد. با حفظ همان نگاه می‌گویم خوب از پیاده رو برو. دستش را جوری تکان می‌دهد که یعنی برو بابا و همینطور که بلند بلند به ترکی فحش‌های ناجور می‌دهد دور می‌شود.

سکانس سوم:

 توی صندلی جلوی یک پیکان 54 بادمجونی رنگ نشسته ام. تا زیر جناغ توی صندلی فرو رفته‌ام و زاویه بالاتنه و پایین‌تنه‌ام بیش از 120 درجه شده. نفر پشتی مدام پشتی صندلی را هل می‌دهد که پایش له نشود. تو دری ها کنده شده و دل و روده قفل و بست در پیداست. همه چیز ماشین قژقژ صدا می‌کند و صندلی‌ام مثل ننو موقع ترمزها تاب می‌خورد. راننده دمپایی لاانگشتی پوشیده و با ی دست فرمان را گرفته و با دست دیگر تخمه پشت تخمه می‌شکند و پوستش را از پنجره تف می‌کند بیرون. هر بار که دنده را عوض می‌کند فکر می‌کنم این بار است که دسته دنده کنده و توی دستش جا بماند. یک CD Rom کامپیوتر پشت دنده زیر جای خالی ضبط با یک سری سیم به هم گوریده نصب شده و در کمال ناباوری صدای حمیرا را می‌فرستد توی بلندگوهای خربزه‌ای آن پشت که خر و خر می‌کنند. یکی از شعرهای عرفانی خانم خواننده با دسی بل بالای 100 در حال پخش است. فرکانس بعضی از فرازهای صدایش از آستانه شنوایی من بیشتر است و توی خیالم همینطور که از کنار جوب خیابان رد می‌شویم موشهایی را تصور می‌کنم که مجاری شنواییشان دچار خونریزی داخلی شده و خود را توی جریان متلاطم آب جوب می‌اندازند. راننده با همان دستی که تخمه نمی‌شکند هم دنده عوض می‌کند و هم فرمان را می‌چرخاند. فرمان نازک و شکننده ای که مثل یک اسکلت لاغر و نزار هر ‌آن ممکن است در هم شکند. فرمان را ول می‌کند و دنده را جا می‌زند و ماشین که شاسی اش انگار چند بار جا خورده تا فرمان را ول می‌کند می‌کشد به چپ و جیغ بوق ماشینهای کناری به هوا می‌رود. فرمان را چنگ می‌زند و به ترکی فحشی می‌پراند. دست دیگرش وقتی تخمه نمی‌خورد لای پایش هست و مدام با چیزی ور می‌رود. بعضی وقتها با خواننده همراهی می‌کند و سرش را تکان می‌دهد. راهنمای چپ میزند و ناغافل می‌پیچد سمت راست. خلافهایش، پیچیدنهایش، سرعت جنون آمیزش و دست فرمان غیر قابل اطمینانش شیرهایی که دوره نوزادی خورده‌ام را هم توی دماغم می‌آورد. می‌پیچد توی ورود ممنوع. پژویی از روبرو می‌آید و راه قفل می‌شود. پژو بوق می‌زند و ما هم بوق می‌زنیم. بوق ما بنزی است و آنقدر دستش را روی بوق می‌گذارد که پژو از رو می‌رود. سرش را می‌آورد بیرون که: عمو برو عقب. خلاف اومدی. راننده ما زیر لب می‌گوید: «س‌ی‌ک‌ت‌ی‌ر بابا» و قاه قاه می‌خندد. دختر سرخ و سفیدی که عقب نشسته رنگ به رنگ می‌شود و سرش را می‌اندازد پایین. مسافر عقبی می‌گوید خوب آقا شما خلاف اومدی. راننده از کوره در می‌رود. خلاف چیه بابا. خوب ترافیکه کدوم گوری برم. لهجه اش دارد غلیظ تر می‌شود. حمیرا هنوز جیغ می‌کشد. فحش دیگری می‌دهد که در دایره سواد ترکی من جا نمی‌گیرد و این بار دختر خانم عقبی پولش را می‌دهد و با لپهای گل انداخته پیاده می‌شود. هاج و واج دور برم را نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم از در سیاست وارد شوم. می‌گویم بابا این یارو نمی‌فهمه. رانندگی هم بلد نیست عقب عقب بره. تا صبح هم که وایسی افلیج نمی‌تونه بره عقب. تو که دست فرمونت خوبه این چند مترو برو عقب که این عقب افتاده رد شه. تاکتیک موثر واقع می‌شود. دنده عقب با بدبختی جا می‌رود. فکر می‌کنم الان است که گیربکس بیافتد کف خیابان. از خیابان بیرون می‌رویم. پژو رد می‌شود و همینطور که گاز می‌دهد داد می‌زند خیلی خری و می‌زند به چاک. راننده رگ گردنش جوری بیرون می‌زند که می‌ترسبم بترکد. می‌خواهد برود دنبالش اما راه نیست. برای همین می‌پیچد توی همان ورود ممنوع همینطور که گاز می‌دهد زیر لب فحش بلغور می‌کند. صدایش بلند و بلندتر می‌شود و می‌گوید. هر دهاتی شهرستانی قاو و قوسفندشو فروخته اومده تهرون ماشین خریده. اصن همه ترافیچ تیهران تگصیر همین شهرستونیاس. با دهان باز نگاهش می‌کنم. می‌پرسم بچه کجایی؟ می‌گه تهرون. می‌گم چند وقته تهرونی. همینطور که تخمه می‌خورد می‌گوید: «اووووه! نه ماهه.»

 

سکانس چهارم:

پکیج خراب شده بود. دو سه روزی نه آب گرم داشتیم و نه گرمایش. زنگ زدم به خدمات پس از فروش. منشی تلفنی  با موسیقی پس زمینه «جان مریم» شروع به توضیح مراحل کرد. آدرس شماره تلفن و عیب دستگاه پس از شنیدن بوق. تحمل می‌کنم که توضیحاتش تمام شود. بعد صدای بوق می‌آید و هنوز دهانم را باز نکرده ام که صدایی به انگلیسی توضیح می‌دهد که نوار تمام شده و ارتباط  قطع می‌شود. چند بار دیگر همین تجربه را تکرار می‌کنم تا مطمئن بشوم. فردایش از صبح مشغول گرفتن شماره شرکت هستم. نزدیکهای ظهر موفق می‌شوم. آنقدر شاسی قطع را زده ام و redial را گرفته ام که وقتی ارتباط برقرار می‌شود هم نزدیک است ناخودآگاه قطعش کنم و بروم سراغ Redial. دختری می‌گوید الو و مرا از هپروت بیرون می‌اورد. سلام می‌کنم و در جوابم می‌گوید گوشی. بعد یک آهنگی توی مایه‌های «زرد ملیجه» از گوشی پخش می‌شود بعد از سی ثانیه بر می‌گردد و می‌گوید الو. تصمیم می‌گیرم خوش و بش را کنار بگذارم و بروم سر اصل مطلب. ما یه پکیج دیواری… گوشی… زرد ملیجه… که خراب … گوشی… زرد ملیجه…. کار نمی‌کنه…مشکلش چیه؟… نمی‌دونم…گوشی… زرد ملیجه. مکالمه مان نزدیک ده دقیقه طول می‌کشد تا اینکه خانم آدرس را می‌گیرد و برای فردا چهار بعدالظهر وقت می‌دهد. فردایش مجبور می‌شوم جیم بشوم. این هفته این دومین بار است. چهار باید خانه باشم و با این باران نمی‌دانم چقدر توی راهم. رئیس جلسه دارد برگه مرخصی را می‌نویسم و صبر می‌کنم تا برود جلسه و بعد جیم بشوم. چسبیده به صندلی اش. این پا و آن پا م یکنم. جلسه شروع نمی‌شود. ساعت نزدیک سه و نیم است که بلند می‌شود برود. کامپیوتر را خاموش می‌کنم. برگه را می‌اندازم روی میزش و از شرکت می‌دوم بیرون. با بدبختی چهار و ده دقیقه خودم را می‌رسانم به خانه. استرس می‌گیرم که نکند آمده و رفته باشد. زنگ می‌زنم به نگهبانی تا آیفون را بر می‌دارد در می‌آید که آقای فلانی کجا بودید تعمیرکار آمد نبودید. انگار آب سردی رویم ریخته باشند. می‌گویم کی آمد. می‌گوید ساعت سه! جا می‌خورم. می‌گویم قرار بود چهار بیاد. جواب می‌دهد آره خودش هم همینو گفت. گفت قرار بوده چهار بیام ولی الان اومدم. نمی‌دانستم چه باید بگویم. رفتم سراغ تلفن. یک شماره عجیب روی گوشی بود. زنگ زدم و خود تعمیرکار بود. گفت آقا اومدم نبودید تلفن هم زدم کسی نبود. گفتم خوب مرد حسابی زود اومدی قرارمون چهار بود. گفت می‌دونم ولی من اومدم نبودید. نزدیک بود از کوره در بروم اما سرمای خانه مغزم را به کار انداخت و شروع کردم به قربان صدقه رفتن که حالا عیب نداره لطف کن دوباره بیا. خام شد و قبول کرد بعد از کارش بیاید.  دو ساعت بعدش توی خانه بود و با جان کندن پکیج راه افتاد. گفتم عیبش چه بود گفت: بار دستگاه می‌دونی چیه؟ گفتم بار. گفت آره. گفتم نه. گفت بارش باید روی 1.5 باشد ولی روی صفر است. عقربه را نشان داد. گفتم فشارش رو  می‌گی. گفت آره. نگاهش کردم. پدر خانمم در آمد که اون مانومترشه. یارو جواب داد: به حاج آقا هم اسم علمیش را گفت. نگاهم از بابا به سمت یارو رفت و برگشت. گفتم حالا چرا فشارش اینطوری شده چی کار باید بکنم. لیلا هم مشتاق شد بداند جریان چیست. یارو ایستاد. صدایش را داد توی گلویش و شروع کرد به توضیح دادن خطاب به لیلا. انگار من آنجا نبودم. ببینید خانوم. شما کتری خونه رو تصور کنید. کتری رو آب می‌کنید و می‌ذارید روی گاز. حالا فرقی نمی‌کنه که کتریتون پیرکس باشه یا لعابی باشه یا روحی باشه یا تفلون باشه. مهم نیست که یک لیتر آب توش جا بشه یا دو لیتر یا ده لیتر. اهمیتی هم نداره که تا نصفه پرش کنید لبریزش کنید یا کمی ‌آبش کنید. وقتی روی گاز بگذارید حالا اگر شعله کم باشه یا متوسط یا حتی زیاد. به هر حال بعد از یک ساعت، دو ساعت یا پنج ساعت بالاخره آب کتری تموم می‌شه و بعد که آبش تموم شد. چون می‌دونید که، کتری که چشم نداره که بفهمه آبش تموم شده. اگر هم چشم داشت هم که دهان نداشت که بخواد صداتون کنه و بگه خانوم آب تموم شده. که شما بیاید و آب بریزید توش. بعد برای همین که کتری چشم نداره و نمی‌فهمه آبش تموم شده، شروع می‌کنه به سوختن و وقتی که بسوزه دیگه خراب می‌شه و فرقی نمی‌کنه که لعابی باشه یا تفلون یا پیرکس. باید بندازیدش دور. حالا این پکیج هم مثل کتری می‌مونه. آب که توش نباشه چشم که نداره. تازه اگر چشم داشته باشه هم که زبون نداره که………..چشمهایم داشت سیاهی می‌رفت. بعد از یک ساعت وقتی از خانه بیرون رفت مانده بودیم که چطور باید از این به بعد با کتری‌ خانه رفتار کنیم.

سکانس پنجم:

دوم راهنمایی هستم. مادر می فرستتم که نیم کیلو شوید و نیم کیلو شمبلیله بخرم. به سبزی فروش که می گویم عصبانی با همان لهجه فوق الذکر داد می زند که نیم کیلو نمی شه. بعد انگار سوزنش گیر کرده هی تکرار می کند نیم کیلو نمیشه. نیم کیلو سبزی نمی شه. هی غرولند می کند و دستش را انگار مگسهای خیالی را می پراند تکان می دهد و بد و بیراه می گوید. نزدیک است با خانمی که هویج خریده دعوایش شود. سر در نمی آورم که نیم کیلو سبزی کجایش آنقدر ناموسی بوده که یارو براق شده. جرات دست خالی برگشتن را ندارم. مادر سرکوفت می زند که اگر من بودم ازش می گرفتم. فکر می کنم و حسین آقا رو صدا می زنم. می گیم: حسین آقا خوب باشه. یک کیلو شوید و شنبلیله بده. نصف از این نصفش از اون! یارو نگاهی می اندازد دو دسته علف لای روزنامه می پیچد، پولش را می گیرد و میزنم به چاک. وقتی سوار دوچرخه می شوم، هاج و واج نگاهم می کند.

 

 پینوشت: از اینکه آنقدر کسالت بار و کش دار  شد پوزش می‌طلبم. چاره ای نبود. مجبور بودم می‌فهمی؟

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Oct 29, 2008 5:14 PM

موج انفجار

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

داشتم یک چیزی می نوشتم که خیلی هم مهم بود اما انقدر این رئیسم زر زد، انقدر سر و صدا کرد که نتونستم بنویسمش. هر 3 دقیقه یک بار از پشت سر صدایم می کند. در فاصله نیم متری پشت سر من می نشیند. جوری که اگر دستش را دراز کند می تواند بزند پس گردنم بعد به جای اینکه مثل آدم توی سرم بزند مدام ازهمان فاصله نیم متری داد می‌زند. هیچ وقت هم اسمم را نمی‌گوید. اسم هیچ‌کس را نمی گوید. اگر هم اسم کسی را صدا کند فایده ای ندارد چون معمولا اسمها را اشتباه می گوید. یکی از همکاران پهلویش می نشیند و من جلویش. وقتی شروع به حرف زدن می کند هیچ کس نمی فهمد با کی دارد حرف می زند. باید چند جمله بگوید تا از روی محتوا بفهمی طرف صحبتش تو هستی یا نه. برای همین دهانش را که باز می‌کند همه شاخکهاشان تیز می شود. این اتفاقی است که هر چند دقیقه یک‌بار می افتد. همینطور که با سر شیرجه زده توی مونیتور، شروع می کند با بلندترین صدای ممکن حرف زدن و همه باید صبر کنیم که بفهمیم با کی دارد حرف می‌زند. سوالهایش هم مثل آدم نیست. .یک مرتبه توی چرت خودت هستی که داد می زند فلان فشار روغن توی فلان بیرینگ فلانجا چند بود یا دبی آب لازم برای فلان کار چند بود. آدم هم که همه عددهای دنیا را نمی تواند حفظ کند. مجبور بگویی اجازه بدین پیدا می کنم. بعد باید 200 تا فایل را بگردی تا یک عدد را پیدا کنی. هنوز فایل 50 ام را نگاه نکردی سوال بعدی را می پرسد. سرعت هوای ورودی چند متر بر ثانیه بود. هر قدر هم که سرعت داشته باشی چهار پنج تا سوال عقبتری. پدیده ای است برای خودش. شاید یک روزی که سرم در حال ترکیدن نبود یک رمان در مورد ابعاد مختلف شخصیتش آنهم از دید یک همکار بنویسم. وقتی هم به کاری گیر می دهد دیگر ول کن نیست.

تازه این رئیس کوچک است. رئیس متوسط کنار دستش روی میز بغلی می نشیند. رئیس متوسط رئیس بخش است. آن هم با زاویه 45 درجه مرا زیر نظر دارد. صدایش مثل واق واق این سگهای پاکوتاه است و پر چانه ترین موجودی است که تا به حال توی عمرم دیده‌ام. وقتی سر یک مساله ای شروع به صحبت می کند می توانی مطمئن باشی قبل از پایان حرفش مجبوری مدام این پا آن پا کنی و خودت را فشار بدهی تا خودت را خیس نکنی. نمی شود هم حرفش را قطع کرد و گفت که دارم می شاشم توی خودم. نه اینکه آدم خجالت بکشد ها. چون به هر حال اینکه آدم توی شلوارش بشاشد خجالتش بیشتر است. نمی شود چون نمی گذارد تو حرف بزنی. اصلا نمی شود حرفش را قطع کرد. وقتی شروع به حرف زدن کرد دو تا سه ساعت لاینقطع حرف می زند جوری که چشمهایم سیاهی می رود. تنها راهش این است که یا قبلش یک سری به دست شویی بزنی یا وسط حرفهایش دو دستی توی سرت بکوبی و فریاد زنان بدوی طرف توالت.

این آقا هم والیوم صدایش در حد هشت ریشتر و یا شاید هم بالاتر است. در گوشی حرف زدنش برای پاره کردن پرده گوش کافی است. مدام هم یا با تلفن حرف می زند یا با خودش یا با بغل دستی اش که همان رئیس کوچک باشد. وقتی این دو نفر با هم حرف می زنند انگار مربی تیم فوتبالند. فقط کافی است دستهاشان را دور دهانشان حلقه کنند و نعره بزنند. در مورد هر چیزی هم که فکرش را بکنید حرف می زنند.

روبرویم با زاویه 45 درجه در سمت چپ، یک آقایی نشسته که این روز‌ها تنها چیزی که هنوز به زندگی امیدوارم می کند، بازنشسته شدن قریب الوقوع ایشان است. تا دلتان بخواهد، یعنی تا جایی که بتوانی فکرش را بکنی ترک است. از این ترکهایی که معمولا معمارهای تجربی ساختمان هستند. لهجه ترکی که چه عرض کنم. کمی لهجه فارسی دارد. مطلقا هم هیچ کاری ندارد. فعالیتهایش توی شرکت به سه بخش خاص محدود می شود.

1-      هر روز از ساعت 8 تا 10 صبح زنگ می زند به پسرش و یک ساعت تمام دعوایش می کند. فحش می دهد و هی می خواهد مچش را بگیرد. زنگ می زند خانه. بعد زنگ می زند به موبایلش. بعد گیر می دهد که چرا نرفتی دانشگاه. بعد که پسره گفت رفته می گوید زنگ زدم به موبایل دوستت امید ولی گفت تو را ندیده. بعد دعوا می شود. بعد با داد و هوار با لهجه فارسی شروع به تف و لعنت می کند.

2-      بعد از این مراسم گوشی را می گذارد و زنگ می زند به خسرو خان. خسرو خان که معلوم نیست چه کاره است مسئول پاسخ گویی در مورد مطالب مربوط به نحوه پیشرفت پروژه‌های ساختمان سازی آقا است. صحبت می رود سر کاسه توالت و کانال کولر و لوله فاضلاب ماشین لباس شویی و برق کشی راهرو و بعد دعوا می شود. بعد از خسرو خان نوبت نقاش می شود. بعد لوله کش و بعد کاشی کار و بعد یک سر می رود بیرون و ما مقداری نفس می کشیم.

3-      وقتی برگشت همینطور علاف می نشیند تا صحبتی بین رئیس کوچک و رئیس متوسط در بگیرد و او هم از همان فاصله پنج متری می پرد توی بحث.

نکته جالب در مورد این بحث ها این است که معمولا حرف زدنها با هم اورلپ دارد. یعنی همه همزمان حرف می زنند و برای اینکه صدایشان به گوش نفر بعدی برسد داد می زنند و هر کسی سعی می کند صدایش را بالاتر ببرد.

سمت راست جلویم در زاویه 45 درجه یک آقایی می نشیند که من ثقه‌الاسلام صدایش می کنم. با یک مقدار گریم می تواند جای حاج مهدی واعظ توی سریالهای تاریخ کمدی بازی کند. آدمی است که بر خلاف ادعای خودش که فکر می کند خیلی پدر سوخته است بیشتر تلاش می کند مادر به خطا باشد ولی زیاد استعداد ندارد. آنقدر هم حرف می زند که لقبش جدا برازنده است. بزرگترین مشکلش این است که همه چیز را سعی می کند برایم توضیح بدهد. همیشه هم نظرش مخالف عرف است و تا وقتی همه را قانع نکند ول کن نیست. یک بند زر می زند. سر ناهار همیشه کنار من می نشیند و غذا را به هر بهانه ای کوفتم می کند. این آقا هم سعی می کند از همان فاصله و از قطر اتاق با رئیس متوسط ارتباط برقرار کند و برای من که درست در مرکز اتاق می نشینم چه جیزی بهتر از این. اصلا هم برایش مهم نیست که من با این ابعاد ترسناکم درست در وسط دید نشسته ام و باید از روی سر من فریادش را به گوش رئیس برساند. مذاکراتشان هم کمتر از یک ساعت طول نمی کشد.

توی این طبقه ما پنجاه نفر هستیم. روزی نه تا 12 ساعت همه این تو نشسته اند و نفس می کشند و اکسیژن مصرف می کنند و سیستم تهویه هوا هم کار نمی کند. برای همین هم از بعد از ناهار ما مثل درختان که روزها دی اکسید کربن و شبها اکسیژن مصرف می کنند ما هم بعد از ناهار سیستم تنفسمان را از روی اکسیژن سوئیچ می کنیم روی دی اکسید و منو کسید کربن و سولفید هیدروژن.

پنجره ها را هم که باز می کنیم صدای دندانهای خانمها در می آید و همه پالتو ها و دستکش و کلاهشان را می پوشند.

گل سر سبد همه اینها دو تا اتاق است که درست جلوی من قرار گرفته و محل نگهداری رئیس بزرگ و رئیس اکس لارج هستند. علاوه بر این دو تا منشی مربوطه هم میزهایشان شاخ به شاخ من است. این اتاقکهای نگهداری مشکل دیگرش این است که رؤسای سایر بخشها هم مدام در رفت و آمدند. کنارشان هم اتاق جلسات است و من می توانم برای کسانی که توی جلسه شیرینی می خورند دست تکان بدهم.

بعضی روزها رئیس بزرگ و رئیس اکس لارج می آیند که با رئیس کوچک و متوسط اختلاط کنند. موضوع سر این است که رؤسای عظیم الشان ما رشته شان برق است و اصولا در موارد غیر سیاسی جهت تصمیم گیری کاملا متکی به نظرات روسای کوچک و متوسط هستند. در این شرایط یکی از رؤسا می‌اید بالای سر رئیس کوچک پشت صندلی من می ایستد و من می توانم بوی عطر زیر بغلش را استشمام کنم و برای اینکه حضرت والا در آن فاصله اندک بگنجد مجبورم خورم را فرو کنم توی میز. معظم له بعدی هم می آید روی میز بغلی من که خالی است. چند تا از این حضرات اشرف دیگر هم که دنبال این آقایان آویزانند هم می آیند تفریح. بعد همان شرایط مکالمات که در بالا ذکر شد با حضور همایونی حضرات برگذار می شود و ما عرق می ریزیم.

این مراجعات مختص علمای اعلا نیست و هر چند دقیقه منشی مربوطه رئیس بزرگ که ساعتی دو بار توی عطر گرم و شیرینش غسل ارتماسی می کند، بالای میز من ظاهر می شود و با رئیس متوسط گپ می زند. منشی جالبی است شبیه زرد آلوی رسیده است. از این شکر پاره ها. اگر می شد گازش بگیرم یک حرفی ولی چون امکانش نیست صرفا از بوی عطرش سرسام می گیرم و مدام محو تماشایم می شوم که چطور یک آدم می تواند آنقدر خنگ باشد و اعمال حیاتی اش نظیر تنفس و ضربان قلب را با موفقیت انجام بدهد. دیگر تایپ و باقی قضایا که پیشکش. مراجعین شل و کور و بوگندوی دیگر هم کم نیست. لازم به ذکر است که در این شرکت معظم و با کلاس بزرگترین مشکل خانمها و البته مشکل خود بنده بوی گند دهان و بدن حضرات ذکور است و به قولی هر چه از روز جمعه، که غسل جمعه انجام می گیرد دورتر میشویم درجه سمومیت بوی بدن بیشتر می شود. چهارشنبه عصر ها دور بعضی از همکاران عزیز مگس جمع می شود.

زیاده عرضی نیست. فقط من باب حسن ختام عرض شود که در حین درج این خزئبلات آقایی سمت چپ جلوی 45 درجه با همان لهجه فارسی اش داشت جوری که انگار برای استادیوم آزادی حرف می زند برایمان در مورد «خیار فاحش» و «خیار غبن»‌و نحوه ساقط شدن اینها از نظر فنی صحبت می کرد. همین!

 

 

 

راستی هر قدر هم که احمقانه باشد،

از امروز برای تلطیف و تضعیف اذهان عمومی احتمالا اقدام به درج تیترهای روزنامه های سرفراز کشور خواهم نمود. همین:

 

کاغذ پاره یک‌هزار و 20 تومانی، گام اول برای فهم تراکتاتوس،حالت طبیعی نداشتم و سر فرزندم را بریدم، بازداشت مرد جوان به اتهام قتل خواهرزاده‌ سه ساله ، کشف لابراتوار تولید شیشه در شیراز، گره پیچیده در پرونده جنایت با طناب قرمز، مثله کردن اجساد در قتل های پایتخت بسیار محدود است، <محسن‌پشه> در دام پلیس،‌ 

 

و گل سر سبد همه اینها،‌ تیتر برگزیده امروز:

 

بارش باران در لرستان قربانی گرفت 

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Oct 28, 2008 12:04 PM

ویوا پست مدرن!

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

1- مجله ارژنگ جای مجله هفت منتشر شد.

 اینکه اسم مجله‌ای ارژنگ باشه با وجود شخصیت معاصری مثل ارژن‌گ ام‌ی‌ر‌ ف‌ض‌ل‌ی به نظرم خیلی مضحکه. آدم فکر می کنه با یک چیز مردنی و شلخته و مضحک طرفه.

2- المپیک 2012 نمی دونم کدوم گوری برگزار می‌شه ولی تصورش رو بکنید که با توجه به سال ن‌و‌آو‌ری قرار باشه مثل وطن عزیزمون توش مسابقات پ‌رت‌اب م‌وش‌ک زمین به زمین برگزار بشه. در این مسابقات خلاقانه که چند روز پیش برگزار شد واحدها در زمینه‌های سرعت عمل، نقل و انتقال، راه اندازی و دقت در پرتاب با هم به رقابت پرداختند که ل‌ش‌ک‌ر سمنان و یک جای دیگه( فرض کنید قزوین) به مسابقات دور نهایی راه پیدا کردند. ت‌ک‌ب‌ی‌ر

3- اوین دوره مسابقات بین‌المللی ب‌م‌ب گ‌ذ‌ا‌ر‌ی ش‌ه‌ا‌د‌ت‌ط‌ل‌ب‌ا‌ن‌ه در سطح کشورهای غ‌ر‌ب آسیا در کشور عزیزمان ایران برگذار شد. در این مسابقات شرکت کننده ها در رشته های: پریدن زیر تانک با نارنجک، ترکیدن در ماشین پارک شده، ب‌م‌ب‌گ‌ذاری هواپیمای مسافربری و روشهای خلاقانه سویساید بمبینگ(مسابقات آزاد) به رقابت می پردازند. تمامی شرکت‌کنندگان تحت پوشش ب‌ن‌ی‌ا‌د ش‌ه‌ی‌د قرار خواهند گرفت. به خانواده های نفرات اول تا سوم بلیط هواپیمای مخصوص انفجار مسابقات آتی اهدا خواهد شد.

4- هیچ‌کس را نباید در بردگی یا بیگاری نگه داشت؛ از برده‌داری و داد و ستد برده در همه‌ی شکل‌های آن باید ممانعت کرد. 

بعضی وقتها فکر می کنم که چقدر احمقانه است این ماده 4. زمان برده داری، مالک موظف بود که غذا و مسکن و سلامت برده‌های خودش رو تامین کنه. بعضی از مالک‌ها خوش اخلاق بودن بعضی هم خشن. اما الان کارفرماها تنها کسری از هزینه‌های مربوط به مسکن و غذای کارمندهاشون رو می‌دن و تمام وقت بیداری اونها را تحت کنترل خودشون دارن. حتی اینکه چه لباسی بپوشی و چی بخوری و چطور حرف بزنی و چطور کار بکنی.

از آن‌جا که مهم‌ترین عامل به دست آوردن برده در نظام اسلامی، جنگ با کفار و غلبه بر دارالحرب و اسیر گرفتن مردان و زنان (از کودک تا پیر) بوده است، اگر باز شرایط به‌گونه‌ای شود که دنیای اسلام با جهان کفر (غیر اسلام، مسیحیت و یهود و جز این‌ها) رویارو شود و بر آن سلطه پیدا کند،

می‌تواند تک‌تک شهروندان آن دیار را به بردگی بیاورد و در بازارهای بردگان خرید و فروش کند.

دلم می خواد روزی رو ببینم که حمله کنیم به این چینی های کافر و همشون رو به بردگی بگیریم پدر سوخته ها رو. تا دیگه ملامین قاطی شیرخشک نکنن.

5- ببینید چند تا مشکل هست که اگر حل بشه اتفاق جالبی می افته. یعنی اگر ثبت احوال انقدر گیر سه پیچ نده که پدر باید حتما شناسنامه بگیره برای بچه. مردم انقدر گیر ندن که مراسم عروسی باید با حضور الزامی(مجازی یا واقعی) داماد برگزار بشه و اگر بانک اسپرم درست و حسابی و به صورت آزاد در ایران راه بیافته… در این صورت:

ایران می تونه به عنوان بزرگترین تولید کننده مسیح در جهان شناخته بشه و حتی قابلیت صدور مسیح در ابعاد میلیونی به اقصا نقاط جهان رو خواهد داشت. می فهمین که چی می‌گم که.

6- در راستای بالایی می‌شه با یک کم برنامه ریزی کلی اشتغال زایی کرد. اگر بانک اسپرم توی همه شهرها مثل بانک صادرات و تجارت شعبه بزنه، بعد این جوونهای بیکار رو برای تخم کشی استخدام کنه می شه هم مشکلات جنسی و هم مشکلات مالی مردم رو حل کرد. متقاضیان استفاده از محصولات تولیدی بانک می تونن با پرداخت پول، هزینه استخدام این جوونها رو بپردازن. می شه یک کاری کرد که همه چیز تحت کنترل پزشکها و علمای مجرب انجام بشه. مثل سازمان انتقال خون. البته مثل انتقال خون نمیشه فقط به یه پاکت آب‌میوه سر و ته قضیه رو هم آورد. جهت استخدام پرستار هم می شه از ن‌ی‌ر‌وی ا‌ن‌ت‌ظ‌ا‌م‌ی و خانمهای عزیز ‌خ‌ی‌ا‌ب‌ا‌نی استفاده کرد.

7- بازداشت واقعی پس از قتل مجازی:

یک زن 43 ساله پس از آنکه شوهر مجازی‌اش او را حین یک بازی مشهور کامپیوتری ناگهان طلاق داد، از فرط عصبانیت با استفاده از رمز عبور مرد وارد این بازی شد و شخصیت دیجیتالی شوهر سابقش را کشت.

این زن بازداشت شده و احتمالا به پنج سال زندان محکوم می شود.

آخه من چی بگم؟ الان انتظار دارید من در این‌باره چی بگم؟

8- رئیس بچه شری دارد. خودش دکترای مکانیک است و آدم از هوش این بشر وحشت می‌کند. آدم مهربانی هم است اما ماهی یکی دو بار مدرسه پسرش صدایش می کند. بچه سوم دبستان است. یا سر کسی را شکسته یا دست و پای خودش را. امروز رفته بچه را تحویل بگیرد. از قرار مبصر کلاس شده و مبصر سرویس را تا می خورده کتک زده. آن احمقی که فکر کرده باید بچه‌های شر را مبصر کند شعورش هم باید برسد که اگر تعدادشان بیشتر از یک نفر بود نمی شود همه را مبصر کرد!

9- در پی توطئه ایادی استکبار در جعل مطالب علمی من‌باب ضرورت نور خورشید برای سلامت انسانها و حتی زنها، برخی از مدارس با بلند کردن دیوار مدرسه تا ارتفاعی ورای ارتفاع ساختمانهای مجاور که با چنگ و دندان و با توسل به تمامی ابزارها از جمله نصب پارچه دور تا دور دیوار مدرسه صورت گرفته حق دارند در ساعات زنگ تفریح به دخترها اجازاه کشف حجاب بدهند. تا نرخ رشد کچلی در جامعه نسوان کاهش یابد. از آنجایی که ارتفاع این دیوارها گاه به پانزده تا بیست متر می رسد و نور مایل خورشید از آن عبور نمی کند،‌ این مهم تنها در ظهر شرعی امکان پذیر خواهد بود که از آنجایی که این زمان مختص نماز جماعت می باشد،‌ لذا خواهران عزیز باید با حجاب کامل سر نماز حاضر گردند.

در مناطقی که نزدیک فرودگاه است. سقف مدارس باید به نحوی پوشیده گردد تا دختران مسلمان از دید ناپاک خلبانهای چشم ناپاک اجنبی در امان باشند.

10- مشکل گورستان تهرانی‌ها حل شد، تجویز شربت تریاک برای 50 هزار معتاد، قحطی امانت علمی در ایران، اثبات جرم قاتلی با کراوات صورتی، به رغم گذشت 5 هفته از آغاز سال تحصیلی تعدادی از مدارس کشور همچنان بدون معلم هستند، یک مفتی وهابی «میکی ماوس» را مرتد و ریختن خون وی را حلال اعلام کرد.

خدا وکیلی با وجود چنین تیترهای خبری توی این مملکت چطور ممکنه کسی از نوشته های من تعجب کنه! پست مدرن قدیم دیگه الان کلاسیکمحسوب می شه استاد!

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Oct 27, 2008 11:35 AM

کالبد شکافی یک عدد سرود ملی

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

حامد می گفت سرود ملی ترکیه آنقدر واریاسیون‌های پیچیده دارد و آنقدر طولانی است که حتی سیاستمدارانش هم نمی‌توانند کامل بخوانندش.

ترکه پرسید سرود ملی شما چطوریه؟

گفتم: سر زد افق….

گفت: آه! چقدر شل و بی حال

گفتم: ولی ما یه سرود ملی اصلی داریم که اینطوریه:

ای ایران ای…

باد انداختم توی حنجره و با تمام ضربه‌های دیافراگم شروع کردم به خواندن.

ترکه چشمهایش چهارتا شد، عضلات کتفش را منقبض کرد و با زبان خیلی دلنشینش گفت:

آفرین. همینه. همینه. خوبه. عالیه. آفرین.

 

 

 

سر زد از افق مهر خاوران

فروغ دیده حق باوران

 

یعنی خورشید مشرق از افق طلوع کرد نوری که روشنایی چشم کسانی است که به حقیقت باور دارند. خوب یعنی ما کارمان خیلی درست است و در همه جای دنیا اگر کسی دنبال نور حقیقت است باید به آرمانهای درخشان ما نگاه کند.

 

ارتباط به ملیت: مطلقا هیچ.

نقش مردم: مطلقا هیچ.

کیان ملی: مطلقا هیچ.

تمامیت ارضی و میهن دوستی: مطلقا هیچ.

سابقه تاریخی: مطلقا هیچ.

شیفتگی ایدئولوژیک: صددرصد

ارتباط با بند بعدی: مطلقا هیچ

 

بهمن فر ایمان ماست

 

ما مردم با ایمانی هستیم چون مسلمانیم و شکوه و عظمت این ایمان در ماه بهمن(1357) تجلی پیدا کرده است.

 

ارتباط به ملیت: مطلقا هیچ.

نقش مردم: مطلقا هیچ.

کیان ملی: مطلقا هیچ.

تمامیت ارضی و میهن دوستی: مطلقا هیچ.

سابقه تاریخی: مطلقا هیچ.

شیفتگی ایدئولوژیک: صددرصد

ارتباط با بند بعدی و قبلی: مطلقا هیچ

 

پیامت ای امام استقلال آزادی

نقش جان ماست

 

یک امامی بوده که پیامش آزادی و استقلال بوده و این پیام را چون پیام امام بوده ما بر جانمان نقش زدیم. وگرنه خودمان شعورش را نداشتیم. مردم در اینجا نقش لوح سفیدی را دارند که رویش چیزهایی نقش می شود. امام هم آدمی است که مهم است و هر چه بگوید ما گوش می دهیم.

ارتباط به ملیت: مطلقا هیچ.

نقش مردم: نقش گوسفند.

کیان ملی: شوخی می کنی؟

تمامیت ارضی و میهن دوستی: چون امام گفته عجالتا استقلال و آزادی حفظ شود.

سابقه تاریخی: نمنه؟

شیفتگی ایدئولوژیک: نصف نصف

ارتباط با بند قبلی: امام با بهمن مرتبط است!

با بند بعدی: هیچ.

 

شهیدان

پیچیده در گوش زمان

فریادتان

 

یک سری آدم را به کشتن داده ایم و فریادشان در گوش تاریخ تا ابد پیچیده. خدا می داند این کجایش خوب است که فریاد مردگان در گوش زمان بپیچد. هیچ اثری از اینکه اینها برای چه شهید شده اند یا اصلا فریادشان چی بوده یا برای چی داد می زدند وجود ندارد.

 

ارتباط به ملیت: مطلقا هیچ.

نقش مردم زنده: هیچ

نقش مردم مرده: فریاد پیچیده در تاریخ

کیان ملی: زکی

تمامیت ارضی و میهن دوستی: امیدواریم شهدا برای همین مرده باشند. زهی خیال.

سابقه تاریخی: فریاد توی تاریخ

شیفتگی ایدئولوژیک: متاسفانه شهدا برای این دلیل مرده اند.

ارتباط با بند قبلی یا بعدی: خدا می داند.

 

 

پاینده مانی و جاودان

جمهوری اسلامی ایران

 

به نظر می رسد فریاد شهدا همین بوده پس هیچ امیدی برای ملیت وجود ندارد. از قرار معلوم سرود ملی را از سر باید به ته خواند.

جمهوری اسلامی شعاری است که ما به خاطرش مرده ایم و آنهایی که زنده اند منتظر پیام امام هستند چون بهمن خیلی باحال است و ما با داشتن آن نور دیده حق طلبان عالم می شویم.

 

ارتباط به ملیت: مطلقا هیچ.

نقش مردم: بناست که مردم در جمهوری نقش داشته باشند اما اسلام با این قضیه مخالف است.

کیان ملی: خودم هم نمی دانم یعنی چه.

تمامیت ارضی و میهن دوستی: ایران جایی است که محل نگهداری از جمهوری اسلامی است و به خودی خود ارزشی ندارد.

سابقه تاریخی: ما کلا و جمعا سی سال سابقه تاریخی داریم.

شیفتگی ایدئولوژیک: اسلامی!

ارتباط با بند قبلی: ارتباطش حالا مشخص شد.

 

حیف درک و شعور موسیقایی ام آنقدری نیست که از این بعد هم بررسی اش کنم. به نظرم که یک دسته از اوباش اگر با شیشگی و باد نفخ اگر خیلی فی‌البداهه دست به هنرنمایی می زدند نتیجه پرشورتری حاصل می شد.

به هر حال در همچین خراب شده ای که 10 درصد مردمش نشئه مخدرند و الباقی یا خمار صکص‌اند و یا بخوری پول، همین که اصلا هنوز اسم سرود ملی وجود دارد جای تعجب است.

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Oct 26, 2008 5:04 PM

ظاهر قضیه

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

 

  • ١- شوید و شنبلیله به مقدار مساوی، روی تخته چوبی، خرد کرده با ساطور تیز، توی تابه مسی، با شعله ملایم، تفت می دهید، هم می زنید تا بویش در بیاید. بویش که در آمد،‌ وقتی از سر گذر بویش را همه شنیدند، آماده است. کوفت کنید. فهمیدید؟!
  • 2- بقالی که خنده‌اش می‌گیرد، می گوید: واسه پاک کردن کامپیوتر می خواهم. ترک کنار دستی بلند داد می زند واسه کامپیوتر چرا؟ دلتو باهاش پاک کن جووون! می گویم: خره می گفتی واسه ناف بچه می‌خوام!
  • 3- گه گدار فکرش را می کنم اگر صبح به صبح، به جای اینکه سوار ماشین بشوم بیایم اینجا کارت بزنم، می توانستم پیاده راه بیافتم و کرکره را بالا بکشم و تا سیاه شب توی مغازه لای ماکارونی و شیر و رب گوجه و ایستک گلابی و لوبیا چشم بلبلی وول بزنم و دو تا عدد سه رقمی را با ماشین حساب جمع کنم. ترکی هم یاد می گرفتم. هر وقت هم که اوس محمود مصاحبه می کند چند درصد روی جنسها می کشیدم و سال نشده خانه و ماشین و سفر اروپا.

 فقط حیف که توی مدرسه از بچه می پرسیدند شغل پدرت؟ و بیچاره می گفت: بقال!

حالا لااقل می گوید مهندس مکانیک. به یارو می‌گم، واسه چی می‌ری؟ می‌گه واسه اینکه بچه‌هامون آزاد زندگی کنن.

  • 4- یکی ترکیه، یکی فرانسه، یکی کانادا، یکی مالزی، یکی انگلیس، یکی هلند، چند تایی استرالیا، چند تایی هم توی جوب. عاقبتمان همین است انگار. دیروز دو نفر دیگر. ای کاش واکسن داشت.
  • ۵- بحث نوستالژی و این چیزها نیست. از تمام کارتونهای دنباله دار زمان بچگی ام متنفرم. فکرش را بکنید: دختری به نام نل. حاجی زنبور عسل. حنا دختری در مزرعه. بچه‌های کوه‌های آلپ. بچه های مدرسه والت. بل و سباستین. الیورتوئیست. آرزوهای بزرگ. دیوید کاپرفیلد. تلویزیون یک یتیم خانه تمام وقت بود.
  • 6- سرکار برگ‌بو، رئیس نشیمنگاه شورای سبزیجات اعلام کرد ما اوباما را ترجیح می دهیم و از آقا امام تایم  پیروزی آن برادر مکتبی که از سلاله آقا بلال اتیوپیایی و ذرت بوده داده است را خواستاریم. چرا که ایشان از مک‌کین نرم تر است.
  • اینها همه ظاهر قضیه است. چون سرم دارد می ترکد.
Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Sep 24, 2008 8:30 PM

مرد نامرئی- بازی وبلاگی

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

مرد نامرئی

 

 

بانو بازی راه انداخته که اگر نامرئی بودی….؟

یادمه یک همکاری داشتیم بچه کرمون بود و خیلی اهل دل بود و اگر روزی یکی دو تا دود نمی گرفت کارش راه نمی افتاد و من یک روز رفتم خونشون که یه مدرکی رو واسم جعل کنه چون تو فوتوشاپ وارد بود و زنش خونه نبود و نشست کنار شومینه و یه فیلم گذاشت تو ویدئو و همونجا کنار شومینه تریاکش رو کشید و فیلم فیلم مرد نامرئی بود و مردک که تازه داشت با نامرئی بودن خودش کنار می اومد رفت توی خونه همسایه، زن همسایه یه لعبت مشتی خیلی سکسی بود که تازه از حموم اومده بود حوله کوچیکی دور خودش پیچیده بود و داشت می رفت توی اتاق خواب که یک چیزی که دیده نمی شد بهش حمله کرد و زن جیغ زد و ترسید و مرد نامرئی بهش حمله کرد و پرتش کرد روی تخت خواب و فیلم سانسور شد و رفیقمون که صداش داشت نشئه می شد با لهجه کرمونیش گفت: «به … غیب دچار شد.» و من انقدر همه چیز ناساز بود که تا یک هفته خنده ام بند نیومد.

من کاری به زن همسایه ندارم. ولی اگر نامرئی بشم اول از همه «دزد» می شم. در این هم شک ندارم. یک لیست از آدمهایی که باید ازشون دزدی بشه پیدا می کنم و میرم پولهاشونو می دزدم. بعد هم می رم عشق و حال بعد که خسته شدم می رم می دزدم می دم رفقام و فک و فامیلم برن عشق و حال کنن.

بعد یه کار دیگه هم هست که خیلی باهاش حال می کنم و اون هم مردم‌آزاریه. می رم هر جا که این آدمهای کله گنده مادر به خطا دارن سخنرانی می کنن. مثلا همین رفیقمون اوس محمود، می رم پشت سرش می‌ایستم و هر از چندی یکی می زنم پس گردنش. همیشه. اصلا یک ماه تموم رو اختصاص می دم به اون. یک ماه هم به آقا جونش اینا. راه می افتم هر جا رفت دنبالش می رم. انگشتش می کنم. پس گردنش می زنم. وسایلش رو جا بجا می‌کنم انقدری که مادر و خواهرش صلوات بفرستن.

یه کار دیگه هم که خیلی لازمه انجام بدم اینه که هر وقت دلم خواست سوار هواپیما می شم می رم هر جای دنیا که دلم خواست پیدا می شم بعد توی فرودگاه همه کشورها می رم پشت سر این مامورهای کنترل پاسپورت و ویزا و اینها و با اردنگی می زنم در…نشون و می رم مفتی تو گرونترین هتل شهر هر غلطی دلم بخواد می کنم. غذام رو هم یا می دزدم یا با همون پولهای دزدی می خرم. ولی دیگه می خوام ببینم کدوم تخم حرومی می خواد منو به خاطر ویزا راه نده.

یک کارهای دیگه هم هست که انجام می دم ولی اینجا نمی گم. چون ممکنه هر آن نامرئی بشم و بعد اگر اینجا بگم لو می ره.

آهان وقتی پول دارم راستی می تونم برم تابعیت آمریکا بگیرم دیگه ویزا هم نمی خواد. بعد وقتی پول دار شدم دیگه همه جای دنیا خونه می خرم. سر کار هم نمی رم دیگه. فقط وقتم رو صرف انگشت کردن علما و مسوولین می کنم.

الان لیست آدمهایی که مستحق سرقت وانگشت شدن هستن رو دارم تهیه می کنم.

راستی ممکنه چند نفری رو هم بکشم. روی قبر چند نفر هم تصمیم دارم برینم. (با عرض معذرت)

همین

این دو تا هم دعوتید که اگر حال می کنید تو بازی شرکت کنید.

 

فرهنگ

از اون بالا

نگار

امین فولادی

کام تلخ

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Sep 17, 2008 2:58 PM

«بلی، روزگار رسم مسخره‌ای دارد!»

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

چیزی از مرگ کورت وونه‌گات پسر نمی‌گذرد. چند تا از کتابهایش را خوانده‌ام و هنوز نمی‌دانم دوستش دارم یا نه و هنوز فکر می‌کنم بهترین خواننده وونه‌گات کسی است که نه آثارش را دوست دارد و نه از آنها بیزار است اما نمی‌تواند آنها را نخواند. وونه‌گات یک خواننده بی‌رگ می‌خواهد. کسی که راحت شانه‌هایش را بالا بیاندازد و بگوید: «بله، رسم روزگار چنین است.»  هرقدر بیشتر کتاب‌هایش را می‌خوانم به این وضعیت نزدیک‌تر می‌شوم. این‌بار با سلاخ‌خانه شماره پنج. نگوییم شاهکار وونه‌گات، چرا که فکر نکنم خودش به این کلمه اعتقاد چندانی داشته باشد. آخر مگر نویسنده قهرمان او «کلیگور تراوت» نیست که هیچ‌کس کتابهای علمی-تخیلی‌اش را نمی‌خرد و ناشرانش را ورشکسته می‌کند و کتابهایش را سرانجام باید به عنوان تزئئین ویترین س‌ک‌س‌شاپ پیدا کرد.

دنیا به چشم کورت وونه‌گات مضحکه‌ای بیش نیست. همه چیز این دنیا مسخره است. فجایع انسانی، پیشرفتهای علمی، وقایع عاطفی، همه و همه در دستهای هنرمند وونه‌گات بدل به بازیچه‌ای می شود که خود، انسان را به بازی می‌گیرد. طنز مسری داستانهایش در تمام جملات و کلمات جاری است و انسان را وامی‌دارد که با لبخندی دائمی واژه‌ها را دنبال کند. اما نه بیش از لبخند.  به ندرت قهقهه‌ای ایجاد می کند که اگر ایجاد کند هم تو خالی‌ست و عرق سردی بر پیشانی می‌نشاند. حتی وقتی که معمای بیماری مرموزی که بشر را نابود کرده حل می‌شود و پاسخش استنشاق چینی‌های میکروسکوپیک است و یا وقتی که دختر بد‌ترکیب دانشمند معروف با فروش کشف خطرناک پدرش برای خود شوهری دست و پا می کند، هر قدر هم که دلتان برای خندیدن لک زده باشد، باز هم نمی توانید تمام سی و دو دندانتان را بیرون بیاندازید و بخندید. پیش‌ها و حداکثر یکی دو تا از نیش‌ها و بعید است کار به آسیا بکشد!

تراژدی‌ها نیز آنقدر دردناک نیستند.  نه منجمد شدن تمامی کره زمین و مرگ تمام انسانها و موجودات به خاطر بلاهت یک آدم و نه کشتار و سوزاندن صدهزار نفر ساکنین شهر زیبای درسدن در یک شب، هیچ کدام اشک در چشمانتان جمع نمی‌کند. جایی برای غافلگیری هم باقی نمانده است. دانستن اینکه چینی‌ها اندازه‌شان را کوچک کرده‌اند که در مصرف سوخت و غذا صرفه‌جویی بشود و یا اینکه انسان موجودی چهاربعدی است که درکی از زمان ندارد و یا اینکه با ساخت تراشه‌ای میکروسکوپیک می توان نقطه انجماد آب را تا دمای محیط بالا برد، ‌نیز شما را شگفتزده نمی کند و هنر وونه‌گات نیز در همین است.

سلاخ‌خانه شماره پنج، کاریکاتوری از یک مرثیه و یا شاید تراژدی پنهان یک مضحکه است. کتاب با ادعای نویسنده شروع می شود که وعده کتابی تلخ درباره یکی از جنایت‌بارترین فجایع انسانی قرن ‌را می‌دهد. قتل‌عام درسدن، این شهر زیبا(فلورانس منطقه الب)، در آتش جنون جنگ جهانی دوم توسط بمب‌های آتش‌زای آمریکایی و انگلیسی(بیشتر آمریکایی). حادثه‌ای که شاید در سایه تبلیغات سایر جنایات جنگ دوم( هیروشیما و هولوکاست و …) به محاق رفته است. کمربندهایتان را سفت می بندید و آماده روبرویی با داستانی هولناک می‌شوید تا تن و بدنتان را بلرزاند. از وعده‌های آغازین کتاب شاید این فکر بر بیاید. حتی اگر خود نویسنده تاکید کند: «‌در باب کشتار هیچ حرف عاقلانه‌ای نمی شود زد.» در هر حال، در آخرین بند از فصل اول، که درواقع مقدمه‌گونه‌ای بر کتاب پیش‌ رو‌ست، اولین نهیب را می‌زند و جمله آغازین و پایانی داستان را آشکار می‌کند که:

داستانی که جمله اولش:

«گوش کنید:

            بیلی از زمان کنده شده است.»

و جمله آخرش:

» پرنده‌ای به بیلی گفت:

                                    جیک،‌جیک،‌جیک»

وونه‌گات دست خواننده را پیش از نوشتن کتاب خوانده است. در جستجوی مدامش برای پیدا کردن منطق اصلی داستان به نتیجه‌ای رسیده است که خواننده را شگفت‌زده می‌‌کند. فطرت بشر را می‌شناسد. قصد تحریک غدد اشکی او را ندارد و نمی‌خواهد با تولید غمی روحانی بهانه‌ای برای تزکیه و برائت، دست خواننده خود بدهد. نمی‌توانی با گریستن و فشردگی قلبت وجدان خود را از باری که بر دوشت می‌گذارد آسوده نمایی. وونه‌گات همین را می‌خواهد. دستت را می‌خواند و برگ برنده را رو می‌کند.

بیلی پیلگریم، در بهترین حالتش یک ضدقهرمان است. هرچند خود نویسنده معتقد است داستانش هیچ شخصیت مهمی ندارد.

دراز است و لاغر و ضعیف و  شبیه یک بطری کوکاکولا. تا آخر جنگ هم دستش به اسلحه نمی‌خورد. دستیار کشیش است که حتی همین مسوولیت را نیز انجام نمی‌دهد. بدون ساز و برگ نظامی و در‌حالیکه وبال گردن همقطاران آواره‌اش است، که آنها نیز قهرمان و یا حتی خوشنام نیستند، اسیر می‌شود. بیلی بیش از من و شما در جنگ شرکت ندارد. دست و پا چلفتی و ضعیف و بی‌عرضه‌ است. داستان با شرح سرگردانی و اسارت بیلی شروع می‌شود و همینطور که پیش می‌رود با تمسخر ارتش آمریکا و همینطور آلمان از داستان رمز گشایی می‌کند. آدمهای داستان یا همگی دیوانه‌اند یا نقش‌آفرینان جنون همه‌گیری هستند که مثل توری در تمام نقاط جهان تنیده شده است. رفتار بیلی، سر و وضع دلقک‌وارش و سن کمش، چهره‌ای هجو و بیمار از جنگ دوم را به نمایش می‌گذارد. چهره‌ای که به مذاق کسانی که جنگ را اسطوره‌ای قهرمانانه می‌پندارند خوش نمی‌آید. یک «جنگ صلیبی کودکان» به تمام معنی. در جنگ بیلی نه خبری از شهادت هست نه فداکاری، نه میهن‌پرستی و نه حتی پیروزی. جنگ ملغمه‌‌ایست از سرگشتگی، ‌بلاتکلیفی، سرما، ترس، نا‌امیدی، پوچی و اضمحلال ارزشهای کاذب انسانی. حتی از مرگ، این یگانه تسلی وجدان گناهکاران، نیز خبری نیست. حتی وقتی خبر سوختن 135هزار نفر از ساکنین شهر آرام درسدن را در یک شب می دهد،‌ خبری از مرگ نیست.

وونه‌گات تکلیف خواننده را یک‌سره می‌کند. مرگ به آن مفهوم که ما می‌دانیم وجود ندارد. با دست‌یابی به بعد چهارم این مشکل حل می‌شود. همه انسانها در همان حالی که زاده‌ شده‌اند، مرده‌اند. موجوداتی سه بعدی هستند که درکی از بعد چهارم ندارند. در 3 بعد و در راستای محور زمان تصویر شده‌اند. بیچارگانی که تنها تصویر همان لحظه‌ای را از خودشان دارند که در محور زمان از آن می‌گذرند درحالیکه به گفته ساکنان چهاربعدی سیاره‌ای دیگر(ترالفامادور) آنها از سر تا ته مثل کوهستان راکی جلوی دید هستند. مردم درسدن هم از ابتدا مرده بودند. یعنی همه ما مرده‌ایم منتها هنوز آن وضعیت خود(مرگ) را ندیده ایم. همین‌جا تکلیف‌تان روشن می شود که خبری از مویه و زاری نیست. تصاویر و صحنه‌های دلخراش شهر سوخته با جنازه‌های زغال شده و خاکستر مرگ بنا نیست به چشم شما بیاید. وقتی از مرگ حرف می‌زنیم باید به آیین ترالفامادوری‌ها بگوییم: «بله رسم روزگار چنین است.» به همین سادگی. زن بیلی از مونوکسید کربن مسموم شد و مرد. «بله رسم روزگار چنین است.» تمام مردم درسدن در بمباران کشته شدند. «بله رسم روزگار چنین است.» ترالفامادوریها توصیه می‌کنند سعی کنید بیشتر به جاهای خوب زندگی نگاه کنید. زندگی هر کس به شکل یک کل واحد از آغاز تا پایان وجود داشته و خواهد داشت. حتی پایان جهان نیز هم اکنون وجود دارد و چه‌قدر خودبینانه و احمقانه است که ما زمینی‌ها می‌پنداریم که اشتباهات «ما» روزی طومار خلقت را در هم می‌پیچد.

وونه‌گات حرفی برای گفتن در مورد درسدن ندارد. آنها را به درسدن برده‌اند و چیزی نگذشته که درسدن به تلی از خاکستر تبدیل شده است. آن‌هم وقتی که اسرای نازنین آمریکایی در زیر زمین سلاخ‌خانه پناه گرفته‌اند. وونه‌گات جوان هیچ چیز از بمباران ندیده یا اینکه دوست دارد اینطور فکر کند. در مقدمه اعتراف می‌کند که هر قدر که فکر کرده و گشته مصالح لازم برای قصه‌ای که می‌خواهد روایت کند پیدا نکرده است. برای همین مجبور به بافتن آسمان و ریسمان می‌شود. خواننده همراه با بیلی پیلگریم در زمان تکه‌پاره می‌شود و هر چند بند یا صفحه که می‌گذرد از رویات کنده می‌شود و به جایی در آینده یا گذشته بیلی پرتاب می‌شود. به جایی در زندگی بیلی، که البته در اکثر موارد ربطی هم به درسدن و سلاخ‌خانه شماره پنج ندارد. تکه‌های پازلی است که از کنار هم گذاشتنشان به یک کل واحد، یک فلسفه پوچ‌گرایانه مستحکم و یک تلقی تحقیرآمیز از جنگ و افتخارات انسانی به علاوه نگرشی جبری به کل زندگی بشر می‌رسیم.

کتاب علاوه بر درسدن به بیلی هم اختصاص دارد. بیلی پیلگریمی که مثل تمام قهرمان‌های(ضدقهرمان!) وونه‌گات بدترکیب و کج‌و‌معوج است و بی‌دست و پا و ساده‌لوح در عین پدرسوختگی. این نا‌زیبایی و  مشکلات جسمی، ابهت و دست‌نیافتنی بودن شخصیتها را برای خواننده از بین می‌برد و هیچ بهانه‌ای برای نفهمیدن و فاصله‌گیری از حرف نویسنده باقی نمی‌گذارد.  بیلی در ترسی دائمی است چرا که از زمان کنده شده و نمی‌داند که لحظه‌ای بعد، باید در چه زمانی و کدام بخش از زندگی‌اش را ایفا کند و با همین راهکار است که وونه‌گات بیلی را از توی واگن قطار‌ آلمانی کنده و به جایی در بیست سال جلوتر،‌ جایی که زن و یک دختر دارد و بینایی‌سنج متمولی‌ست، پرتاب می کند و بار‌ها و بارها اینکار را با بیلی بی‌نوا و خواننده‌اش انجام‌می‌دهد. هرچند باید بپذیریم تمام این اکروبات‌بازی‌های روایی و خیالی را برای این در می‌آورد که داستان اصلی‌اش(درسدن) را شاخ و برگ بدهد و چرا که نه؟ به گفته منتقد نیویورک‌تایمز کتابهای وونه‌گات به هیچ چیز دیگری روی زمین شبیه نیست.

خواننده امروز به اندازه بیلی گناه‌کار و بی‌گناه است. بیلی در اوج بی‌رگی‌اش از زخمهای اسبهای درشکه‌ای که در درسدن سوخته، می‌راند شرمسار و غمگین می‌شود. اولین بار‌یست که گریه می‌کند، هر چند بعدها که پول و پله‌ای به هم زده و زندگی موفقی را می‌گذراند بارها و بارها و در خلوت خود می گرید. ما در محور زمان از بمباران درسدن جلوتریم اما این ما را تبرئه نمی کند. زمان مفهومی ندارد. ما در مورد اتفاقات پیش از خود نیز مقصریم. با این حال،‌ بیلی به ما یاد می‌دهد که حق انتخابی نداشته‌ایم. وقتی توی بیمارستان بیلی به آن پروفسور مورخ می‌گوید که زمان فاجعه در درسدن بوده است، استاد جبهه می‌گیرد. ابتدا بر این است که سلامت مشاعر بیلی را زیر سوال ببرد و تیرش که به سنگ می‌خورد منفعلانه شروع به دفاع از حماسه درسدن! و توجیه دلایل حمله هوایی می‌کند؛ اول آلمانیها حمله کردند و مگر آنها موشکهای وی 1 و وی 2 نداشتند؛ و بعد پرخاشگرانه به بیلی هجوم می‌آورد و می‌گوید: تو هم می خواهی آنرا محکوم کنی. و بیلی در جواب می گوید: «نه آقا فقط خواستم بگم که من اون موقع اونجا بودم.»

و همین یک جمله چراغ راه ما در خواندن کتاب است. مهم نیست که جناب مورخ چه افتخاری به آن حادثه ‌می‌کند یا ما خواننده‌های نازک نارنجی چقدر محکومش می‌کنیم. اینجا خط‌کش و معیار سنجش بیلی پیلگریم است که با آن سر و وضع مضحک و آن شخصیت کاریکاتورش زاویه دید ما را شکل می‌دهد و عمق دلقک‌وارگی مسیرهای زندگی بشر را مشخص می‌کند و درسدن یکی از همین مضحکه‌هاست.

«آری،‌ رسم روزگار چنین است.»

 

«جیک، جیک، جیک»

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Sep 1, 2008 7:24 PM

گوز

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت 1 person liked this

من ته چاه کار می‌کنم. کارم این است که پیچی را سفت کنم و بدهم بغلی. ما توی چاه، مثل شانه تخم‌مرغ کنار هم می‌نشینیم. زیاد نفس نمی‌کشیم. سر و صدا اذیتمان نمی‌کند. گرما و سرما بر ما تاثیر ندارد. چای خوردن آزاد است. هر قدر دلت بخواهد. شاشیدن هم آزاد است. هر قدر دلت بخواهد. با ریدن کسی مخالفتی ندارد اما زیادش ممکن است آدم را مدیر بخشی بکند. ما دستشویی های بزرگ داریم. برقمان که می‌رود کولر نداریم در عوض کامپیوترها روشن است. ما آدمهای خوشبختی هستیم. هر وقت با کسی از میرداماد رد می شویم یک ساختمان دراز را نشان می دهیم و می گوییم. من ته این کار می کنم. پرنده مدام روی ماشینم پی پی می نمایند و من خوشحالم. اسم رئیسم شیخ حسن جوری است. و مدام از نقطه ها و ویرگول‌های نامه ایراد می گیرد…..

من مفهوم جدیدی از رضایت شغلی را دارم برای خودم تعریف می‌کنم.

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Jul 15, 2008 5:23 PM

از میان تمام فرشته ها…

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

سی سال پیش پیرمردی پاکشان وارد اداره پدر شد. پوشه ای دستش بود و یک نفر هلش داد سمت دبیرخانه. آدم اخمویی از پشت زونکن‌ها سرش را کمی بالا آورد و نگاهی انداخت به سر و وضع ژنده‌اش و با تبختر پرسید: «شغلت چیه؟» پیرمرد با لهجه ای غریب و نا مفهوم که انگار سالها در اعماق تاریخ خاک خورده و نم کشیده جواب داد: «مرده شور». کارمند اخمو خودکار بیک اش را انداخت و از توی قاب قطور عینک کائوچویی اش تاکید کرد: «چی؟ مرده…»

  • – مرده شور آقا. نوکرتون مرده شورم.

چند دقیقه بعد خانمهای اداره جیغ کشان مثل گربه ای که سه کنج افتاده باشد این ور آن ور می‌دویدند و عاقبت مثل آبی که راهش را باز کند، وحشت زده از راه پله سرازیر شدند و دویدند توی خیابان. آقای رئیس که تاب این بی نظمی را نداشت داد نگهبان یقه مرد فلک‌زده را گرفت و پرتش کرد بیرون. بعد همانطور که خون خونش را می‌خورد در اتاقش را کوبید و به منشی مضطربش دستور داد کسی را راه ندهد. از نگرانی گزارشهایی که ممکن بود برایش رد کنند دل توی دلش نبود.

نگهبان، پیرمرد را توی آفتاب دم ظهر وسط پیاده‌رو روی زمین گذاشت و انگار کهنه بدبویی جلوی بینی‌اش گذاشته باشند، چهره اش را در هم کشید و مات و مبهوت برگشت توی دکه اش. بعد بلند شد، رفت و دستهایش را با صابون شست. تا ظهر سه بار دیگر دستهایش را شست و با این حال هر کاری کرد نتوانست لب به ناهار بزند. بعدالظهر توی این فکر بود که مرخصی بگیرد و برود خانه لباسش را بشوید که تلفنش زنگ زد. آقای رئیس بدون سلام از پشت گوشی چنان هواری کشید که نگهبان فکر کرد قطرات بزاق رئیس هم توی صورتش می‌پاشد. رئیس می‌خواست بداند که به چه حقی همچین آدمی را راه داده تو.

  • – پس تو اونجا چه غلطی می‌کنی؟!!!

آن بالا خانم سرداری حالش کم‌کم داشت جا می‌آمد. تنها زنی بود که فرار نکرده بود. به محض شنیدن خبر جیغی کشید و جا به جا افتاد روی زمین. تا نیم ساعت بعد که خانم ها را از توی کوچه های اطراف و مغازه ها پیدا کنند و برگردانند سر کارشان هم کسی به دادش نرسید. بیچاره یک آقای مودت نامی بود که هیچ کس محل سگش نمی‌گذاشت و خیلی هم مومن بود، آمده بود کمک کند اما چون نمی‌خواست دستش به نامحرم بخورد خانم سرداری را از پس یقه لباسش گرفته بود و آمده بود بکشد که هیکل سنگین خانم مقاومت کرده بود و بلوزش در جا جر خورده بود و خانمها که رسیدند آقای مودت را دیدند که دستپاچه روی خانم سرداری که دراز به دراز روی زمین افتاده و سینه های پر و پیمانش بیرون افتاده، خم شده است.

آقای رئیس این بار از ترس اینکه روایط نامشروع در حوزه کاری هم به اتهام اخلال در امنیت از طریق پذیرش افراد مسئله دار اضافه شود و انگ بی کفایتی بخورد قضیه را ماست مالی کرد و جلوی کولی‌بازی خانم سرداری که قصد داشت برای اعاده ناموسش دوباره غش کند، در آمد. نگهبان زیر بغل آقای مودت را گرفت و بردش توی کیوسک نگهبانی و آب قندی که دیوانه وار هم می‌زد جلوی دهان مودت گرفت. مودت چشمان نزارش را باز کرد و لیوان را که دید با اشمئزاز پرسید: » دستاتو شستی؟»

نگهبان با بی میلی گفت: » سه بار». مودت چند لحظه دو دل ماند و بعد پره های بینی اش را تکان داد جوری که انگار دارد بوی مشکوکی را استشمام می‌کند و سر آخر تصمیمش را گرفت. با پشت دست و ناله‌کنان دست نگهبان را از جلوی صورتش کنار زد و نا‌مطمئن دستش را به دیوار گرفت و بلند شد. وقتی داشت از دکه بیرون می‌رفت نگهبان داد زد: «آب قندت!» و جواب شنید:» بذار تو درد خودم بمیرم.» و همینطور که استغفار می‌کرد رفت توی خیابان.

آن شب آقای مودت داشت خواب چاک سینه های خانم سرداری را می‌دید که همان بوی مشکوک توی منخرینهایش پیچید و عرق‌ریزان از خواب پرید. زنش از ترس بالای سرش گلوله شده بود و تکانش می‌داد. بهت زده پرسید: » چته فرهاد؟ کافور چیه؟ چرا جیغ می‌زدی؟ خانم سرداری کیه؟» فرهاد مودت زار می‌زد و توی پیشانی اش می‌کوبید و مویه کنان تکرار می‌کرد: «گناه. گناه» و آنقدر هق هق زد که به خواب رفت. خانم مودت از فکر ارتباط گناه و خانم سرداری تا صبح خوابش نبرد و دم دمهای صبح بود که از یادآوری کلمه کافور جوری وحشت کرد که ترجیح داد بلند شود صبحانه را راه بیاندازد.

خانم منشی آن‌روز تا شب گریه می‌کرد. مدام یاد مادر مرحومش بود. شام پدرش را داد و خودش بدون شام به رخت خواب رفت. شب توی تختش تصمیم مهمی گرفت و با آرامشی روحانی خوابش برد. فردایش ساعت ده صبح از خواب بلند شد و زنگ زد به اداره و مریضی را بهانه کرد. تایپیست دبیرخانه که دخترک کمرویی بود، مجبور شد آنروز جایش را بگیرد. بعد توی کشو های مادرش را گشت و روسری خال مخالی کهنه ای پیدا کرد. سرش بست و رفت بیرون. بعد از برگشتن از سر خاک هم تصمیم گرفت برود حسینیه ارشاد. خانم منشی دو هفته بعد به خاطر افراط در بی محلی به آقای رئیس و به زعم خودش به علت ترس نظام حاکم از حجاب اسلامی و تحول درونی اش اخراج شد و دخترک تایپیست که روز به روز ترگل ورگل تر می‌شد و به قول خانم های اداره آب زیر پوستش رفته بود، جایش را گرفت.

توی اتاق پدر آن روز و فردایش جلسه بود. گویا چشمهای پیرمرد سیاهی نداشته و ناخنهای بلند سیاهش به داخل خمیده بوده و رد بد بوی خیسی هر جا که می‌رفته بر جا می‌گذاشته است. یکی از خانمها دیده که همه دندانهایش مثل نیش ها نوک تیز بوده و کفشهایش هم زیادی کوچک بوده است. خانم تایپیست گفته بود: «اندازه پاهای یه نوزاد.» و با گفتنش به خودش لرزید. هر چه که بود از دو روز بعد گلدان روی میز منشی شروع کرد به پژمردن و یک هفته نشده برگهایش ریخت. پدر اعتقاد داشت که گلدان تحت تاثیر تحولات معنوی خانم منشی خزان کرده ولی کسی باور نمی‌کرد. سایه شوم مرگ روی دوش همه سنگینی می‌کرد.

آقای مودت که تا آن روز گوشه گیر و خجول بود اعتماد به نفسش چند برابر شد. ریشش را بلند کرد و تسبیحش را مدام می‌چرخاند. آقای رئیس زورش به مودت نرسید و مودت مدام قدرت می‌گرفت. دو تای دیگر از خانمها زیر نگاههای برنده مودت با حجاب شدند و توی همین تظاهرات خیابانی بود که خانم منشی قبول کرد صیغه‌اش بشود.

 

*******

 

سی سال بعد، عماد خسته از رانندگی طولانی در جاده کناره داشت چشمهایش را می‌مالید که زیر باران سیل آسای شمال چشمش افتاد به دو موجود لاغر و نزار قد و نیم قد که کنار جاده مثل موش آْب‌کشیده مچاله شده بودند و ماشینهای در حال گذر آب را به سراپایشان می‌پاشیدند. دلش سوخت و نگه داشت. غلام جلو نشست و محمد که کوچکتر بود پرید روی صندلی عقب.

همان موقع توی تهران مراسم هفتم آقای مهاجری تازه تمام شده بود و چند روزی از هفتم پدر نوید گذشته بود. نامزد عماد روسری اش را جلو کشیده بود و با ترس و لرز از جلوی گشت ارشاد رد می‌شد. آقای مودت داشت کت و شلوار طوسی مرینوس‌اش را در می‌آورد، دکمه یقه سه سانتی پیراهن سفیدش را باز می‌کرد و زیر لب ذکر می‌گفت. خانم منشی سالها قبل در همان سال تولد عماد اعدام شده بود و آقای رئیس رفته بود آمریکا.

نگهبان اداره توی سالهای اول جنگ، یک روز صبح زود توی موشک باران سکته کرد و همان پیرمرد که خودش یک سال بعد از ذات الریه مرد، بدنش را غسل داد. عماد که هیچکدام از اینها را نمی‌شناخت ماشین را راه انداخت. سر یکی از خروجی های خاکی احساس کرد چیزی گلویش را می‌سوزاند. برادر کوچکتر عماد یک هفته ای بود که با او قهر بود و نامزدش داشت التماس مامورین گشت را می‌کرد که ولش کنند. خانواده آقای مهاجری از زیر بار مرگ داشتند خلاص می‌شدند و آقای مودت بعد از یک مکالمه تلفنی با وزیر خودش را برای مجلس عزاداری شب آماده می‌کرد. غلام گفت از این طرف. بیست سالش بود. یکی دو سال از عماد کوچکتر. عماد بازویش را نگاه کرد که راست شده بود و تا زیر گلویش کش آمده بود. تیغه برنده تیزی توی نور کم سوی شب درخشید و عماد دست محمد را دید که چاقوی دیگری را از پشت سمت گلویش آورد. پیچید توی خاکی. نامزدش را سوار یکی از ون‌های گشت کردند و چند ساعت بعد باید پدرش می‌رفت تعهد می‌داد. خانم سرداری داشت از خرید و فروش قبرهایی که در بهشت زهرا دارد برای خانم تایپیست سابق که حالا مدیر مدرسه بود حرف می‌زد که یاد سی سال پیش افتاد و گفت: «باورت می‌شه آنقدر ترسیدیم؟»

  • – انگار طرف خود عزرائیله. پیرمرد بیچاره!

خانم سرداری خندید و اندامش که مثل کیک چند طبقه عروسی چین داشت تکان تکان خورد. خرناسه‌ای ته خنده اش صدا کرد و دوباره سر حرف را گرفت که: «تو بودی که می‌گفتی سم داره.»

  • – به خدا پاهاش خیلی کوچیک بود.

خانم سرداری که حالا خانم جلسه ای بود به خودش لرزید. یاد لحظه ای بود که چشمهایش را باز کرده و صورت کج و کوله مودت را یک وجبی سینه اش دیده بود. عماد دور و برش را نگاه کرد و فهمید که بد مخمصه ای گیر کرده. دو طرف جاده درخت بود و ماشینی رد نمی‌شد. چند دقیقه بعد غلام گفت بزن کنار. عماد فکر کرد دو تا بچه ریقو ماشینش را خیس کرده اند و حالا توی گل دارند می‌کشند. جفتشان را با یک دست می‌توانست خفه کند حالا باید ماشینش را می داد که ببرند. پدر که چند ماه پیش بازنشسته شده بود توی خانه مدام کانالهای تلویزیون را عوض می‌کرد تا اینکه عاقبت صدای نوحه و پلاکاردهای سیاه حالش را به هم زد و خاموشش کرد. عماد سعی کرد مقاومت کند. با غلام درگیر شد و پرتش کرد توی گلها. محمد که فقط 14 سالش بود چاقو را توی مشتش فشار داد و با نفرتی که نمی‌دانست از کجا می‌آید فرو کرد توی پهلوی عماد. عماد چشمهایش سیاهی رفت و تا به خودش بیاید چند جای دیگر بدنش هم سوراخ شده بود. عضلات سینه اش که پاره می‌شد تصویر استخری توی ذهنش آمد که این همه سال تویش شنا کرده بود. بعد صدای آدمهایی که توی دریا نجات داده بود توی گوشش پیچید و روی زمین افتاد. پاهای گل آلودی را دید که توی قاب نگاهش دوید و دور شد. دستش را گرفت به سپر ماشین و بلند شد. پیراهنش غرق خون بود و چاله زیر پایش قرمز، قهوه ای و تیره و تیره تر می‌شد. خودش را رساند به ماشین. یک عمر آدمها را توی دریا نجات داده بود، حالا نوبت خودش بود. ماشین را راه انداخت. باید شنا می‌کرد. ساحل خیلی دور بود اما خط کناره را می‌دید. این جور وقتها دستش را دور سینه غریق می‌انداخت و از پشت می‌گرفتش و بعد همانطور به پشت شنا می‌کرد. ماشین توی جاده قیقاج می‌رفت و وقتی رسید به جاده اصلی که چشمهایش تار شده بود. جلوی یکی از دهکده های ساحلی از حال رفت. ماشین از جاده خارج شد و سر عماد روی فرمان افتاد. بوق ماشین را فشار داد و چشمانش بسته شد. صدای آژیر آتش نشانی و آمبولانسهایی که توی ترافیک گیر کرده بودند آقای مودت را کلافه کرد. شیشه های ماشین را بالا کشید و کولر را روشن کرد. پیراهن سیاه یقه بسته تنش بود و موهایش را آب و شانه کرده بود. حالش از این نسل جدید مدیرهای شلخته به هم می‌خورد. زنش رفته بود اروپا پیش بچه هاشان و تا بک ماه بعد بر نمی‌گشت. ایام فاطمیه بود و ماشینهای گشت ارشاد دو برابر شده بود. مردم از کنار ماشین عماد رد می‌شدند و روشان را بر می‌گرداندند. عماد پشت فرمان داشت آخرین قطره های خونش را از دست می‌داد و بدن ورزیده اش چروک می‌شد. نامزدش توی کلانتری زار زار گریه می‌کرد و پدر که از شدت گرما کلافه شده بود به زمین و زمان فحش می‌داد. برق قطع شد و چراغهای راهنمایی خاموش شد. آقای مودت که حالا نامش مهدی بود، پشت چهار راه توی بنز آخرین مدلش گیر کرده بود و خیابان بسته بود. خانم تایپیست( مدیره فعلی) چادرش را روی سرش انداخته و یک ساعت توی خانه خانم سرداری منتظر آژانس نشسته بود. پلیس 110 که رسید نیم ساعت گذشته بود. یک ساعت بعدش هم سر و کله اورژانس پیدا شد. وقتی عماد را پیاده کردند نبضش نمی‌زد. چهره اش سفید بود و نور چرخان چراغها هم رنگی به رخسارش نمی‌داد. صد فرسنگ این‌ور‌تر پدر رو به من که از مراسم آقای مهاجری آمده بودم، به شکوه گفت: » چقدر می‌ری ختم!» بعد با خودش گفت یادش به خیر چقدر از مرده شور می‌ترسیدیم. مهدی مودت با تاخیر رسید به هیات و خانم مدیر که آژانس گیرش نیامده بود توی ماشین دربستی پشت ترافیک بود که تلفن ما زنگ زد. شماره خانه را توی جیب عماد پیدا کرده بودند. بابا مثل یخ ایستاده بود. زیر لب گفت: «من دائیشم!»

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Jul 12, 2008 4:50 PM

آخر خط

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

اتوبوس سوم هم پر شد و راه افتاد. دیگر داشتم نگرانش می‌شدم.  هنوز نشسته بود و جلو را نگاه می‌کرد. از توی باجه بیرون آمدم و گفتم: «مادر جان کجا می‌خوای بری؟». انگار با دیوار باشم. خواستم دوباره بپرسم که لبش تکانی خورد و جوری که انگار با خودش حرف بزند گفت: «هیچ‌جا». برف ریزی گرفته بود و شب داشت پیدایش می‌شد. اتوبوس چهارم نیمه خالی سر رسید. پیرزن این‌بار بلند شد و لنگ‌لنگان سمتش رفت. راننده که داشت از در پیاده می شد همانجا خشکش زد. 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Jun 1, 2008 12:05 AM

یادگاری

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

مدام گوشه کت پدر را می‌کشیدم و پشت هم می‌پرسیدم: «کی می‌آد؟ پس کی می‌آد؟» آنقدر که از کوره در می‌رفت و می‌زد پس گردنم. بعد دلش طاقت نمی‌آورد، روزنامه را تا می‌کرد، زنجیر ساعت را می‌گرفت و از جیبش بیرون می‌کشید. من ذوق‌زده نگاه می‌کردم که چطور دکمه را فشار می‌دهد و درش مثل صدف باز می‌شود. بعد بی آنکه چیزی بگوید ساعت را سر جایش می‌گذاشت و من برق نقره‌ای‌اش را با چشمانم تا آخرین لحظه تعقیب می‌کردم. تا قطار برسد چند تایی پس‌گردنی خورده بودم.

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
May 25, 2008 3:38 PM

کرامت مضاعف

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

هر کس را می دیدم ناخودآگاه انگشت اشاره ام را می آوردم بالا و  روی هوا جایی بین بینی و لب بالایی طرف، جلوی چشمم نگه می داشتم و یک چشمم را می بستم. می خواستم ببینم یارو بدون سبیل چه ریختی دارد. خوشم می آمد از اینکه راننده اخموی سرویس شبیه بچه های ننر وحشت زده می شد و عباس آقای دریانی شبیه تمام رخ ژامبون مرغ  و بابا شبیه من.

بعدش که آفای مدیر خواباند زیر گوشم، عادتش از سرم افتاد. داشت جلویم رژه می رفت. ریشهای پر پشتش را می خاراند و خیلی خونسرد می گفت دفعه بعد پرونده ام را می گذارد زیر بغلم. چرتم گرفته بود. بی اختیار انگشتم را بالا آوردم و هیجان زده فریاد زدم: میمون!

مارس 31, 2010
Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Mar 10, 2009 5:50 PM

بازی بانو و باقی چیزها.

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

1-      یک زمانی بود که تازه وبلاگ راه انداخته بودیم، یک عده ای بودند که کامنتهای جالبی می گذاشتند. هنوز هم اینطور آدمها هستند. همیشه دلم می خواست بدانم که این خواننده های عجیب اگر خودشان وبلاگ بنویسند چقدر عالی می شود. گذشت تا بعضی از این کامنت گذاران حرفه ای برای خودشان وبلاگ زدند. بعد دیدیم خیلی لوس و بی مزه می نویسند. بعضی از آدمها هم بودند که کامنتهای فاجعه می گذاشتند بعدش که می رفتی وبلاگشان می دیدی خیلی شاهکار می نویسند. کم پیش می آمد کسی که هر دو کارش خوب باشد. این چرت و پرتها را برای این می گویم که بفهمانم خودم جز آن دسته ای هستم که بلد نیستم نظر بدهم. نه اینکه وبلاگم خوب باشد ولی نظر دادنم دیگر افتضاح است. یعنی اصلا نمی توانم بروم یک متن را بخوانم و بعدش یک نظری بدهم که به درد کسی ( چه خواننده و چه نویسنده) بخورد. برای همین هم معمولا وبلاگ آدمها را آف لاین می خوانم. اصولا هم جز کسانی نیستم که در زندگی نظرشان جدی گرفته می شود. برای همین هم عادت به بیانش ندارم. سه تا وبلاگ هست که می خوانم و سعی می کنم نظر بدهم. یکی حامد است که اگر سه روز بگذرد و نظر ندهم، طبق قرار، معنای خیانت می دهد و حتما جرواجرم می کند. بعد نیک آئین که علاوه بر اینکه هر روز چشمم به چشمش می افتد از پای تلفن، تنها تفریحمان توی زندگی این است که در مورد کامنتها و مطالب خودمان و این و آن حرف بزنیم. سوم هم بانوی خودمان است که معمولا نظراتمان را شفاهی عرض می کنیم و گه گاه برای اینکه نشانی از خود باقی بگذاریم یک آب پاشی هم توی نظراتش می کنیم که نگوید معرفت نداری. بقیه را خدا سر شاهده می خوانیم. گیریم که دیر و زود داشته باشد اما ای،‌سوخت و سوز ندارد. حالا دوستانی هستنتد که حمل بر بی معرفتی می کنند که خوب شاید حق هم دارند به هر حال چاره ای نیست کاری از من بر نمی آید. باشد که بپذیرند.

2-      دلم می خواهد وبلاگم را سر و سامان بدهم. اما وقتش نیست. این وبلاگهای ان کنار خیلی وقت است که خیلی هاشان از کار افتاده اند و وبلاگهای جدیدی هست که می خوانم و لینک نکرده ام. توی خانه دستم از اینترنت کوتاه است و اینجا تی شرکت باید صبری بشود تا رئیسی نباشد تا بتوان دو خطی نوشت. هزار داستان بی فرجام توی کامپیوتر باقی مانده که نمی رسم سر و سامانی بدهم. به هر حال اگر این لینکها آپدیت نمی شود باز هم بگذارید به جای مشغله.

3-      دلم می خواست در بازی بانو شرکت کنم. یعنی خیلی وقت است که دارم فکر می کنم که چه جور کتابی دوست دارم بخوانم. راستش کدی که خودش داده آدم را می برد به این سمت که یک چیز ماورا الطبیعه باید بخواند اما توی ذهنم دو چیز مختلف می چرخد. اول اینکه دلم برای خواندن هیچ کتاب خاصی لک نزده. یک چیزهایی هست که خیلی دوستشان دارم که بخوانم. توی ذهنم هم همیشه وول می زنند و دلم می خواهد جایی می خواندمشان. ولی بدتر اینکه همیشه دلم می خواهد خودم آنها را نوشته باشم. پس تا وقتی که فرصت نکنم کتاب مذکور را بنویسم آرزوی خواندنش را هم نمی کنم که کسی ایده را نبرد. اما در مورد راز و رمز و ماورا و علوم خفیه،‌خیلی چیزها هستند که دلم می خواهد بدانم. مثلا یکی اش همان چیزی است که حامد پشت آن پنجره دیده بود. دوم بر فرض نام واقعی همه پدیده های خلقت. سوم … بگذریم خیلی چیزها ولی واقعا دلم نمی خواهد کتابش را ببینم. چون فرضا که تمام اوراد جادویی توی یک کتاب باشد. سالها طول می کشد که بخواهی بخوانی اش. بعد یادت می رود. بعد باید کتاب را همه جا با خودت ببری. مراقبش باشی. پنهانش کنی. نگران باشی که دست آدم نابابی نیافتد. نگران این باشی که برداشت اشتباهی کرده باشی. اوه دردسر زیاد دارد. چیزی که بیشتر برایم جالب است این است که همه آن چیزها را بدانم. بدون اینکه نیازی به خواندنشان باشد. کتاب برای خواندن است. یعنی یا صرفا تفریح و لذت است یا اینکه قرار است چیزی یاد بگیری. یا هر دو. در مورد هر سه حالت نوشته بالا صدق می کند اما اگر بخواهم این بار کمال طلبانه نگاه نکنم باید بگویم که دلم می خواهد هری پاتر 5و6و7 را دوباره می نوشتند و اینبار مثل آدم. نه به سفارش ناشر و برای دختر بچه های دوازده ساله. و دلم می خواست هر قدر که می خواندم تمام نمی شد. دلم می خواست که بدانم تک تک اتفاقات سرزمین میانه چگونه بوده است. نه به صورتی که در سیلماریلیون هست بلکه به تفصیل مثل ارباب حلقه ها. دلم می خواهد مرشد و مارگاریتا پایان سلیس تری داشت و دوباره می خواندمش و صد سال تنهایی. دلم می خواست هر بار که این کتاب(صد سال تنهایی) را می خوانم از حافظه ام کامل پاک پشود تا بار دیگر هم بتوانم با همان لذت اولین بار بخوانمش. شاید صدها هزار بار. انقدری که صد جلد از آن پودر بشود. دلم می خواهد یی چینگی نوشته می شد که ده برابر این چیزی که هست حجم داشت. یعنی دلم می خواهد رازهای جهان خیلی بیش از 64 تا بودند و توی یک کتاب جمع می شدند که هر قدر می خواندی باز هم یک چیز جدید تویش باشد. نه اینکه از سر تا ته بخوانم  بلکه با همان روش تفال بخوانم. در ضمن دلم می خواست نویسنده های یی چینگ را از نزدیک می دیدم. آهان یک چیز یادم آمد که حیف بود ننویسم. دلم می خواست تن تن یک مجموعه بی نهایت جلدی بود که هنوز هم داشت روزانه چاپ می شد و کیفیتش هم پایین نمی آمد و من هر روز یک جلد از روزنامه فروشی محل به قیمت قبل از انقلابش ( در حد وسعم) می خریدم و می آمدم خانه قبل از هر کاری می خواندم. هر قدر که فکر می کنم می بینم این تنها آرزویی است که همه جوره با معیارهای بازی لیلا جور در می آید. واقعا ممنونم که برایم آرزوی جدیدی ساختی که هر قدر هم امیدی به بر آورده شدنش نباشد اما لااقل آرزوست.

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Mar 2, 2009 6:24 PM

خوک خرطوم دارم آرزوست. من که آرش کلامگیرم.

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

بارون نمی آد. من توی فکرم که چطور می شه آدم انقدر حرف بزند تا تمام بشود. یعنی نگاه کنی ببینی مثل ارش کمانگیر همه جانش را گذاشت توی تیر و شلیک کرد و بعد هر قدر که زیر و زبر البرز را گشتند چیزی پیدا نشد، بشود آدم همه وجودش را بگذارد توی کلامش و آنقدر بگوید که دیگر چیزی باقی نماند. حرف هم که باد هواست. یعنی همان یک تیری که تا ساحل جیحون رفت هم نماند. یادم هست که خوکهای خرطومدار خوابها را می خورند. یادتان هست چقدر میشا و دراگو می ترسیدند که. حالا اگر یک سری از این خوکهای خرطومدار یا هر گونه دیگری از مهره داران( با بی مهرگان میانه ندارم) بود که به جای خواب،‌حرف بخورد. یعنی خیالت راحت باشد که تو هی حرف بزنی و آن هم بخورد. مثل کرم خاکی که خاک را می خورد و از تهش می دهد بیرون. همین. خاک خاک است. از این سر می رود و از آن سر می رود بیرون. مقداری آنزیم رویش می رسید که باعث می شود انرژی کرم خاکی تامین بشود. چیزی که باقی می ماند خالی تونل زیر خاک است. اگر بشود این خوکهای خرطومدار بیایند من هی حرف تویشان بریزم و آنها یک مقدار آنزیم روی این باد هوا بریزند و از آن ور هم یک اگزوز فن بگذاریم که بوهای ساطع شده از ته خوکهای خرطوم دار را از خانه بکند بیرون، بنده کاملا داوطلبانه می توانم تمام وجودم. یعنی هر چه که در این سی سال بر من گذشته و هر فکری که در این سی سال در مغزم لولیده و تمام آنچه که از گذشته های دورتر بر من فرو شده است را در آن بریزم تا از من حتی سایه ای هم باقی نماند. خوبی اش این است که من عاشق اینجور نابودی هستم و خوکهای خرطومدار هم هر قدر حرف می خورند ترش نمی کنند.

کسی سراغ ندارد؟

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Feb 15, 2009 2:48 PM

کاملا جدی

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

پراید ذغالی متالیک، بهمن ٨١، با بیمه کامل و معاینه فنی یک سال، بدون رنگ شدگی و تصادف، سند دست اول، ١٠٠٠ لیتر بنزین، فقط مصرف کننده

ایمیل: کنار صفحه هست.

برای پرسیدن قیمت میل بزنید.

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Jan 31, 2009 4:55 PM

Viva Thirty

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

زنده باد مرگ….

سی سال پیش در چنین روزی…

توی حیاط خلوتمان لطف می کند زباله می ریزد. آقای معتاد طبقه سوم. سرنگ، لوله مخصوص استعمال هروئین، سیگار به مقدار کافی، لفاف قرص، ایمیپرامین. این اواخر در(درببب!) قوطی سوهان. البته حاج حسین و همه پسران و باقی تخمه ترکه. مادرشان، همانطور که عیال مربوطه ذکر فرمودند، نشانده یک بنده خدایی است. نشانده که معرف حضورتان هست؟ به شغل شریف صیغه و چهار تا مولوده دارد که یکیشان دختری است که فی الحال خلاف مادرش بیکار است انگار. باقی اخوی‌هایش به شغل اعتیاد مشغولند و تذکر و اخطار و شکایت که هیچ، شجره نومچه سر ایزاک نیوتن و شرح ماکشف قانون جاذبه، نه که از نوع رواندا بایرن بل از نوی فیزیغی، هر قدر شرح دادیم که از پنجره که رها کنی لاجرم به زمین می افتد،‌هچ، هچ به کسر ها بخوانید، هچ یا به قول رفیق همکار شفیقمان که ترک نه که آذری است، هش به همان کسر ها، البته، که با ضمه فحش است. هچ که همان هیچ است. فایده هچ.

صبح موبایل که زنگ نزند نه که خواب رفته باشد نه که شارژ نباشد بل چون زودتر بیدار شده باشی و نفسش را بریده باشی اما با صدایی که زیباترین صدای جهان است و بارش باران روی لبهای خشک تشنه است. آن وقت است که شب را به خاطر بیاوری.

شب که بخوابی از این پهلو به آن پهلو با خودت بگویی گرم شده انگار تابستان است. خشک شده لامروت دنیا انگار که بیابان است و از پهلو به پهلو غلتیدنت را با این اندیشه که پس کی می بارد و بگویی صبح ببارد. حتی ای کاشش را هم چاشنی نکرده باشی. دست به دامن دعای باران و rain melody که فایده ندهد شاید. اما کاری است  برای خودش. پس بامداد را بدانی که به چه شوق و هدفی بر خواهی خواست و باران ببارد و صدا است که بیدارت می کند.

صدای آبی که توی در فلزی قوطی سوهان حاج حسین تلق تولوق می چکد و دنگ و دونگ و کش و کش کیسه نایلونی توی حیاط خلوت زیر پنجره اتاقت که این‌بار فشارت نمی دهد و با خودت می گویی در دنیا هیچ چیز صد در صد غلطی وجود ندارد که اگر اینطور بود که این قوطی فلزی که آینه دق بود و لنگ در هوا یک عمری است افتاده و زورت می آید برش داری که باز طرف جری نشود آشغال جدید بیاندازد و حالا همین قوطی نغمه دلنشین باران برایت می‌سراید و با و نای نای چکه‌های آب بلند می‌شوی قبل از اینکه نامجو از توی گوشی ساربانش را صدا بزند.

یک بار خیلی سال پیش که هنوز سروشی این تو نفس می کشید گفته بودم چرا همیشه خالی لیوان را می بینی یک بار هم ته خیس لیوان را ببینید. نمی دانم که ته محمود افغان هم خیس است یا همه اش را خالی کرده ‌اند قبلا. اما جملات گهربار هر قدر هم الابختکی ول شده باشد توی فضا، باز هم مثل بومرنگ بر می گردد سر جایش و اقلا که در مورد من همیشه اینطوری بوده که آرش‌ای که اسمش را شبیه آن جزیره گنده می نویسند بیاید بگوید فلان روز توی روی آن مردک افراچناری گفتی که ته خیس لیوان و حالا حکایت همین قوطی است و زندگی تا چه حد اینطور است که، بگذریم، برای ما که این جور بوده. ته خیس لیوان و زندگی بومرنگی و حالا هم عظمت پنهان و زیبای مرگ.

آه بیس پن سالگی( بخوانید بیست و پنج) بعد تو هر چه رفت در اندوه و… بیخیالش. خیلی گذشته از همان روز که شمع دو و پنج را فوت کرده و بعدش آقای ایروانی را زیر بخیه کشیدیم که گفته زنگ را زدی و در رفتی و همین و باقی فقط سوخت مصرف می کنی و خوب همین پنج سال را که سوزاندیم و رفت به هوا که افسوس که زنگ را چه زود زده بودیم و افسوس خوران که اگر دیرتر می زدیم انگار خیلی مهمتر می بود و زینهار که زنگ زنگ است بچه جان. حکایت همشهریشان که می گفت حیوان حیوان است. کی اش دیگر فرقی ندارد.

زنگ را زدیم حالا بگذار زندگیمان را بکنیم.

مرگ سمت چپ است. یک متر عقب تر. سرت را که تندی بر گردانی غافلگیر بشود؛ می بینیش. نمی دانم شنل و کلاه و داسش را دارد یا نه اما دیدنش را توصیه نکنم بهتر است چرا که عشق در یک نگاه هنوز هم جواب می دهد و بیا و درستش کن.  مخصوصا که شبیه حامد باشی و همه عالم مجردات را قاطی علیا مخدرات بیاوری. باری، این چنین بود جان برادر…

پنج سال در هذیان و درد. بیسسو پن تا به سی. سر «سی» اما همه چیز عوض می شود.  سه و صفر را که کبریت بزنی و بنشینی به تماشای قهوه‌ای شکلاتی که ذوب می شود و نور بزند که نه آذرخش، که عکس بگیرد و باد که نه توفان، که فوت شعله‌های لرزان اعداد مذاب روبرویت و آرزویی که هر قدر بگردی چیزی برای کردن نباشد و بعدش با حوصله مکفی، پایه سست اعداد بلرزد و «سه»  در دریای سفید خامه سقوط کند و هر آنچه می‌ماند صفر باشد که راست ایستاده و این راستی‌اش را توی چشمت می کند و آن وقت است که دلت می خواهد قوطی کبریت اضافه را از جیبت در بیاوری و بندازی توی سطل زباله و دیگر نیازی به پیاده‌روی زیر باران نیست.

بعد که دوست دانشمندت در بیاید که: «حس نکردی همه چیز صفر شد؟» و تو ندانی که صفر کردن برای باقی آدمها چطور باید باشد و اما شمع شب قبل توی ذهنت روشن بشود و بعد «سه» باز بیافتد و دایره لایتناهی مکرر «هیچ»، همان صفر ازلی و ابدی بماند و تو حس کنی آن یک متر دارد کمتر و کمتر می شود و سرت را که تندی برگردانی نفسش به گونه‌ات می خورد و نزدیکی اش چقدر آرام بخش! است.

سی تمام.

 

سی که بگذرد مرگ دشمن نه، که همسفر است.

همه اینها از صدای تقه باران توی در سوهان و سقوط نابهنگام شمع «سه» توی دریای کیک و وقتی که سی سالت تمام می‌شود کنار هم که باشد آدم را وا می دارد که یک دور از سر زندگی اش را نگاه کند. یکی دو موی سفید لای موها هست. اگر بگردی. چینها هم پیدایشان می شود اما اینها حرف نیست. حرفش این است که آدم نمی داند چطور چرا و از کی اینطوری می شود ولی می شود. یک چیزی عوض شده. شاید برای هر کسی روی یک عددی اینطوری بشود. برای من، اولین بار است که خودم هم می دانم که نمی توانم حرفم را بزنم.

تلخی نکند شیرین زغنم

خالی از می نکند دهنم

عریان کندم هر صبح دمی

گوید که بیا من جامه کنم

درخانه جهد مهلت ندهد

او بس نکند پس من چه کنم

تنگ است بر او هر هفت فلک

چون میرود او در پیرهنم

تلخی نکند شیرین زغنم

خالی از می نکند دهنم

عریان کندم هر صبح دمی

گوید که بیا من جامه کنم

از زهره ی او من شیر دلم

در عربده اش شیرین سخنم

تلخی نکند شیرین زغنم

خالی از می نکند دهنم

عریان کندم هر صبح دمی

گوید که بیا من جامه کنم

گفته ست که تو در چنگ منی

من ساختمت چونت نزنم

من چنگ توام دردست توام

زخمت نزنم زخمم نزنی

تلخی نکند شیرین زغنم

خالی از می نکند دهنم

تلخی نکند شیرین زغنم

خالی نکند از می دهنم

عریان کندم هر صبح دمی

گوید که بیا من جامه کنم

 تولد مگر چیست؟ خدایا این یکی را نمی فهمم.

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Jan 13, 2009 6:36 PM

زیر آسمان شهر(2)

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

فصل دوم: داستان دو برج

اگر استانبول شهر هزار مسجد باشد، می شود با همان تقریبی که ترکها آن اسم گزافه‌گویانه را روی شهرشان گذاشته اند بولونیا را هم شهر هزار برج نامید. از 180 برجی که در قرن دوازدهم توی شهر ساخته شده، هنوز حدود بیست تای آنها کم و بیش سرپا هستند. اما از این بیست تا، دو تایشان که به «دو برج» معروفند به نوعی سمبل شهر بولونیا هستند. این دو برج که کنار هم قرار گرفته اند بناهای آجری قناسی هستند که یکیشان دو برابر دیگری ارتفاع دارد و برج کوتاه تر با ارتفاع نزدیک پنجاه متر کمی هم به یک سو کج شده است. فاصله این دو برج چند متر بیشتر نیست و از هر زاویه ای که نگاه کنی نمای بدترکیبی است. حال چرا باید این دو برج را نماد‌ شهر بولونیا بدانند دیگر بر می‌گردد به سلیقه عجیب آنها در انتخاب نمادهای تاریخی که پیشتر هم به یک نمونه‌اش اشاره شد.

روزی که ادواردو گاریسندی رزتا را توی یکی از اتوبوسهای درب‌و‌داغان حومه شهر دید نه چیزی از تاریخ بولونیا می دانست نه از نماد های تاریخی شهر، که همان برجها باشد، خبری داشت. کنار رزتا نشست و از آنجایی که آدم حرافی بود رزتای نه چندان باهوش را که مدتها بود منتظر فرصتی برای یافتن شوهر مناسب بود به حرف گرفت. شاید اگر اتوبوس پنچر نشده بود و آن معطلی کسل کننده نسبتا طولانی اتفاق نمی افتاد رابطه شان به اینجا ها کشیده نمی شد اما الهه تشکیل خانواده که از ندیمان سطح پایین خدای عشق است این بار دست به شیطنت زده بود و میخی از غیب زیر لاستیک اتوبوس فرستاد.

ادواردو گاریسندی شوهر دخترخاله پائولا و مارکو، دو سه سال پیش برای اولین بار در زندگی‌اش از یکی از شهرهای کوچک استانهای غربی کشور به بولونیا آمد و همانجا هم با رزتا آشنا شد. اجداد ادواردو، اگر بخواهیم قبول کنیم که او اصلا اجدادی هم داشته، هیچ وقت بولونیا را ندیده بودند، اما نام خانوادگی ادواردو برای همه این شبهه را به وجود می آورد که قرنهاست در اینجا زندگی می کند.

از زمان سالهای سیاه قرن دوازدهم، شماری از خاندان اشراف برای محافظت از املاکشان در مقابل یاغیان و راهزنانی که زاییده هرج و مرج دوران جنگهای صلیبی بودند استحامات و برجهایی می ساختند که مقر نگهبانی و قراولی محافظان طاق و جفتی بود که بسته به وسع خانواده می توانستند اجیر کنند. ارتفاع برجها، آن وقتها، نشان از مکنت و ثروت خانواده ای داشت که آنرا ساخته بود. دو برجی که قهرمانان آغازین این فصل از داستان ما هستند مربوط به دو همسایه متمول و اشرافی‌ست که آن سالها، مدت زیادی کانون شایعات و حوادث عجیب و غریب بوده‌اند.

برج کوتاه‌تر که به برج کج هم معروف است، نامش را از نام خانواده ای که بنایش کرده یعنی، گاریسندی، گرفته است و علارغم بی شباهتی اش به برج پیزا، همیشه یاد آور آن و مایه افتخار و مباهات مردم بولونیا است. چیزی که توی ایتالیا همیشه آدم را متحیر می‌کند پدیده‌ها و عقایدی است که با وجود کجی و نادرستی در طول تاریخ، نه تنها همچنان پا برجا هستند بلکه احترام مردم را هم بر می‌انگیزند. برج گاریسندی قبل از دیگری ساخته شده و هدف از ساختنش هم بر خلاف سایر برجها مقاصد دفاعی نبوده‌است. پسر خانواده گاریسندی که یکی از زمین دارهای بزرگ منطقه بوده، عاشق دختر خانواده آسینلی که بزرگترین ملاک شهر بوده است، می شود. در اخبار کمی که از تاراج زمان محفوظ مانده به رقابت تشریفاتی بین دو خانواده و مسائلی که بر سر راه این وصلت موجود بوده اشاراتی شده است. گفته می شود که گاریسندی پدر، پس از رفتار ناشایستی که با او در روز خواستگاری شده تصمیم می گیرد برای نشان دادن قدرتش برجی بلند مشرف به املاک آسینلی بسازند که همین برج گاریسندی فعلی است و پدر عروس که از این کار دلخونی داشته برای هم چشمی و اثبات قدرت و ثروتش دست به کار ساخت برجی به بلندای دو برابر برج اول و درست روبروی آن می شود که اکنون به برج آسینلی معروف است. البته عشاق جوان ما، با آنهمه خون گرم ایتالیایی که در رگهایشان جاری بوده طاقت تحمل این رقابت تسلیحاتی را نمی آورند و قبل از پایان برجها، دست همدیگر را می گیرند و از شهر می گریزند و دیگر خبری از آنها نمی شود. با این وجود شاید اگر طاعون معروف آن سالها اتفاق نمی افتاد مزدوران آسینلی موفق به پیدا کردن دخترش می شدند اما مرگ سیاه رخصت این کارها را نداد و زوج جوان به دور از مزاحمت مامورین و جاسوسین از صحنه تاریخ خارج شدند و اگر امید داشته باشیم که گاریسندی جوان از دست سربازگیری قشون پاپ به فرماندهی ریچارد شیردل در رفته باشد و سرش را دم تیغ هلالی سربازان صلاح‌الدین ایوبی نداده باشد باید در کنار زن جوانش که زیبایی چندان قابل ذکری هم نداشته، زندگی‌اش را به سبک داستانهای پریان در خوبی و خوشی به پایان برده باشد. آن وقتها شایع شده بود که خداوند، طاعون را در جواب گناهان و غرور و نخوت مردم آن روزگار و به خصوص این دو خانواده نازل کرده است تا حمایت همیشگی اش را از عشق نشان بدهد که البته این نظر چندان مورد وثوق نویسنده این سطور نیست چرا که خداوند برای پنهان کردن یک زوج فراری جوان نیازی به طاعون‌زدگی یک شهر بزرگ ندارد. وانگهی تاریخ ثابت کرده که تعهد چندانی هم نسبت به عشاق در خودش احساس نمی کند.

تمامی این تواریخ مشکوک که از حیث سند در متزلزل ترین شکل علمی خودشان هستند و از همین رو بسیار مورد باور و اعتقاد ساکنین محلی هستند، به خودی خود ارزشی ندارند مگر اینکه که از نام خانوادگی رزتا، که تا اینجای داستان هنوز ادواردو هم از آن اطلاعی ندارد پرده برداریم. نامی که البته ادواردو به خاطر اصلیت غیر بولونیا‌یی‌اش اگر می دانست هم فرقی به حالش نمی کرد.

رزتا آسینلی دختر نه چندان زیبای خانواده آسینلی، دختر خواهر پنی، مثل مادرش کاتولیک دو آتشه‌ای است اما از آنجا که به خاطر اصلیت جنوبی‌اش همواره حرارتی مهارنشدنی در عروقش جریان دارد که مانع از هرگونه تلاشی برای در آمدن به سلک راهبگان تارک دنیا می شود، از همان سالهای دبیرستان عطای لباس سفید و سورمه‌ای خواهران روحانی مدرسه مذهبی اش را به لقایش بخشید و تصمیم گرفت به هر شکلی که شده برای دست و پا کردن یک شوهر رسمی و شرعی راهش را به داخل دانشگاه باز کند. شاید رفتن به کالج تاثیر مستقیمی بر وقایع آتی نداشت اما به هر حال رزتا برای رسیدگی به یکی از کارهای درسی اش سوار همان اتوبوسی شد که تصادفا ادواردو را هم سوار کرده بود.

ادواردو گاریسندی به تازگی شغلی توی دفتر یکی از شرکتهای راهسازی بولونیا برای خودش جفت و جور کرده بود. مهندس جوان جاه‌طلبی که به وضوح آنقدر توی شهر کوچکشان، محرومیت کشیده بود که می خواست هر طور شده راه صد ساله را یک شبه طی کند و خودش را به جایی برساند. ادواردو جز آن دسته از آدمها بود که در برهه‌ای از زندگی راهشان را به طور مشخص پیدا کرده‌اند و قصدشان این است که برای فرار از فقر  و کمبودهایی که در گذشته داشته اند به طور کل گذشته شان را منکر بشوند و با چنان سرعتی به سمت آینده پیش بروند که گذشته به گرد پایشان هم نرسد.

پیدا کردن رزتا برای گاریسندی نعمتی بود. جدا از تمام فرصت طلبی هایی که داشت، ادواردو عقاید سفت و سخت مذهبی‌اش را حفظ کرده بود و از آنجایی که هیچ معیاری بیش از بکارت در انتخاب همسر برایش مهم نبود و این متاعی نبود که این روزها چندان در دسترس باشد، روزی که کنار رزتا که از گرمای آفتاب پشت شیشه اتوبوس مثل کمپوت نرم و خوش بو شده بود نشست و دید که رزتا چه طور خودش را وسواس‌گونه جمع و جور کرد که حتی لباسش هم با او برخورد نکند، با خودش گفت این دختر مورد مناسبی است که باید رویش کار کند. ادواردو با اینکه آدم بی بند و باری نبود اما جز آدمهای سر به زیر و ماخوذ به حیا هم محسوب نمی شد. شیطنتها و چشم چرانی و عیاشی‌هایش با اینکه از نوع سبکی بود اما همان صبغه مذهبی باعث می شد که هیچ وقت راه افراط را نپیماید. با همه این احوال، وقتی که رزتا آن‌طور ناشیانه و مثل دختر مدرسه‌ای ها خودش را جمع و جور کرد ادواردو شستش خبردار شد که دختر آفتاب مهتاب ندیده ای پیدا کرده و بعد از برانداز حریصانه و خریدارانه ای که به تمام ابعاد اندام رزتا انداخت نگاهی هم به انگشت حلقه خالی او انداخت و در حالتی کاملا برانگیخته سر صحبت را از خوش و بشهای معمولی باز کرد و وقتی رزتا در باغ سبز را نشانش داد و اندکی خجولانه و کمی هم مشتاق چشمهایش را دوخت به لبهای نازک و بی حالت ادواردو که لاینقطع تکان می خورد و کلمات را بیرون می ریخت، ملاحظاتش را کنار گذاشت و تمام مدتی که سایرین به رفع و رجوع پنجری اتوبوس مشغول بودند برای رزتا وراجی کرد و زمانی که اتوبوس رسید حالت نگاه رزتا به او این شهامت را داد که شماره تلفنش را به او بدهد و آخر هفته برای شما دعوتش کند.

دو ساعت بعد از اینکه ادواردو از اتوبوس پیاده شد، با مرور حوادث آن روز به این نتیجه رسید که معصومیتی که رزتا از خودش نشان داده چندان هم واقعی نبوده و در عین اینکه تظاهر می کرده تحت تاثیر ادواردو است، داشته مثل ماهیگیر زبردستی که نخ را انقدر آرام آرام شل می کند که قلاب خوب گیر کند، در واقع ادواردو را در دام می کشیده است. در هر حال کار از کار گذشته بود و از آنجایی که ادواردو هم چندان صداقتی از خودش نشان نداده بود زیاد از اینکه گول خورده احساس ناراحتی نکرد و با خودش گفت در آینده باید حواسم را بیشتر جمع کنم.

همانطور که ادواردو حدس زده بود رزتا نقشش را به خوبی بازی کرده بود و وقتی که توی خانه مشغول پوست کندن هویجها بود با رویابافی برای شب آخر هفته و اولین قرار زندگی اش، مدام لبخند رضایتی روی لبهایش می آمد و با خودش می گفت که بالاخره بخت از دم خانه او هم گذشت و او موفق شد قبل از همه دخترخاله هایش که هیچ کدام هم، اندازه او روی نجابتشان وسواس نداشت شوهر مناسبش را پیدا کند.

چیزی که ادواردو از آن سر در نیاورده بود و هیچ مردی هم در طول تاریخ آنرا نفهمیده، این بود که رزتا، مثل سایر زنها، نه از روی زکاوت و برنامه ریزی قبلی و نه از منظر سودجویانه ای که او خود به دنیا نگاه می کرد آن نقش و نقشهای بعدی را بازی می کرد بلکه یک جور غریزه زنانه که در حافظه اساطیری خدشه ناپذیر تمام زنان موجود است و در طی اعصار حرکاتشان را نه مطابق با شرایط زمان و مکان بل بر اساس الگویی کهن و باستانی شکل داده است، به همراه تربیت سفت و سخت کاتولیکی که مملو از رسوم و خرافات جنوبی‌ای بود که در واقع سر منشا اصالت رزتا بود، هدایتگر رفتار و سلوک رزتا بود. عنصری که در معادلات پیچیده و فرصت طلبانه ادواردو عنصری مجهول و غیر قابل کشف بود.

در هر حال شب موعود فرا رسید و وقتی که بعد از دیدن یک فیلم موزیکال مسخره توی سینما و صرف شامی که نصف حقوق ماهیانه ادواردو خرج برداشت خبری از رفتن به خانه ادواردو نبود و رزتا خیلی معصوم و راهبه وار از ادواردو خواست او را به خانه برساند ادواردو فهمید که هر کاری بکند باز هم یک قدم عقب تر است و آن شب هم باید سر تنها به بالین بگذارد. بطری شراب اعلایی که توی خانه برای همین شب نگه داشته بود مدام توی نظرش می آمد و به خودش فحش می داد که آن همه پول را چرا هدر داده است. در راه رفتن به خانه ادواردو به این نتیجه رسید که هر چند رزتا زرنگ‌تر از آن است که در دام او بیافتد اما به هر حال این قضیه خودش اثبات دیگری بر باکرگی او است. هدیه ای که ادواردو برای تصاحبش حاضر بود که بیشتر از آن هم صبر کند.

رزتای ساده لوح که ادواردو او را زیرک پنداشته بود آنقدر تحت تاثیر اسطوری‌ای  که از نجابت و اصالت ادواردو در ذهنش ساخته بود قرار گرفته بود که تصمیم گرفت دفعه بعد که فرصتش پیش بیاید خودش را به او عرضه کند و بعد در حالی که لذت اولین هم آغوشی را تجربه می کند او را به سمت احساسات منتهی به ازدواج سوق بدهد. احساساتی که زنها در شعله ور کردنشان دست توانایی دارند و آنقدر ظریف به اینکار مبادرت می کنند که مرد بیچاره فکر می کند حرکت اول از جانب خودش بوده. رزتا حتی آماده بود که وقتی پیشنهاد ازدواج را دریافت کند از ضربه ناشی از آن غش کند. اما ادواردو پیش دستی کرد.

ادواردو با خودش قرار گذشت هیچ وقت دیگر دست به اغوا کردن رزتا نزند و در سومین قراری که با هم گذاشتند انگشتری از جیبش در آورد، وسط رستوران زانو زد، کاری که به هیچ وجه با ظاهر مضحک و بی جذابیتش سنخیتی نداشت، و از رزتا تقاضای ازدواج کرد. رزتا از حال رفت و این کار را بدون برنامه ریزی قبلی کرد. ادواردو برای اولین بار در زندگی اش برای انسانی جز خودش احساس نگرانی کرد و بعد از اینکه چند قطره آب روی صورت رزتا پاشید و گیلاس شرابش را زیر بینی او گرفت، رزتا چشمهای لرزانش را باز کرد و زمزمه کنان گفت: باید با پدر و مادرم صحبت کنی. جمله ای که آخرین بقایای انرژی حیاتی ادواردو را هم تحلیل برد و هول و هراسی توی دلش انداخت که نمی دانست منشا‌اش چیست. فکر نمی کرد خانواده رزتا آنقدر هم سد بزرگی باشند اما بعد که دید رزتا چطور از حال رفت، فکر کرد سنگ بزرگی جلوی پایش بوده و خبر نداشته است. از کسب و کار پدر رزتا کمی خبر داشت اما نمی دانست چه چیزش باید باعث نگرانی‌اش بشود.

آسینلی پدر، صاحب یک شرکت کوچک بازرگانی بود که کمی بیشتر از یک مغازه معمولی گردش مالی داشت. ماسیمو آسینلی، باجناق آلفردو شوهر پنی، مدیر این شرکت کوچک، به همراه پسر کوچکش و یک حسابدار که نقش منشی و آبدارچی و نامه رسان را هم ایفا می کرد شرکت پخش تجهیزات موتورخانه شان را که در واقع نمایندگی پخش یکی از شرکتهای بزرگ پایتخت بود، را می گرداند. با اینکه از مسائل فنی هیچ سر رشته ای نداشت اما شم درخشانی که برای کسب و کار داشت باعث شده بود بتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد و روز به روز پیشرفت کند. توی عمرش کتاب نخوانده بود. سینما را اتلاف وقت می دانست و اسم تئاتر را از وقتی که پسرش توی نمایش مدرسه نقش یک درخت را بازی کرده بود که بنا بود سر جایش سیخ بایستد و تکان نخورد و آنقدر عطسه کرده بود که همه تماشاچی‌ها از خنده روده‌بر شده بودند به این طرف نشنیده بود و اگر احتمالی بیش از صفر وجود داشت که کسی در مورد مرد انگلیسی موهومی بی اهمیتی به نام شکسپیر که هیچ علاقه ای به مشعلهای گازی موتورخانه نداشته با او صحبت بکند هر آن ممکن بود که از دهان طرف در برود که: «درست شبیه شایلاک! خدای من تو چقدر شبیه شایلاکی!» به هر حال ماسیمو آسینلی هیچ وقت چیزی در مورد تاجر ونیزی نشنید و بعدها هم نامزد پائولا که توی ذهنش مدام همان عبارت بالا را تکرار می کرد با تهدید مستقیم و جدی پائولا تصمیم گرفت از هر گونه ارجاع تئاتری به شوهر خاله پائولا که تصادفا قابل تحمل‌ترین عضو خانواده آسینلی هم بود خودداری کند.

ماسیمو مرد کوتاه قد تاس و بی آزاری بود و اگر از هوش کاسبی‌اش بگذریم بهره هوشی متوسطی مثل سایر اعضای خانواده داشت. هر اخلاق بدی هم که داشت که البته چیز قابل ذکری هم نبود به هر حال چیزی نبود که تا آن حد باعث نگرانی ادواردو بشود. در واقع چیزی که باید باعث نگرانی ادواردو می شد مسائل دیگری بود که هنوز چیزی از آنها نمی دانست.

توی خانه آسینلی این خبر مثل توپ ترکید. سرافینا از حال رفت و توی بغل دخترش گریه کرد. ماسیمو بعد از هفت سال که از مرگ خواهرش گذشته بود توی خانه راه رفت و سیگار به سیگار روشن کرد و وقتی که پدر و مادر مهربان تمام اطلاعاتی را که رزتا توانسته بود ظرف یک ماه، که گذشته از صحتشان، حجمی قابل توجه داشتند، مو به مو از دختر عزیز دردانه شان بیرون کشیدند آرام گرفتند و در دل از اینکه چنین بختی برای دخترشان از آسمان نازل شده از خدا سپاسگذار بودند. آن روز عصر سرافینا که برای روشن کردن شمع به کلیسا رفته بود دخترش را هم دید که جلوی شمایل مریم مقدس زانو زده و مدام خدا را شکر می کند. سرافینا که خودش برای همین به کلیسا آمده بود زود شمعی روشن کرد و برای اینکه دخترش متوجه نشود خیلی زود و بی سر و صدا از کلیسا خارج شد. آن شب سرافینا سر شام اعلام کرد که به جای دعای معمول هر شب، دعای «ای پدر ما که در آسمانی» و «آوماریا» را باید بخوانند و برادر رزتا که دیگر تاب تحمل گرسنگی را نداشت وقتی همه چشمهاشان را بستند که رزتا، که قدیس محبوب خانواده شده بود، دعا را بخواند یک رشته اسپاگتی را توی دهانش گذاشت و هورتی بالا کشید که از قضا همزمان شد با آمین گفتن بقیه خانواده و صدایی که از دهانش در آمده بود شبیه یک شیشکی خفیف شد. صدایی که فارغ از دعوایی که سر میز شام راه انداخت منجر به تعویق دو ماهه مراسم خواستگاری شد و باعث شد که ادواردو بفهمد که باید از این به بعد در مورد چه چیزهایی نگران باشد.

سرافینا صدا را به فال بد گرفت و گفت که دختر عمه مادرش هم بخاطر اینکه یک نفر سر دعای خوشبختی کشیش در مراسم ازدواجش شیشکی کشیده بوده، هیچ وقت رنگ خوشبختی را ندیده و شوهرش یک می خواره آسمان جل از آب در آمده بوده است. منطقی که پشت عرش را هم می لرزاند و در تمام خانواده کسی نبود که بتواند بر ضدش حرفی بزند. اینجا بود که پائولا به داد دختر خاله‌اش رسید.

رزتا بعد از آن جریان علی رغم میل قلبی اش و به خاطر اعتقاد عظیمی که به حرفهای مادرش داشت تصمیم گرفت که دیگر ادواردو را نبیند و موضوع را مثل دستاوردی بزرگ و مذهبی برای پائولا تعریف کرد و آن را جوری شاخ و برگ داد که انگار همان صلیبی را دارد بر دوش می کشد که مسیح بر دوش کشیده و با این فداکاری ای که می کند دارد آرزو و عشقش را در پای شکوه پاک خداوندی و قداست ادعیه مقدس قربانی می کند. پائولا که همسن و سال رزتا بود، دلش به حال او سوخت و عصر همان روز به خانه خاله اش رفت و سرافینا را متقاعد کرد که از آنجایی که صدا سر مراسم عروسی نبوده نتیجه مشابهی با دختر عمه مادربزرگ ندارد و در ضمن چون ناخواسته بوده و از جانب برادر رزتا، که عزیز کرده خانواده بود، ساطع شده و در حین خوردن غذایی بوده که با دعای پدر آسمانی تبرک داده شده بوده، نه تنها فال بد نیست که باید به فال نیک نیز گرفته شود و باعث برکت ازدواج رزتا می شود.

استدلالهای پائولا بر خلاف اعتقاد خودش که فکر می کرد خیلی احمقانه و بچگانه اند، جوری سرافینا را به وجد آورد که اشک از چشمهایش جاری شد و پائولا را در آغوش کشید و دعا کرد که پائولا هم شوهری به خوبی و برازندگی ادواردو پیدا کند و وقتی که پائولا از در شیطنت در آمد که شما که هنوز ادواردو را ندیده اید، داغ دل سرافینا تازه شد و دو دستی توی سرش کوبید که حالا که دو ماه است رزتا جواب تلفنهای ادواردو را نداده و او را هم ندیده و چند وقتی است که از پسرک هم خبری نیست چطور باید دوباره همه چیز را سر و سامان داد.

پائولا که عاشق ماجراجویی های اینچنینی بود خندید و به شان اطمینان داد که کارها را راست و ریس می کند. رزتا که می ترسید دختر خاله اش طعمه را از چنگالش بر بزند با اکراه حاضر شد که شماره ادواردو را به پائولا بدهد و فردایش که ادواردو را دید که با دسته گل جلوی در کالج منتظر رزتا  ایستاده انقدر خوشحال شد که یادش رفت از پائولا بپرسد چطور این کار را کرده است. بعدها هم که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد از آنجایی که دلش نمی خواست دینی که به پائولا داشته را به او یاد آوری کند چیزی در این باره نپرسید و جوری وانمود کرد که هیچ کاری از سوی پائولا صورت نگرفته است. شهامتش را هم نداشت که از ادواردو بپرسد برای همین هم چگونگی این حادثه در کوران اتفاقات بعدی و شیرینی بختی که به رزتا رو کرده بود گم شد.

ادواردو که فکر می کرد با یکی از خانواده های با اصل و نسب بولونیا وصلت می کند اینبار معطل نکرد و همان شب برای خواستگاری به خانه آسینلی ها رفت. بعد از شامی که همگی پای همان میز خوردند و قبلش برادر رزتا را کاملا توجیه کرده بودند که مواظب صداهایی که در می آورد باشد، ماسیمو آسینلی از او در مورد تحصیلاتش پرسید و ادواردو که مهندس ساده و تازه کاری بود به دروغ، دو سالی را که از سر ناچاری توی خوابگاه دانشگاه بولونیا با برادرش هم اتاقی بود را هم به حساب تحصیلاتش گذاشت و گفت که تازه فوق لیسانسش را گرفته و به زودی در مقطع دکترا رشته مورد علاقه‌اش را ادامه خواهد داد و از انجایی که در تمام طول دوران تحصیلش مدام مشغول به کار و کسب تجربه بوده اکنون با وجود سن کمش رئیس یکی از کارگاه‌های شرکت محل کارش است و به زودی ترفیع هم می گیرد. سرافینا که به وجد آمده بود جوری که انگار خیلی سوال عادی ای می پرسد میزان در آمدش را سوال کرد و ادواردو که از این سوال تعجبی نکرده بود، یکی از فیش‌های حقوقش را که اتفاقا دو ماه معوقه و یک پاداش هم تویش بود به جای فیش حقوقش جا زد که آه شوق را از گلوی هیجان زده رزتا در آورد و ثانیه به ثانیه ادواردو را که مثل گربه خیس نحیفی از اول مراسم گوشه ای کز کرده بود باد کرد تا جایی که بعد از  یک ساعت یک وری روی مبل لم داده بود. پایش را روی پایش انداخته بود و یک لت از کتش را جوری باز کرده بود که انگار سناتور خیلی مهمی است و همینطور که رزتا مثل کفتر ماده ای که آماده جفت گیری است گردنش را بیشتر توی تنه‌اش فرو می برد و خودش را روی صندلی با آرامش رها می کرد ادواردو کم کم باورش شد که جدا آدم مهمی است و اگر این نظریه را که ازدواج برای بعضی ها جدا سکوی پرتاب است باور داشته باشیم باید قبول کنیم که این وصلت برای ادواردو خوش یمن بود و کم‌کم عادت کرد جوری دروغهایی که به دیگران می گفت را باور کند که شیطان هم توی رودربایستی مجبور به برآوردن آنها بشود.

چند روز بعد پدر و مادر ادواردو هم آمدند و بعد از اینکه خانواده ها همدیگر را تایید کردند قرار و مدار مربوط به تشریفات  عروسی گذاشته شد.

ادواردو مشغول تدارک خانه ای بزرگتر  و رزتا دست به کار پیدا کردن مدل مناسبی برای لباس عروسش شد. توی مراسم نامزدی مفصلی که ماسیمو آسینلی برای دخترش برگزار کرد و علاوه بر تمام فامیل نیمی از صنف تاسیسات بولونیا هم در آن حضور داشتند. مارکو برادر پائولا که دکترای تاریخ داشت و همیشه حرفهایی می زد که بعدا می‌فهمید نباید می زده، با شنیدن نام خانوادگی ادواردو، یک حساب ساده دو دوتا چهارتا و واکاوی اطلاعات انباشته شده در حافظه‌اش، داستان دو برج را برای گروه بزرگی از مهمانها که شامل ادواردو، رزتا، پدر و مادرهای آنها و خانواده خود مارکو هم می شد، تعریف کرد و آنجا بود که تازه دو خانواده به تقارن عجیبی که این اسامی با تاریخ و نمادهای باستانی شهر داشتند پی بردند.

 ماسیمو آسینلی گیلاس شرابش را به سلامتی اینکه اینبار هوشمندی دو خانواده جلوی تکرار مصیبت‌بار تاریخ را گرفته است و این دو جوان بدون مانعی به هم رسیده‌اند بلند کرد. همه مهمانها به او تعسی کردند و صدای «هورا» از همه بلند شد. رزتا که احساس می کرد قهرمان یکی از فیلمهای رمانتیک تاریخی است در پوست خودش نمی گنجید و نگاهش را که به خاطر ترشح قطرات اشک محو شده بود این ور آن ور می گرداند تا بقیه دخترخاله و دختر دائی هایش را که از قضا تعدادشان کم هم نبود پیدا کند و رشک و حسرت را توی چشمانشان تماشا کند اما تنها چیزی که توجه‌اش را جلب کرد خنده‌های سرخوشانه پائولا بود که یک گوشه با گیلاس مشروب توی دستش خودش را با نوای موسیقی تکان می داد و چند تا از خوش قیافه ترین پسرهای مجلس از دور نگاهش می کردند و هیچ کدام جرات پا پیش گذاشتن نداشت.

رزتا بازوی ادواردو را چنگ زد تا شیرینی لحظات گذشته به کامش بازگردد اما متوجه شد که ادواردو اصلا حواسش آنجا نیست و انگار در افکار خودش غرق شده است. صحنه‌های داستان تاریخی مارکو مدام توی ذهنش جولان می‌داد و هر قدر هم که فکر می کرد نمی فهمید چه چیزی توی این داستان آنقدر آزارش داده است.

 ادواردو آدم رمانتیکی نبود و پیروزی عشق دو دلداده جوان به نظرش هیچ چیز دل انگیزی نبود. به عکس، خود دو برج، پدیده‌هایی که تا به حال به خاطر سهل انگاری به شان توجه نکرده بود، بدجوری کلافه‌اش کرده بود. اینکه نام خانوادگی او و رزتا نام دو برج باستانی که میراث فرهنگی شهر هم هستند، است احساس بدی داشت. تا به حال کسی با شنیدن نامش اشاره‌ای به برج نکرده بود. برج گاریسندی برج کوتاه تر بود. برجی بود که کج شده بود. تلاشی بود بیهوده برای نشان دادن اقتدار خانواده گاریسندی به آسینلی که ابلهانه شکست خورده بود. ادواردو باز هم احساس کرد یک قدم از رزتا عقب تر است. نمی دانست علت این احساسش دقیقا چه چیزی است. رزتا هیچ چیز قابل توجی نداشت. اینکه او را انتخاب کرده بود هم به همین دلیل بود. یک دختر معمولی که هیچ برتری به او نداشته باشد بهترین انتخاب برای نیل به مقاصدش بود. اما حالا احساس می کرد که مورد خیانت واقع شده است و در واقع تاریخ هر جا که برود او را مثل سایه ای دنبال و خنجرش را در پشتش فرو می کند. می خواست ازدواجش همانطور که برایش وجهه اجتماعی می آورد جوری باشد که درخشش‌اش را بیشتر کند و حال اینکه ارتفاع برج نصف برج آسینلی است هم موید این بود که اعتبار خانواده از خانواده آسینلی خیلی کمتر بوده‌است. چیزی که مارکو هم ساده‌دلانه به آن اشاره کرده بود. ادواردو با اینکه هیچ وقت دلش نمی خواست کسی بداند که از اهالی غرب است و در بولونیا یک تازه وارد محسوب می شود و در تلاش بود که ریشه های گذشته اش را کتمان کند، حالا از این گذشته مجعول و شرمبار جوری به ستوه آمده بود که اگر توانایی عجیبش در تزویر و تقلب نبود نمی توانست خودش را کنترل کند و از مجلس می گریخت.

آنجا بود که ادواردو تصمیم اساسی اش را در زندگی گرفت و مصمم شد که همه گذشته ها چه آنهایی که متعلق به او باشد و چه آنهایی که اتفاقا به نام او گذاشته شده را یک جا دور بریزد و حال که مجبور شده بود که از گذشته ای که به دست مارکو برایش ساخته شده بود هم فرار کند بر آن شد که از زندگی اش برجی بسازد که همواره تا دورترین شعاع‌های پیرامونش رقیبی نداشته باشد. برای همین در یک رقابت عجیب و بی سرانجامی با خودش افتاد که جز خودش و تعداد معدودی از افراد دیگر کسی از آن خبر نداشت و تا آخر عمر مدام از ترس اینکه پشت سرش را نگاه کند به جلو می دوید و همیشه می ترسید از کسی عقب بماند.

این داستان تاثیر معکوسی بر خانواده آسینلی گذاشت. آنها هم که کاملا تصادفی هم‌نام برجهای شهر از آب در آمده بودند و اصالتشان که هیچ وقت هم تکذیبش نمی کردند مربوط به بولونیا نمی شد، این روایت را مثل آیه‌ای از انجیل در قلبشان حفظ کردند و با دغل کاری عجیبی که دست کمی از ادواردو نداشت، هر چند از نوعی متفاوت بود، جوری به خودشان وانمود کردند که انگار حالا خانواده آنها و داماد آینده‌شان میراث فرهنگی شهر هستند و همه باید به آنها احترام بگذارند. آسینلی ها شاید از انجایی که هیچ وقت سابقه کمبود های عاطفی ادواردو را، از آن نوع، توی زندگی‌شان نداشتند به پیامی که ارتفاع دو برج و کج بودن برج کوتاه‌تر برای ادواردو داشت توجهی نداشتند و از منظر دیگری به آن نگاه می کردند. راحت ترین معنایی که از این داستان به ذهن متبادر می شود را در نظر گرفته بودند و باد به غبغب می انداختند.

آن شب بهترین شب زندگی ماسیمو و سرافینا بود. سرافینا که توی عمرش چیزی از تاریخ نشنیده بود و فکر می کرد که ژولیوس سزار یک گلادیاتور معروف است که بعد از اینکه از کشتی‌ای که تویش پارو می زده آزاد شده در مسابقه ارابه رانی پیروز شده و به مسیحی که صلیبش را بر دوش می کشیده آب داده است، حالا جوری از تاریخ حرف می زد که انگار مارکو تز دکترایش را پیش او گذرانده و همه جا می گفت که رزتا می خواسته توی دانشگاه تاریخ بخواند اما چون پسر خاله‌اش این رشته را انتخاب کرده و به خاطر علاقه‌ای که به انیشتین، که در آخر عمرش توبه کرده و کاتولیک شده، داشته، رشته فیزیک را انتخاب کرده است.

رزتا درسش را هیچ وقت تمام نکرد. ماسیمو که سابق بر این معتقد بود که دانشگاه رفتن برای پیدا کردن شوهر است مخالفتی نکرد اما رزتا که بعدها پشیمان شده بود به همه می گفت که درسش را تمام کرده است و از آنجایی که حافظه افراد فامیل تعریف چندانی نداشت همه چند وقت بعد باور کردند که او مدرکش را گرفته است.

سرافینا آسینلی خواهر کوچک پنی، از آن به بعد خاری در گلوی پنی ساده دل شد و پائولا که مثل پدر و برادرش، آدم آینده نگری نبود از اینکه چرا این ازدواج را جوش داده است به خودش فحش می داد.

تا روز قبل از مراسم عروسی سرافینا مدام از رزتا و ادواردو و مراسم آینده برای پنی تعریف می کرد و گوشه کنایه هایی به پائولا می زد که چرا پنی سعی نمی کند این دختر را به راه بیاورد و یک شوهر مناسب برایش پیدا کند. پنی که به خاطر مسائلی که بعدها بیشتر در موردش توضیح می دهیم خیلی تحت تاثیر حرف خواهرهایش بود هر بار که با سرافینا صحبت می کرد مثل آینه دق می افتاد توی خانه و مدام آه می کشید و آنقدر بد اخلاق و گوش تلخ می شد که زندگی را برای همه تلخ می کرد.

پائولا که دختر پر انرژی و مستقل و کله شقی بود زیر بار فشارهای مادرش نمی‌رفت و جنگ و جدال بینشان روز به روز بیشتر می شد. پائولا که دختر سرزنده‌ای بود از دعواهایی که با مادرش می کرد جوری کلافه شده بود که سرخوشی‌اش جایش را به افسردگی داده بود و اگر عقب نشینی به موقع پنی و دخالت آلفردو نبود شاید قبل از سر گرفتن عروسی رزتا و ادواردا از خانه قهر و تهدیدش مبنی بر تنها زندگی کردن را عملی می کرد. اما وقتی یک روز تصادفا پنی این تهدید را به خواهرش ابراز کرد، سرافینا در آمد که پائولا به رزتا حسادت می کند و تهدیدهایش رنگی از حقیقت ندارد. این حرف به پنی خیلی گران آمد اما از آنجایی که ذاتا در مقابل خواهرش توان عرض اندام نداشت جوابی نداد. اما شب‌اش که پائولا به خانه آمد او را بغل کرد و همینطور که هق‌هق گریه می کرد به او اطمینان داد که فقط صلاح او را می خواسته و مگر او چه چیزش از رزتا کمتر است که باید مجرد بماند و رزتا که نه سواد درست و حسابی دارد و نه هنری دارد و نه یک صدم هوش و زکاوت پائولا را دارد به او فخر بفروشد. پائولا که دید مادرش در اصل قضیه مواضعش را حفظ کرده همین عقب نشینی کوچک را هم غنیمت شمرد و با یک پیشروی کوچک ابراز کرد که ازدواج آن دو را خودش سر و سامان داده و ادواردو به نظرش شبیه نخود می ماند و اگر او نبود به خاطر همان شبه شیشکی اتفاقی رزتا تا آخر عمرش مجرد می ماند. پنی که توانایی عجیبی در تغییر روحیه و عقیده داشت از این گفته نور به چهره‌اش آمد و با دخترش دم گرفت که درست است و اصلا برای او خیلی هم زود است که ازدواج کند و پائولا برای مدتی توانست نفس راحت بکشد. اما آتشی که یک بار روشن بشود هر قدر هم که خاکستر بشود باز مثل ققنوس سر بلند می کند و می سوزاند.

شاید تنها قربانی این اتفاقات در واقع مارکو بود. پنی در ایام کج خلقی‌اش مدام به پر و پای عروسش سارا می پیچید و او را به خاطر فمینیست شدن که آشکارا در تعارض مطلق با تعالیم مسیح بود مقصر می دانست و در گریه های شبانه اش به خاطر اینکه هیچ کدام از بچه‌هایش مثل بچه‌های خواهرش خوشبخت نشده اند نام او را مدام به عنوان عامل بدبختی پسرش زیر لب با دشنام یاد می کرد. هر بار که مارکو را می دید دعوایش می کرد که چرا  توی خانه آشپزی می کند و هر قدر هم که مارکو توضیح می داد که آشپزی را دوست دارد و این ربطی به فمینیست بودن سارا ندارد،‌ که البته دروغ می گفت، فایده ای نداشت. توصیه های پائولا هم که دست کم جلوی مادر ظاهر را حفظ کنند سارا را از کوره در می برد که در راه دفاع از آرمانهای فلسفی اش تن به هیچ گونه سازش و تظاهری نمی دهد و همین شد که داستان ازدواج این دو نفر ضربه جدیدی به رابطه لرزان پنی و پسر و عروسش وارد کرد. ضربه ای که مثل همیشه زخمهای کهنه را باز می کرد.

بالاخره روز عروسی ادواردو و رزتا سر رسید. سرافینا و رزتا جوری برای خواهر ها و دختر خاله‌هایشان از عظمت مراسم عروسی شان و ناهار روز عروسی افسانه سرایی کرده بودند که تا هفته ها بعد از عروسی همه پشت سرشان حرف می زدند و از تمام مراسم به تمسخر یاد می کردند. مراسم عروسی جدا از تمام حرف و حدیثهای پیرامونش به خوبی و خوشی تمام شد و رزتا برای مدتی نه چندان طولانی از صحنه ماجراهای ما خارج شد و اگر از مشکل کوچکی که ادواردو در شب زفاف به آن بر خورد و باعث شد در حالیکه داشت از ناتوانی خودش مطمئن می شد به عنوان آخرین تلاش در عبور از دیوار آهنین دست به چنان خشونتی بزند که کار رزتا به بیمارستان بکشد، بگذریم، نقش بازیگر نقش اول را برای مدتی واگذار کرد. تنها نکته قابل ذکر در مورد عروسی این دو، عاقد مراسم بود.

ادواردو به تدریج با زوایای جدیدی از این خانواده آشنا می شد و در کمال تعجب فهمید، خانواده زنش با اینکه کاتولیکهای بسیار متعصبی هستند اما چیز دیگری که کم‌کم داشت از آن سر در می‌آورد و هضمش برای او خیلی دشوار بود، وجود دارد که برای آنها از مذهب خیلی مهمتر‌است و همان چیز باعث شد که به جای اینکه عروسی در کلیسای جامع و رسمی کاتولیک برگزار شود، در محراب خانه کشیش تاس و شکم گنده متعصب لچه‌ای،‌ همان دون پدرو نازنین خودمان با آن لهجه غلیظ جنوبی اش، انجام شود.

 جیورجیو باسانی

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Dec 30, 2008 5:08 PM

زیر آسمان شهر(1)

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

نوشته: جیورجیو باسانی(Giorgio bassani)

 

فصل اول: نماد تاریخی

 

بولونیا شهر نسبتا بزرگ و تقریبا مرفهی در شمال ایتالیاست. حدود چهارصدهزار نفر جمعیت دارد که ما با همه آنها کاری نداریم. مهمترین کانون تشکلهای دست چپی و کمونیستهای سابق است و همیشه مرکز جدال بین نیروهای دست راستی و چپی از یک سو و مذهب و سوسیالیسم از سوی دیگر  بوده است. داستان ما توی این شهر و زیر آسمان همین شهر اتفاق می افتد اما کمتر ارتباطی با خود بولونیا دارد. آدمهای زیادی که در این شرح حال می‌بینیم فارغ از اینکه اینجا به دنیا آمده باشند یا نه، چه شغلی داشته باشند یا گرایش سیاسی‌شان چه باشد، برای خودشان فردیت و سلایق  و در نتیجه مشکلات و حوادث شخصی دارند.

دون پدرو مرد خوبی است. پنجاه و چند ساله با شکم برآمده و سر تاس. کشیش ساده‌دل دهات ولایات جنوبی بوده و ردای قهوه‌ای تیره‌ی رنگ و رو رفته ای می پوشد. از آنجایی که با انتقالش به بولونیا موافقت نشده از خدمت در کلیسای کاتولیک استعفا داده و با پس انداز اندکش برای ادامه مبارزاتش به بولونیا آمده است.

پنی زن مسنی است که خودش را میانسال می داند. حدود شصت سالش است و شصت ساله هم نشان می‌دهد. ده سال پیش شبیه زنهای چهل ساله بوده و پنج سال پیش مثل زنهای پنجاه ساله و با این روندی که پیش می رود به قول دخترش چیزی نمی گذرد که شبیه پیرزنی هشتاد ساله می شود.

پائولا بیست ساله است. موهای زیتونی مواجی دارد که هیچ وقت زیاد بلندشان نمی کند. پاهایش را وقتی می‌ایستد جفت می کند. پاشنه ها چسبیده و پنجه ها با فاصله از هم متمایل به بیرون. همانطور که از یک بالرین کارکشته انتظار می رود. پائولا دختر پنی است. تنها دخترش.

زن مارکو مدل عکاسی است و به نظر پائولا کمی گنددماغ است. کمی هم به پائولا حسودی می کند که البته این را پائولا نمی داند. شاید به جوانتر بودن پائولا. شاید هم به مجرد بودنش. هر روز توی آینه به خودش می گوید که سینه هایی بزرگ تر از پائولا دارد و یا باسنش خوش ترکیب تر است  و بعد سرش را جوری تکان می دهد که انگار می خواهد این فکرهای مسخره را از خودش دور کند و به خودش تلقین می کند که پائولا را دوست دارد و حسادت کار دختر بچه هاست. مارکو دکترای تاریخ است.

سارا تازگی ها دارد به فلسفه علاقه مند می شود. از بچگی عاشق کلمه هایی بوده که با «ایسم» تمام می شده. پدرش را توی یکی از تظاهرات کمونیستها، نیروهای دولت با تیر زده بودند. خیلی اشتباهی. پدرش توی میدان ذرت بوداده می فروخته. مارکو اعتقاد دارد پدر زنش در راه آزادی کشته شده است اما سارا  چندان مطمئن نیست. مارکو برایش توضیح می دهد که کمونیستها به خاطر امثال پدرت دست به تظاهرات زده‌اند و اگر او در این حین تیر خورده اصلا تصادفی نبوده است. چرا که همانجا توی میدان، به عنوان نمادی از پرولتاریا حقانیت مبارزین را توی چشم نیروهای دولتی فرو کرده است. پدر مارکو هم کمونیست است اما هیچ وقت تیر نخورده.

پنی اعتقاد دارد که شوهرش یک آدم گناهکار و گمراه است و معتقد است مشیت الهی بوده که او تا به حال تیر نخورده تا شاید روزی توبه کرده و به آغوش مسیح بازگردد. پائولا خیلی دختر سرزنده ایست  و با خنده می گوید پدر هیچ وقت هیچ کار جدی که ارزش تیر خوردن داشته باشد نکرده است. آلفردو که عاشق دخترش است به حرف او می خندد و چیزی نمی گوید. پنی از اینکه دخترش دارد نظریه مهلت توبه را زیر سوال می برد، خوشش نمی آید اما چون زن ساده ایست از خندیدن بقیه خنده‌اش میگیرد.

سارا به این چیزها نمی خندد. سارا بر عکس حرفه‌اش و بر عکس خواهر شوهرش آدم جدی ای است. تازگی ها فهمیده که به چه ایسمی علاقه دارد. یک روز یکی از زنهای پیری که از اعضا هیات مدیره کلیساست و از حامیان مجله مدی است که سارا در آن کار می کند به او گفته بود که اندام او، انحناها و برجستگی‌هایش و همینطور چشمان خمار و مخملین سارا می تواند بهترین نماد زنانگی در طول تاریخ باشد و باید مجسمه سارا را توی میدان شهر بسازند و چه بسا مجسمه سازش را به شهرتی هم پای میکلانژ برساند. سارا توضیح می دهد که شوهرش هم که استاد تاریخ یک دانشگاه درجه دو است هم همین اعتقاد را در مورد نماد تاریخی زنانگی دارد و خانم مسن که کارت پسر مجسمه سازش را از توی کیفش در آورده که به سارا بدهد وسط راه خشکش می زند و با شنیدن توصیفات مارکو پشیمان می شود و توضیح می دهد که عکاسی هم هنری است که این روزها جای مجسمه سازی را گرفته و همینکه سارا مدل عکاسی است به اندازه کافی به جهانیان اهمیت و زیبایی وجود زن را می رساند و نیازی به میکلانژ و این چیزها نیست. وانگهی این روزها که سینما هست چه کسی حوصله دارد برای تماشای داوود به موزه برود. سارا نمی‌داند منظور خانم مسن از داوود چیست اما حس ششمش بهش نهیب می زند که چیزی نپرسد.

مارکو به داستان خانم مسن که آن شب توی رخت‌خواب از زبان سارا می شنود قاه قاه می خندد و خون جوانی توی شقیقه‌هایش می دود و شروع به بازیگوشی می کند. به سارا می گوید که می‌خواهد با نماد تاریخی زنانگی تا صبح عشق بازی کند و سارا که حواسش زیاد جمع نیست خیلی محو و گنگ انگار در دورستهای افکارش مشغول باشد، پاسخ می دهد:»باشه».

مارکو علی رغم چراغ سبزی که از زنش گرفته است نیم ساعت بعد به خواب عمیقی فرو می رود و تا صبح خوابیده در حالت جنینی خرناس می کشد. اما چیزی که باعث می شود سارا تا صبح همانطور طاق باز بماند و سقف را نگاه کند نه خرناسه های مارکو که همان عبارت جادویی «نماد تاریخی زنانگی» است که مدام توی ذهنش چرخ می زند و می رقصد و با هر چرخش، سارا تصویر پائولا را هم توی ذهنش می بیند که با لباس باله اش روی سن چرخ می‌زند و رشته افکارش در هم می پیچد.

صبح روز بعد، سارا که توی کانالهای تلویزیون دنبال برنامه ورزش صبحگاهی می گردد، خیلی اتفاقی از دهان گوینده یکی از شبکه‌ها کلمه‌ای می شنود که خاطرات کهنه زمان بچگی‌اش را برایش زنده می کند. یاد همسایه کناری خانه مادری‌اش می افتد که زن فرانسوی مسن تنهایی بود و خاطره ملاقاتش با سیمون دوبوار را مدام برای مادرش تعریف می کرد. کلمات خانم روسو که نام‌خانوادگی‌اش را از یک فیلسوف قدیمی فرانسوی به عاریه گرفته بود برای سارای کوچک مثل کلمات اوراد جادویی کتابهای جادویی مصور کتابخانه مدرسه بود. بدون اینکه چیزی بفهمد با دهان باز به او گوش می داد و سعی می کرد همه چیز را به خاطر بسپارد. سارا حافظه خوبی نداشت. شاید هم خانم روسو با آن لهجه فرانسوی‌اش حرفهایش را جوری می زد که توی ذهن آدم نمی ماند. اما با این حال این «ایسم» پررنگترین ایسمی بود که توی ذهنش مانده بود. خیلی بیشتر از «کمونیسم» که برای نجات پدرش او را به کشتن داده بود و بیش از فاشیسم که پدرش را اشتباها جای کمونیستها زده بود. فهمید که از تمام «ایسم» هایی که از بچگی عاشقشان بوده و اسمشان را از توی دایره‌المعارف کتابخانه مدرسه حفظ کرده و با توجه به آن عبارت جادویی که خواب را از چشمانش ربوده بود، «ایسم» منتخبش را که «فمینیسم» باشد، پیدا کرده است.

سارا برای اینکه این مژده را هر چه سریعتر به کسی ابلاغ کند سر از پا نمی شناسد. خیلی سرسری لباس می پوشد و خودش را به آتلیه می رساند.

سالواتور عکاس درجه دو مجله مد، سی و چهار ساله و مجرد است. با تمام شبهاتی که در موردش وجود دارد اما چند روز پیش نزد بهترین دوستش اعتراف کرده که همجنسگرا نیست و اگر هم تا به حال در صدد دفاع از خودش بر نیامده برای این است که اهمیتی به حرف مردم نمی دهد.  سارا که با تمام وجودش سالواتور را خواهرانه دوست داشته بعد از اینکه فهمیده دوست و همکارش چندان هم مشکلی در مردانگی اش نیست جا می خورد و حس می‌کند که به اعتمادش توهین شده و رابطه شان شکراب می شود.

روزی که سارا با کشف اینکه «فمینیست» است پا توی آتلیه سالواتور می گذارد احساس می کند که حس اطمینانش را بازیافته و دیواری که با دگرجنسگرا بودن سالواتور بینشان ایجاد شده بود دوباره و با این کشف جدید برداشته شده و هنوز هم می توانند با هم دوست باشند. اما از او قول می‌گیرد که چیزی در مورد گرایشات جنسی‌اش به شوهرش مارکو نگوید. نمی‌خواهد دوستی آن دو باعث نگرانی و دلخوری مارکو بشود.

سالواتور آن روز حاضر نمی شود که از سارا عکس بگیرد. زیر چشمهای سارا پف کرده و آرایش روی صورتش خوب نمی نشیند. سارا که خدشه ای به شادی اش وارد نشده در میان بهت سالواتور به او اعلام می کند که قصد دارد علاقه همیشگی اش به فلسفه را دنبال کند و در واقع از امروز او یک «فمینیست» است. سالواتور از شنیدن این خبر وحشتزده می شود اما بعد که می فهمد که قرار نیست چنین مدل سطح بالایی را از دست بدهد و سارا می خواهد به کارش ادامه ‌دهد نفسی از روی راحتی می کشد و سارا را بوسیده و به او تبریک می گوید.

مارکو از شنیدن خبر خیلی خوشحال می شود و سارا را برای شام به گرانترین رستوران شهر می برد و در حالیکه یک بطری شراب بیست ساله اعلا سفارش می دهد گیلاسش را یک بار به سلامتی فمینیسم، بار دیگر به سلامتی سارا و بار سوم به سلامتی نماد تاریخی زنانگی بلند می کند. شب توی رخت خواب در پاسخ به تقاضای مارکو، سارا می گوید که چون مارکو دیشب تا صبح خروپف می کرده و نگذاشته که او بخوابد امشب خسته است و باید بخوابد. مارکو که توی ذوقش خورده یاد صورتحساب رستوران می افتد و وقتی بیشتر پافشاری می کند سارا پشتش را می کند و شب بخیر می گوید و اینطوری مکالمه بینشان تمام می‌شود. به استثنای یک جمله که در آخرین لحظه از دهان سارا در می‌رود و آب سردی روی سر مارکو می ریزد. جمله ای که این بار باعث می شود مارکو تا صبح بیدار بماند چیزی نیست جز: «یادت باشه که من یه فمینیستم.»

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Dec 24, 2008 2:35 PM

مقدمات سفر ماه 1

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

در یکی دو سال گذشته به اندازه کل 12 سال قبلش مریض شده ام. سرماخوردگی های طولانی که یک نمونه اش یک هفته خواباندم و چهار هفته مزمن بود را همین پارسال از سر گذراندم. در دو سال گذشته تقریبا تمام یازده روز مرخصی استعلاجی ام را استفاده کرده ام.

واقعیت اینکه مریضی آن هم از نوع سرماخوردگی برایم مفهموم خاصی پیدا کرده. حتی خودم هم شک می کنم که شاید دارم تمارض می کنم. اما اگر تب و لرز و گلو درد و سرفه های هیستریک نشان تمارض باشد،‌پس ویروس ها دروغهای کثیفی بیش نیستند. اما واقعیت این است که همه این بیماریهای شدید از نوعی تمارض یا شاید هم پیش آگاهی شروع می شوند. یعنی قبل از اینکه حسابی مریض بشوم باور می کنم که مریضم. یا شاید هم وانمود می کنم که مریضم و چند ساعت بعدش کاملا ترحم برانگیز و مفلوک می افتم گوشه خانه. البت نه اینکه فکر کنید که مریضی ام منجر به اورژانس و پا شویه و سوپ داغ و هوله روی پیشانی و استراحت مطلق و غذای توی رخت‌خواب و اینها بشود. نه خبری از اینها نیست. خیلی راحت با دستمالهای کاغذی مچاله و سرفه‌های اعصاب خرد کن و سرد دردهای بیصدا شروع می شود و بعد هم خلاص. چیزی که باعث می‌شود این بیماری ها برای خودم شبهه تمارض ناخودآگاه را داشته باشد لذتی است که از آنها می‌برم.

یادم می‌آید  روزگاری به عنوان دشمن قسم خورده جامعه پزشکان، حتی پای مرگ هم حاضر به دکتر رفتن نبودم. یک بار توی رشت یک جور آنفولانزای خرکی ناجور گرفتم که سه شبانه روز تب داشتم. توی آن شرایط هم همه کلاسهایم را رفتم و یکی از همان شبها تا صبح زیر باران لاینقطع با مرحوم هیربد راه رفتم تا اینکه همه ویروسها از سرما مردند و فردایش خوب شدم. اما دو روز پیش در حالیکه یک از تارهای سبیلم را که بیش از بقیه رشد کرده بود به بازی گرفته بودم و می کشیدم ناگهان شروع به عطسه کردم و چهارده عطسه پیاپی آنقدر ادامه پیدا کرد که استخوانهایم درد گرفته بود. پیش خودم گفتم که الان است که همه فکر کنند سرما خورده ام و شب که رسیدم خانه جوری لرز کردم که زیر دو تا پتو با لباس و کاپشن و زره کافی مثل سگ می لرزیدم.

فردایش با اینکه حالم خوب بود سر کارم نرفتم و برای اینکه مرخصی جور کنم با کمال میل مطلق! رفتم دکتر و خانم دکتر مهربان بدون اینکه من چیزی بگویم برایم دو روز مرخصی نوشت. پیش خودم گفتم باشد همین امروزش کافی است و فردایش را می روم سر کار که همه مرام کش بشوند. اما بعدش آنقدر حالم بد شد که الان هم که مرخصی‌ام تمام شده نیاز به به خواب کامل دارم.

این جریان لذت بردن اما به اینجا بر می‌گردد که وضعیتم جوری است که بیماری برایم حکم آزادی را دارد. نه که فکر کنید تاثیری در جلب ترحم و محبت و اینها داشته باشد. صرفا از جهتی کاملا متفاوت است که ارزش دارد.

بدون عذاب وجدان سر کار نمی روم. کاری که برایم حکم اضمحلال روحی مطلق را دارد. توی خانه تنها می‌مانم که معنایش آزادی و خلوتی است که هیچ‌وقت ندارم. یک چیزی برای خوردن سرهم می کنم که باز هم معنایش این است که کاری توی زندگی برای دل خودم می کنم و تن به خوردن هر آشغالی که سر کار می دهند نمی دهم. در سکوت و بدون مزاحمت کتابم را می خوانم و هر قدر که دلم خواست می خوابم. می توانم حتی یک ساعت تمام بدون اینکه کسی کارم داشته باشد دراز بکشم و سقف را نگاه کنم کاری که مدتهاست برایم یک آرزوی دست نیافتنی شده. تلفنی به کسی نمی زنم و تلفنها را حتی المقدور جواب نمی دهم و همه را توجیه می کنم که خواب بودم.

باور کنید سرفه و گلو درد و تب و لرز و سر درد در مقابل این همه نعمت اصلا به حساب نمی‌آید.

شاید بهتر می بود که این مطلبم را سریالی بنویسم اما از آنجایی که مدتهاست مخاطب صدوق و با حوصله چندانی ندارم نگران نیستم.

مدتی است که فکر می کنم که شاید این بیماری و کسالت یک نوع مکانیسم دفاعی باشد در مقابل چیزی که از بیرون هجوم آورده است. ما توی کشوری زندگی می کنیم که اصولا دشمن فردیت است. نه از نظر سیاسی. از نظر اجتماعی. تمام ساختارهای اجتماعی ما از خانواده گرفته تا مدرسه و اداره و کل جامعه همه در جهت نفی فردیت هستند.

همه باید به یک چیز اعتقاد داشته باشند و یک قیافه،‌یک شکل،‌یک آرمان،‌یک ایدئولو‍ژی،‌یک سلیقه داشته و کلا همه باید مثل گوسفندهای یک شکل یک اندازه باشند.

مهمترین چیزی که توی ایران از دهان پدر و مادرها می شنوی این است که مگه تو با بچه مردم چه فرقی داری که… یا اینکه تو فکر می کنی همه خرن تو فقط می فهمی… یا چرا نمی تونی مثل همه خلق‌الله  باشی.

باید مهمانی بروی. همه رسوم را نه به خاطر خوب بودنشان بلکه به خاطر رسم بودنشان اجرا کنی. همه زندگی ات را باید مثل یک ویترین جلوی مغازه بچینی که مردم بیایند تماشا کنند و آن تو توی پستو موش و کثافت بالا بزند و کسی نفهمد.

همه خانواده معتقدند که بچه‌شان باهوش است. برایش هم کلی شاهد و مثال می آورند که بچه ما بلد است حرفهای بامزه بزند یا اینکه علامت ورود ممنوع را در سن 4 سالگی یاد گرفته یا هزار تا کوفت و زهرمار دیگر. حالا اگر هر کسی با یک نگاه بفهمد که بچه از بیخ کودن و خنگ است هم مهم نیست یک نمونه شیرین کاری در می آورد و همه می فهمند که طرف باهوش است. نه که فکر کنید مردم اصولا تصوری از هوش داشته باشند یا اصلا بفهمند که هوش به چه درد می ‌خورد. فقط برای اینکه همه باهوشند بچه شما هم باید باهوش باشد. اگر بنا بود همه خنگ باشند رقابت در سطح مونگولیسم جریان پیدا می کرد.

می بینید که کاری به دولت و رژیم و این چیزها ندارم. اینکه آدم برود یک گوشه بشیند و دیوار را نگاه کند، اینکه بخواهد برای خودش توی خیابان تنها راه برود. تنهایی با خودش فکر کند یا حرف بزند نشانه دیوانگی، افسردگی و لاابالی‌گری ‌است.

تمام تفریحات ما دست جمعی هستند. باید برویم رستوران، سینما، مهمانی های احمقانه و پرخرج از سر وا کنی که صاحبخانه تمام کسانی را که بدهکارشان هست را یک جا جمع می کند و چهار نوع غذای بی ربط می اندازد جلویشان که بخورید و گم شید. 

برای همین هم هست که برای منی که فردیت و تنهایی‌ام برایم حکم آزادی روح را دارد خیلی ساده است که تنم، بدنم و سلامتم را قربانی کنم تا کمی آرامش و تنهایی و فردیت برای خودم نگه دارم.

می دانم که اکثر مردم نمی فهمند چه می گویم و فکر می کنند که این راه غلطی است و فکر می کنند که من شخصا تصمیم گرفته ام اینطور باشم اما واقعیت این است که این یک فرایند ناخودآگاه برای تعویق درهمشکنی روانی(تاکید می کنم درهم شکستن روحی و روانی) آدمی است که همیشه آزادی‌اش، تنهایی‌اش و فردیتش برایش از نفس کشیدن مهمتر بوده است.

آدم خوش فکری را می شناسم که برای دستیابی به همین آرامش لحظه ای خودش را نیم ساعت توی دست‌شویی حبس می کند و همه فکر می کنند که یبوست دارد. شاید هم بدنش خودش را با یبوست وفق داده باشد تا چند دقیقه آرامش داشته باشد.

 نمی دانم شاید کار از سرماخوردگی هم آن ورتر برود. اما می دانم اگر پای جان هم در میان باشد آخرش مردن را به این افتضاح ترجیح می دهم.

تویم یک فرایند خود نابودگر آغاز به کار کرده که دارد از بیخ بنم را می زند. وقتی می گویم تا چند سال دیگر زنده نمی‌مانم به نظر دوستانم شیون و ناله می‌آید ولی این جدا تصوری است که برایم روز به روز پررنگ‌تر می‌شود. برای من مفهوم «خود بودن» روز به روز بیشتر به مفهوم «مردن» نزدیک می شود. درست است که از سرماخوردگی تا مرگ خیلی فاصله هست اما وقتی توی سراشیبی می افتی خود به خود شتاب می گیری.

چند روز پیش دوست عزیزی پیامک زده بود که مادربزرگش «آزاد»‌شد. از این عبارتش خوشم آمد.

زندگی موهبت ارزشمندی است. اما متاسفانه اینجایی که ما هستیم با مواهب ارزشمندتر دیگری مثل عزت نفس و آزادی جمع نمی شود. این است که آدم خود به خود عطای زندگی را به لقایش می بخشد و خلاص.

موضوع به این سادگی ها هم نیست. بعدها بیشتر در موردش می نویسم.

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Dec 2, 2008 3:20 PM

من گه خوردم حرف زدم

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 می رم دنبال کارم. می رم ماه اصن. خدافظ

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Dec 2, 2008 1:01 PM

لعنت به دهانی که بی موقع باز شود

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

خوب خدا رو شکر معنی رفاقت را هم فهمیدیم. آدم را تا وقتی می خواهند که نوشابه باز کند و قربان صدقه برود و لبخند مسخره باسمه ای بچسباند روی صورتش و هر چه گفتند و هر کاری کردند تایید کند بعد که بیاید بگوید که بابا شما وقتی ول می کنید از ایران می روید  زندگی را برای ما که مانده ایم تلخ می کنید. شما تنها کسانی نیستید که از ایران رفته اید و اگر یک متن چهارهزارکلمه ای مفصل و ساده را اینطور کج می فهمید دیگر شرم بر من خاک به دهن که گند کثافتم را باز می کنم و می ریزم روی دایره که  کسی که ادعای خواهری دارد بیاید رمی جمراتم کند که ای لعین پدر من سنگ قبر ندارد. مگر با من پدر کشتگی داشته ای که رفتی و حالا که رفته ای مرا  می زنی که خوب کرده ام و پشیمان نیستم. نیستید که نیستید. من نگفتم پشیمان باشید. هر جایی که هستید بهتان خوش بگذرد. انقدر نمی فهمید که وقتی می گویم تام کروز منظورم به شما نیست و نمی فهمید که وقتی می گویم صد تا از دوستانم رفته اند منظورم این نیست که شما همه صد نفرید. دیگر وقتی کسی که آدم فکر می کند عزیز ترین دوستش است اینطور کج می فهمدش دیگر خاک بر سر هر چه دوستی و رفاقت و هر کوفتی که هست.

هر جا هستید خوش باشید. من هم نگفتم خوش نیستید. من گفتم چون شما می روید ما خوش نیستیم چون نمی خواهم بروم. اینجا پاره دارم می شوم. معجزه می شود که بشود. شق القمر بشود. معجزه همین الان شد که من فهمیدم که تا وقتی زبانم را توی کون بکنم و خفه بشوم همه دوستم دارند بعد که برگردی بگویی بالای چشمت ابروست شمشیر می کشند.

من کی زر زدم گفتم اینجا رو میشه بهتر کرد. من کی گفتم می شه عوضش کرد که می گی چرا عوضش نمی کنم. من کی گفتم که می شه معجزه کرد. اون آقایی که می گفت معجزه شده همه چیز داره خوب می شه من اینو حس می کنم الان ول کرده رفته یه جای دیگه می گه اونجا خوب نمیشه که شما هستید اینجا داره معجزه می شه.

هر کسی که هر جایی هست و معنی روشنی رو لمس کرده تبریک می گم بهش من اینجا هستم و معنای تاریکی رو با تمام وجودم دارم لمس می کنم و دلم می خواهد در حالیکه این عزیزان دارند آرام آرام می میرند به سرعت بمیرم و از شر هر چیز دست خر احمقانه ای که اسمش را گذاشته اید زندگی خلاص بشوم.

اگر فکر کردی من انقدر احمقم که نمی فهمم حامد به خاطر تام کروز شدن نرفته دیگه باهات حرفی ندارم. اینکه یادگاری هاتون رو هر دو سال یه بار می ریزید دور اما دلیل خوبی برای دور ریختن ما بوده. واقعا ازتون تشکر می کنم.

یک روزی که گردنم را تبر کاش می زد آمدم این وبلاگ را راه انداختم که حرفم را تویش بزنم و الان شش سال است که دارم جان می کنم حرف دلم را بزنم ولی نمی توانم. از زنم می ترسم از دوستانم می ترسم از همه می ترسم. تا دهنت را باز کنی همه می آیند تویش را پر گه می کنند.

من خر را بگو که یک هو دلم تنگ شد برای آدمهای رفته و نشستم پیش خودم گفتم حالا که نمی شود ما برویم کاش می شد شما هم نروید. همان یک شیشکی که بستی به سبیلمان بس است دیگر چرا لگدم می زنید. خوب رفتید که رفتید. خدا هر جایی که هستید بهتان خیر و برکت بدهد فعلا من از دست رفته ام و خوشحالم که قبل از رفتن فهمیدم روی دیوار چه کسایی یادگاری نوشته بودم.

لیلا به من می گه این متنت حامد اینها رو ناراحت می کنه. یک ساله به خودم گفتم چیزی نگم که توی غربت اذیت بشن. حالا می بینم که من هم توی غربتم و دلم نمی خواهد جلوی خودم را بیشتر بگیرم. باشد شما هر جای دنیا هستید خوش و خرم باشید و برایتان مدام معجزه بشود اما منت معجزه هاتان را سر من نگذارید. برای من معجزه نمی شود. برای من نکبت و گه می شود. برای من خفقان و لجن و تهدید است که هر روز بیشتر می شود. من به عشق پیاز و قرمه سبزی مانده ام ایران.  آره من  آدم لش لجن کون گشاد تن لشی هستم که نه انقدر سبکبارم که هر دو سال یکبار همه چیزم را دور بیاندازم بزنم به چاک جاده نه آنقدر عزت نفس دارم و روحم بزرگ است که دلم برای بوی لیمو عمانی تنگ نشود. من آدم در پیتی هستم. قبلا هم صد بار گفته ام. شما هی با همان خوشبینی ذاتیتان هی گفتید نه سروش استاد است و فلان است و بهمان است. من همین گهی هستم که می بینی و خوشحالم که به خاطر نشست و برخاست با گه هایی که اطرافم باقی موندن دارم روز به روز گه تر می شم چون کلی آدم منزه و به روشنی رسیده تصمیم دارن که همین یک ذره نوری که اینجا هست رو هم بردارن ببرن. دندم نرم کونم هم که پاره بشود به خودم مربوط است. اگر انقدر آدمهای ناجوری هستید که از یک متن به ان درازی یک تکه اش را می گیرید چماق می کنید توی سرم دیگر چکار می خواهید بکنم. به لیلا می گم خوب متنم ناراحتشون بکنه. مگه من خودم راحتم که باید تمام فکر و ذکرم ناراحت نکردن این و آن باشد. تازه کسی که اصلا وقتی شمشیر به روی آدم می کشد نمی بیند که دارد برادر خودش را می زند.

  نگران بچه من هم نباشید یک ان گهی مثل خودم بارش می آورم. شما که بچه خودتان را از دست بچه های بی پدری مثل بچه من نجات دادید و رفتید. ولی چیزی که حتما بهش یاد می دم اینه که به مجبوره از این به بعد به هر قرمساق حرومزاده ای که دور و برش می بینه بگه «عمو» به هر زن لکاته ای بگه «خاله»  و اینکه بفهمه  زندگی پر از معجزاتیه که برای آدم های دیگه اتفاق می افته.

خدا را شکر شما به روشن بینی رسیدید ما هم توی گه خودمان غلت می زنیم. از اینهمه عشقی که نثارم کردید متشکرم.  بنشینید و به ریش ما بخندید و خیلی راحت پایتان ررا روی پایتان بیاندازید و بگویید دیدی فلانی هم از دست رفت. به همین راحتی. انگار آدم خیار است که یک روز استاد دهر باشد و فردایش از دست برود. من همین گهی بودم که الان می بینید و شما خنگ بودی که تا حالا نفهمیدی.

راستی می توانید با فرهنگ هم مشورت کنید. بنشینید سه تایی ریشه های روانشناختی اضمحلال و نابودی مرا در بیاورید. دعا می کنم که خدا شما را از توهمات خوشباورانه ای که نسبت به من داشتید نجات بدهد.

 راستی دهانم را پر از گه کردی حالا با خیال راحت آب می کشم.

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Dec 1, 2008 3:37 PM

اگر اینطور نمی شد چه طور می شد؟!

from سرجوخه در هزارتو by سوشيانت

 

دیروز خبر رسید که یکی از همکاران دارد می رود هلند. دوتای دیگر تازه از مصاحبه ویزا برگشته اند. یکی دوتا توی آخرین مراحل مهاجرت هستند و دو سه تای دیگر پذیرششان را از آمریکا و کانادا گرفته اند. سر ناهار فقط در مورد Ielts و Tofel و پذیرش و مهاجرت و ویزای کار حرف می زنند و من که یک دهاتی ساده بیش نیستم مدام سرم را این ور آنور می چرخانم که بفهمم اینها چه می گویند.

چند روز پیش یک ایمیل داشتم که تبلیغ یک نگارخانه بود و توی متن نامه نوشته بود که به دوستانم فروارد کنم. توی آدرس بوکم نگاه کردم و فقط دو سه تا از دوستهایم هنوز ایران بودند می توانستند بروند نمایشگاه.

چند روز پیش یکی از همکارانی که رفته بود کانادا آمده بود سری بزند. همه شرکت دورش جمع شده بودند و جوری حرفهایش را می بلعیدند انگار امام زاده ای چیزی است. اگر کسی انقدر بی کلاس باشد که دلش نخواهد برود هم آنقدر شعور دارد که سرش را بندازد پایین و حرفش را قورت بدهد.

ما ایرانی ها آدمهای تخمیکالی هستیم. الگوی زندگیمان را از هالیوود می گیریم. کاری که حتی خود آمریکایی ها هم انجام نمی دهند. یک بار به یک هندی گفتم که شما خجالت نمی کشید که توی فیلمهایتان یک نفر دست تنها دویست نفر را کتک می زند و با هر مشتش طرف سه مایل آنورتر پرتاب می شود و بعد شما می نشینید تماشا می کنید لذت می برید. با تعجب نگاهم کرد و گفت خوب اینها «فیلم» است. تا به حال اینطور ضربه فنی نشده بودم. برای یک هندی همه آن چیزها فیلم است. برای ما زندگی است. برای همین مسخره می کنیم. چون فیلمهای هندی را باور می کنیم.

ما فکر می کنیم که الگوی آدم موفق همان تام کروز است توی ماموریت غیر ممکن. زن یعنی باربی. چهار تا عکس از توی کارمندان ناسا پیدا می کنیم و بهشان افتخار می کنیم. عکسها را برای هم میل می کنیم و به بچه هامان می گوییم باید مثل اینها باشند. آدمهایی خوبند و محبوبند که کول و بامزه و ماجراجو باشند. به نظرمان می آید که کار سخت را او دارد می کند.

اگر یک آدمی بخواهد بایستد و سر جایش ریشه بدواند و فقط آدم باشد. فقط جایش سفت باشد. همه مسخره اش می کنند. باید بدود. کار کند. به این در و آن در بزند. زندگی را در عمق نه که در طول و عرض گسترش بدهد. ما آدمهایی هستیم که درختان چند هزار ساله را قطع میکنیم و هر جایی را که گیر می آوریم چمن می کاریم. ما ملت بی فرهنگ و رذل و پستی هستیم. اگر آدم بخواهد مثل یک چنار قدیمی هزارساله پایش را توی زمین سفت کند و سرش را به آسمان برساند ریشه اش را می زنیم اما برای قاصدک هزار و یک جور شعر می گوییم. ادمی باشد که باد بوزدش و ببردش توی اسمان و هی وول بخورد از اینجا به آنجا و هر جا که رسید تخم بریزد و سبز بشود و دوباره به بادی راه بیافتد توی آسمان. این الگوی ماست.

زندگی برای من روز به روز سخت تر می شود. برای لیلا هم همینطور. علتش هم این است که روز به روز کمتر از زندگی مان لذت می بریم. گذشته از خطرهای بیرونی و شرایط بد اجتماعی و سیاسی و اقتصادی که روز به روز بدتر هم می شود یک مساله حاشیه ای وجود دارد که آدم را از تو می خورد و نابود می کند.

من نمی خواهم تز بدهم و تئوری و فرضیه صادر کنم که اگر اینطور نبود چه طور می باید بود و اصلا اینکه نباید کسی برود و باید بمانیم و ایران را بسازیم و از این مزخرفات. فقط می خواهم احساس خودم را بگویم.

یکی از دلایلی که زندگی برایم روز به روز سخت تر می شود این است که همه دارند می روند و خوب این یکی از دلایلی است که ایران دارد بدتر می شود.

کسانی که دارند می روند بهترین آدمهای این کشورند. و هر چه آدم حسابی ها کمتر بشود غلظت حمالهای بی شعور توی خیابان بیشتر می شود. برای همین جای این همکاران با تجربه و با سواد من که از شرکت می روند یا یک مشت احمق بی مغز بسی‌جی می ایند یا یک مشت بی تجربه که به محض کسب تجربه می روند خارج.

توی خیابان کسانی که عادت دارند قوانین را رعایت کنند می روند کانادا و استرالیا و گوساله ها پشت ماشینهای جدید می شینند.

به هر کسی که بگویی برای آینده چه برنامه ای داری می گوید برنامه ام این است که بروم. آخر این هم شد برنامه. آخه نابغه ها این هم شد برنامه که دو سال دیگر ایران نباشم.

خوب شما فکر کنید توی مجتمعی زندگی می کنید که همه ساکنینش مستاجر باشند. سقف که آب بدهد هیچ کس حاضر نیست پول بدهد. نما کهنه می شود لوله ها می پوسد و کسی که مستاجر است دلش نمی آید پول بدهد برای تعمیر. توی خانه هر کدام از همسایه ها که می روی جای پرده ملحفه زده اند به پنجره. چون صرف نمی کند پرده سفارش بدهند. همه توی این مملکت انگار مستاجرند. آدم دلش توی همچین آپارتمانی می پوسد. روحش درد می گیرد.

با تمام وجودت حس می کنی که هیچ آینده ای اینجا وجود ندارد. هیچ چیزی پیش رو نیست. اگر هم باشد چیزی است که دوست نداری. توی این مملکت دوستهای تو فرار می کنند و دشمنانت برای آینده طولانی برنامه ریزی می کنند. می دانی که اگر بخواهی برای آینده برنامه بریزی باید شبیه مقاطعه کارها و خودفروشها و بسازبندازها و پاچه لیسها و مادر به خطاها باشی. چون آینده مال اینهاست. ادمهای حسابی آینده را نمیخواهند. اینده شان را سوت می کنند بیرون.

من تجربه دارم که کسی حرفهایم را نفهمد برای همین دارم به ساده ترین شکل ممکن حرف می زنم. ببینید آینده یک پدیده فردی نیست. یک پدیده اجتماعی است. آدم نمی تواند برای خودش آینده منحصر به فردی بسازد. یک سری آدم،‌یک جریان از آدمها، آینده ای بر طبق تفکراتشان می سازند و تک تک افراد توی آن آینده زندگی می کنند.

کسی که از ایران می رود برای خودش آینده نمی سازد. خودش را سوت می کند توی آینده ای که دیگران(این بار خارجی ها) ساخته اند. آینده ده سال بعد آمریکا را همین ماه توی آمریکا با انتخاب اوباما شکل داده اند. یک ایرانی که می رود توی آمریکای سیصد میلیونی می شود یک قطره که توی آن آینده آب می شود. این آینده مال آنهاست فقط فرقش این است که کسی به کارتان کاری ندارد.

باید قبول کرد که یک ایرانی هیچ جای دنیا آینده ای ندارد. اگر رئیس کمپانی گوگل باشد یا رقاصه ای توی لاس وگاس و اگر آرزویش این باشد که اینطور بشود باز هم آینده اش این نیست. ما وقتی می خواهیم بارمنی توی کارائیب باشیم که همه چیزهایی که الان داریم را هم داشته باشیم. اگر زنمان، بچه مان، دوستانمان، عزیزانمان نباشند. اگر کسی نباشد که این معجزه را نشانش بدهیم. در این شادی، در این آرزوی برآورده شده سهیمش کنیم انگار آن آینده را نداریم.

نمی فهمید چرا حرفم را. آینده یک چیز شخصی نیست. اگر همه ثروت زمین و زمان  را بدهید به یک آدم بعد ولش کنید توی یک کره دیگر دق می کند.

حالا یک سری هستند که این حرفها را نمی فهمند ولی حس می کنند. برای همین تا پایشان می رسد به خارج زود فیلشان یاد هندوستان می کند.

ماشین آخرین مدل داری. خانه داری. زن و بچه ات مجبور نیستند روسری سرشان کنند. رئیست آدم محترمی است و هوای سالم تنفس می کنی. اما اگر بهشت جای خوبی بود که آدم و حوا آن گه را بالا نمی آوردند اول خلقت. همه اینها خوب است ولی کسی نداری که این خوبی ها را با او شریک شوی. برای همین لذتش را نمی بری. برای همین است که روز عروسی ات هزار نفر را دعوت می کنی و موزیک می گذاری و تا خرخره عرق به خوردشان می دهی که بزنند و بکوبند و برقصند و خوش باشند. چون اگر این هزار نفر بهشان خوش نگذرد این روز خوشحالی به تو نمی چسبد. وگرنه پولت را بر می داشتی می رفتی اروپا می چرخیدی یا یک ماشین یا خانه آبرومند برای خودت می گرفتی با خرج این عروسی کذایی.

چرا درک این مساله برایتان انقدر مشکل است. وطن یعنی چی؟ یک بار نوشتم. صد بار دیگر هم می نویسم اما معنای وطن در نمی آید. وطن جایی است که توی ان به دنیا آمدی. نه به خاطر اهمیت تاریخی اش به خاطر کارهایی که بعد از به دنیا آمدن کرده ای. جایی است که دوستانت هستند. جایی که عزیزانت هستند. من نمی فهمم چطور می شود خانه ای توی تهران ساخت وقتی فنداسیونش را توی تبریز ساخته ای. جایی است که آدمها تویش مرده اند. برای من گوجه فرنگی خوزستان مزه اش بهتر از جاهای دیگر است. بابای لیلا پرتقال جهرم را با هیچ چیز عوض نمی کند. سالهاست که پدران ما آنجا مرده اند و ژنهاشان توی ان خاک رفته و از توی همان گوجه فرنگی زیر زبان ما می آید. برای همین است که وقتی داری پرتقال می خوری انگار داری جد بزرگت را می خوری. حالا بیایی بروی توی سانفرانسیسکو. روزی ده ساعت کار کنی که یکشنبه ها با دوستان فیلیپینی و ایرلندی و امریکایی‌ات بروی گلف؟

شاید هم دارم مزخرف می گویم. شاید خیلی خوش بگذرد به کسانی که می روند از ایران. اما این را دیگر مزخرف نمی گویم که رفتن اینها زندگی را روز به روز برای ما سخت تر می کند.

ما تصمیم گرفتیم که سالگرد ازدواجمان را جشن نگیریم امسال. چون کسی دور و برمان نمانده که دعوت کنیم. به همین سادگی و ما تازه دو سال است که ازدواج کرده ایم.

خواهر من رفته از ایران بعد تز می دهد که برویم یک جزیره بخریم و بعد هم همه آشناها را دعوت کرده که بروند آنجا زندگی کنیم و کار همه را هم مشخص کرده. بعد شوهرش، عزیزترین دوست من، بر می گردد می گوید معجزه شده. بعد می گوید معجزه شده سروش تو چرا نمی فهمی. این تز بیتا معجزه است. بله معجزه شده. اصلا همه چیز معجزه است. آخر عزیز دل برادر این چه حرفی است که تو می زنی. این جزیره اگر امکانش بود چرا هر کدام رفتید یک گوشه دنیا خودتان را گم و گور کردید؟ فکر می کنید چند نسل و چند قرن دیگر لازم است که من بخواهم این آدمهایی که دور و برم بودند و حالا اینطور ترکیده اند باز دور هم توی یک جزیره یا هر جهنم دره دیگری جمع بکنم. هر کس هر جایی هم می رود دعوت نامه می فرستد که پاشید بیایید. میانگین فاصله دوستان من از همدیگر چیزی بیش از پنج هزار کیلومتر است و هر کدامشان فکر می کنند اگر من هم از ایران خارج بشوم همه دور هم جمع می شویم. بابا این دیگر امکان ندارد. دنیا بر خلاف ظاهرش به ایران و خارج تقسیم بندی نمی شود. خارج خودش دویست تا کشور دارد و مساحتش هزار برابر ایران است. آخه من چه غلطی کردم که مهندسی خوندم. اینو چرا نمی فهمید.

هر کس که رفت دیگر رفته. ممکن است یک ادم خاص برگردد اما این دیگر آینده نمی شود. برای من و زن و بچه ام آینده نمی شود. اینکه به دوستم توی استرالیا میل بزنم یا زنگ بزنم ترکیه یا میل بزنم کانادا و فرانسه و اینها،‌هیچکدام برای من آینده نمی شود.

ما مردمی هستیم که محکوم به فناییم. شاید یک معجزات کوچکی گه گدار اتفاق بیافتد و مثلا درست وقتی که فلانی دارد به من فکر می کند زنگی بزنم آن ور دنیا حرف بزنم با او اما گذشته از اینکه حال را از دست داده ایم آینده ای هم برای ما وجود ندارد.

امروز فرهنگ میل زده که تو گندالف را دوست داری اما من یاران حلقه را می پسندم. من هم نظرم مثل فرهنگ است. وقتی یک اتفاق در آینده می افتد که همه ارکانش در حال سر جایشان باشند.

وقتی فرهمند از ایران می رود هر کدام مجبوریم به تنهایی راهمان را کشف کنیم. فرایندی تک نفره که هر چه بگذرد نقاط اشتراکش را بیشتر از دست می دهد. برای همین هم هست که اگر او را از صمیم قلبم هم دوست داشته باشم باز هم دیگر آینده ای بین خودمان متصور نیستم. وقتی حامد می رود من باید یاد بگیرم که زندگی را بدون او به سر ببرم. من نمی فهمم رفتن با مردن چه فرقی دارد. مخصوصا برای کسانی که به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند.

چرا فکر می کنیم که اگر ده سال بعد توی یکی از جزایر هاوایی شما یک بار داشته باشید از خودتان و وضعتان توپ توپ باشد! بعد زنگ بزنید که سروش همه چیز را ول کن بیا اینجا پیش ما. این به نظرتان امکان پذیر است؟

من آدم رویابافی هستم. اما همانقدر هم بدبینم و خدا را شکر می کنم که هم خیالباف و هم خوشبین نیستم. می دانم که رویاها اگر هم قشنگند باز هم رویایند. می دانم فیلمهای هندی فیلم است و راجو انقدر زور ندارد که مشتش مثل منجنیق باشد. می دانم که بیست سال بعد رایکا ممکن است زن گرفته باشد. حامد و بیتا پیر شده اند. فرهمند موهایش ریخته و من صددرصد مرده ام. حالا فرهمند هر قدر هم که بخواهد می تواند روشنبین  بشود. حامد می تواند معجزه کشف کند و هزار تا آدم دیگر که حوصله ندارم توضیح بدهم. اما من توی آینده مربوط به خودم یک جایی مرده ام یا عوض شده ام.

هر کس هر قدر دلش می خواهد خودش را گول بزند. بی نظمی قانون فیزیک است. آنتروپی جبر جهان است. اگر مولکولهای گاز را با فشار بالا توی یک بادکنک جا بدهید سر سوزنی کافی است تا بادکنک بترکد و مولکولهای گاز پراکنده شوند. اما این فرایندی برگشت پذیر نیست. نمی شود بدون صرف انرژی هنگفت اینها را بر گرداند توی بادکنک. لیانشامپو افسانه بود. لینچان و رفقایش وقتی از توی آن قبر پرت شدند توی آسمان دیگر نمی شود دور هم جمع بشوند.

وقتی آدمها ترکیدند و رفتند دیگر امیدی نیست که برگردند سر جای اولشان. جهان رو به زوال است. رو به فروپاشی. ما ایرانی ها قدیمیترینیم. برای همین هم زودتر از هر جای دیگری متلاشی می شویم و زائل.

هر کسی خسته شد نخواند. دلم نمی خواهد دیگر در این مورد حرفی بزنم برای همین نمی خواهم هیچ چیز ناگفته ای بماند.

ببینید حرفم هم این نیست که هر کس رفته برگردد. چون اولا امکانش نیست که همه برگردند. بعد هم کسانی که رفته اند معمولا پلهای پشت سرشان را خراب کرده اند.

راستی یک جوابی هم که معمولا می دهند این است که ما برای آینده نیست که می رویم می خواهیم حال را سر کنیم. به نظرم این دیگر از آن دروغهای لاشی‌وار است. چون آدمی که توی حال زندگی کند توی همین خراب شده هم می تواند زندگی کند. من هم انقدر اگر از آینده نمی ترسیدم و می توانستم تمام حال را درک کنم شاید این چیزها را نمی نوشتم. ولی باید اعتراف کنند که این کار آنها دارد می ریند توی حال ما.

 

ولی فکرش را بکن که سه تا ادمی که وقتی کنار همند می توانند دنیا را جابه جا کنند باید هر کدام بروند یک گوشه دنیا بعد زنگ بزنند به هم که اوه معجزه شده! من دیشب خواب تو را دیدم. آخر این هم شد معجزه. این هم شد معجزه. این شد معجزه!؟!؟!؟

به هیچ کس نمی گویم نرود. به هیچ کس هم نمی گویم برگردد. به هر حال دیگر جایی برای ماندن باقی نمانده. خودم هم ممکن است یک روز فرار کنم ولی آن یک روز امروز نیست و آن روزی که بروم هم دنبال آینده نمی روم. برای نجات جانم می روم.

لیلا می گوید بچه ما دیگر نه خاله دارد و نه عمو. همه خاله و عموهایش را از دست داده. پسر خاله و دختر عمو هم ندارد. باید به آدمهای کثافتی که از ترس آبرو با آنها رفت و آمد می کنیم بگوید خاله و عمو. بچه من به جای عمو حامد می گوید عمو مهران. بعد توقع دارید من بیست سال دیگر زنده باشم؟ به جای خاله فرهنگ می گوید خاله ز….. آخر آدم چطور می تواند انقدر بدبخت باشد.

اینهمه حرف زدم که بگویم شما با کم کردن تعداد سفیدها غلظت سیاه ها را بیشتر می کنید. با رفتنتان به دنبال آینده ای موهوم هم حال و هم آینده ما را به گه می کشید. شما می ریند توی جایی که ما داریم زندگی می کنیم. من تقریبا آخرین نفری هستم از دوستانم که باقی مانده ام ایران. اگر هم مانده ام بخاطر پدر و مادر و خواهرم بوده. من به گناه دیگران به غربت افتاده ام. جلوی رفتن کسی را نمی گیرم ولی می دانم که رفتنتان گناهی است که هیچ وقت از عقوبتش در امان نخواهید بود. و من وقتی می روم که دیگر چشمی پشت سر به انتظارم نباشد.

شاید هم همه اینها مزخرف باشد. آدم باید جان خودش را بر دارد و برود. گور پدر بقیه. گور پدر خانه که دست راهزنهاست. گور پدر همه. من باید خودم را نجات بدهم و بعد بقیه را فریب بدهم که طاقت بیار من می رم آب بیارم زود بر می گردم. اگر هم برگردیم دیگر جز جسدی پوسیده و خشکیده چیزی باقی نمانده.

اصلا ولش کن.

 

مارس 31, 2010

 

Aug 18, 2009 12:43 PM

پدر سوپرمن می شود.

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 2 people liked this

می‌گوید یه جور اگزمای آتیپیکه که از نوع حساسیتهای ژنتیکیه و در جواب سوال پدر که می‌پرسد حساسیت به چی می‌گوید حساسیت به هر چی. حتی عرق خودش. 

حساسیت به «هر چی». این جمله اش مدتی توی کله پدر اکو می‌شود و آنقدر می‌چرخد تا ته نشین بشود برای روزهای بعد. چند تا پماد می‌نویسد که با دستورالعملهای خاصی باید استفاده شود. دستور العمل را می‌گوید و از پدر و مادر می‌خواهد که تکرار کنند 

مادر پدر را نگاه می‌کند که یعنی تو بگو. پدر چرت و پرت می‌گوید. آقای دکتر دوباره تکرار می‌کند و پدر این بار خودش بدون اینکه کسی از او بخواهد سعی می‌کند جملات دکتر را واگو کند. 

این رو روزی دو بار بعدش روش اینو می‌زنیم این هم سه روز مدام… 

دکتر نه نه نه کنان اعتراض می‌کند که نه این رو یک روز در میان به مدت پنج روز می‌زنیم و بعد … 

پدر می‌پرسد که پنج روز یک روز در میان یعنی توی پنج روز که می‌شه دو بار و نصفی یا یعنی پنج بار یه روز در میون که می‌شه ده روز، نه! 9 روز… 

دکتر نگاه می‌ کند. از بالای عینکش. انگار می‌ خواهد مطمئن شود که پدر دستش نیانداخته اما پدر این را زود می‌‌فهمد و انقدر گردنش را کج می‌کند و کله اش را توی شانه‌اش فرو می‌کند که دکتر خیالش راحت می‌شود با آدم خرفتی طرف است. 

مادر هم خوب وارد است. با دهان باز پدر را نگاه می‌کند و چشمهایش گرد و نگاهش به یک جای نامعلومی مات شده. دکتر سرش را تکان می‌دهد، بعد هم دستش را، انگار دارد پشه ای خیالی را دک می‌کند. می‌گوید پدر همین الان برود دارو ها را بگیرد بیاورد تا برایشان توضیح بدهد. 

توی داروخانه پدر برای چهار تا پماد ده هزار تومان پول می‌دهد اما اصلا ناراحت نمی‌شود. یک جور احساس غرور می‌کند که می‌تواند نقش پدر را بازی کند. یعنی مثل یک منجی، یک سوپرمن دست توی جیبش بکند و پول را بریزد روی پیشخوان و داروی نجات دهنده را بگیرد و برود و در جواب دخترک خوشگل داروخانه‌چی که داد می‌زند بقیه پولتان چشمکی تحویل بدهد و لبخندی بزند که یک ستاره نوک دندانش بدرخشد و برود که یعنی بقیه‌اش مال خودت. مثل فیلمهای تکنیکالر. پدر دلش نمی‌خواهد بماند و دخترک را ببیند که چنگ زده به قلبش و در حالیکه روی صندلی وا می‌رود آه سوزناکی از سینه بیرون می‌دهد. او وظیفه مهمتری دارد. 

اما پدر این کارها را نمی‌کند. علت های زیادی هم دارد. دوست دارد خودش را توجیه کند که دلیلش حضور ناگهانی مادر و مانترا توی داروخانه نبوده و سعی می‌کند خودش را اینطور قانع کند که دختره همچین هم خوشگل نیست. از همه بدتر اینکه ده هزار تومان اصلا بقیه ندارد. 

بیرون که می‌روند مانترا طاق‌باز روی تشکچه روی دست مادر دراز کشیده و با پروانه هایی که آنها نمی‌بینند بازی می‌کند. مادر که به پدر نگاه می‌کند پدر احساس می‌کند سه برابر شده است. انگار یک نفر منجی بودنش را قبول کرده و پدر از خوشحالی توی پوست خودش نمی‌گنجد و از آنجایی که تواتر دوقطبی اش بالا رفته و سرعت نوسانش بین شیدایی و افسردگی در واحد چند هرتز متغیر است اشک توی چشمش جمع می‌شود. اشکی که نمی‌داند از خوشحالی است یا غم. اما می‌داند که هیچ وقت مادر را که شلوارهای قدیمی‌اش هنوز درست اندازه‌اش نشده انقدر دوست نداشته است. 

پدر برای رفتن پیش دکتر معطل نمی‌شود. کاری ندارد که مریض دارند ایشون یا خیر. در را باز می‌کند و می‌رود تو. وسط اتاق  که می‌رسد می‌فهمد چند جفت چشم از حدقه در آمده درد نگاهش می‌کند. دکتر به خودش می‌آید و سرش را تکان می‌دهد و همان پشه خیالی را دک می‌کند و اشاره‌ای می‌کند که در جوابش پدر داروها را تحویش می‌دهد. پمادها را دانه دانه در می‌آورد و روی میز دکتر می‌گذارد. یکیشان توی کیسه جا می‌ماند. دکتر سراغ آن یکی را می‌گیرد که پدر خیلی سریع و بعد اینکه چند ثانیه بهت زده دکتر را نگاه می‌کند از توی کیسه درش می‌آورد و می‌گذارد روی میز. 

دکتر باز هم سرش را تکان می‌دهد اما پشه ای را دک نمی‌کند و دانه دانه پمادها را نشان پدر می‌دهد و دستوراتش را تکرار می‌کند. پدر دستورات دکتر را تکرار می‌کند. 

این رو سه روز روزی دوبار بعد اینو. پنج روز هم.. 

دکتر چنگ می‌زند به داروها و با خودکارش روی جعبه توضیحات را می‌نویسد. پدر با لبخند ابلهانه ای خیره می‌شود به دست دکتر. سرش را می‌چرخاند که به بقیه حضار توی اتاق که معاینه بچه شان ناتمام مانده لبخندش را برساند اما حواسش می‌رود جای دیگر و وقتی دکتر صدایش می‌کند دارو ها را بر می‌دارد و می‌دود بیرون. 

توی راه، حرفی نمی‌زنند. فقط پدر چند باری اسم مانترا را صدا می‌کند شاید توجه‌اش را جلب کند که تیرش می‌خورد به سنگ و راهش را می‌رود. 

شب توی خانه مادر در مورد دارو ها می‌پرسد و پدر سعی می‌کند دست خط دکتر را رمزگشایی کند. بعد یک چیزهایی به مادر می‌گوید و مادر هم کنجکاوی نمی‌کند. 

پمادها که سرجای درستشان مالیده می‌شوند پدر احساس شادی غریبی می‌کند. انگار فصل جدیدی در زندگی‌اش باز شده باشد. خوشحال است که روتین جدیدی به زندگی شان اضافه شده است. اول با آب جوش خورده خنک و پنبه تمیزش می‌کنی( این را مادر یاد آوری می‌کند چون جایی نوشته نشده) بعد پماد را روزی دو بار… 

پدر چشمکی را که خرج نکرده تحویل مانترا می‌دهد و می‌گذارد دندانش از لای لبخندش جرینگی بدرخشد و می‌رود توی خیال تا پروانه های هم بازی مانترا را ببیند اما انگار «بعد» را اشتباه انتخاب می‌کند و چیزی نمی‌بیند. فقط چند تا حباب. 

مادر می‌پرسد چرا این بچه انقدر ناآرام است که حبابها «پاپ» می‌ترکند و پدر شانه اش را بالا می‌اندازد. مادر سوالش را به روشی عجیب تکرار می‌کند که یعنی به چی حساسیت دارد؟ 

پدر پیروزمندانه پاسخ می‌دهد: 

هر چی! 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Aug 15, 2009 3:32 PM

مانترا پشت گوشش را نمی تواند ببیند.

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 2 people liked this

  

پدر وقتی اولین بار نگاهش کرد فکر کرد شبیه آلبالو است. مادرش معتقد بود شبیه گنجشک است. پدرش هم اعتراضی نکرده بود. پدرش فکر می کرد اگر هم گنجشک باشد یکی از گنجشکان بازیگوش و کنجکاو کمپانی پیکسار است و پیش خودش فکر می کرد که چند وقت دیگر می رود عکسش را نشان انیماتور پیکسار می دهد و پیشنهاد می کند که از رویش برای کارتون بعدی اتود بزنند. 

 چشمانش همیشه گرد و متعجب است و لبهایش را مثل نوک گنجشک غنچه می کند. حالا که بزرگتر شده مادرش می گوید شبیه پنگوئن است و پدرش باز هم اعتراضی ندارد. زود هم می گردد توی ذهنش یک کارتونی پیدا می کند که شبیه مانترا باشد. مادر و پدر سر چای عصرانه به این جمع بندی می رسند که شبیه برادر(خواهر؟!) کوچک «پینگو» است. همان انیمیشن خمیری سالهای قبل. بعد پدر و مادر با هم می خندند و پدر از مادر می پرسد چاییتو با چی می خوری؟ به همین سادگی. 

پدر از صبح حالش خوب نیست. مادر هم صبح که پدر می رفت بیرون زیاد سر حال نبود. پدر حال خواهر(برادر؟!) پینگو را می پرسد و مادر می گوید: 

» یه جوریه. » 

پدر مانترا را می بیند که چشمهایش را گرد کرده، به پشت دراز کشیده و سعی می کند پروانه های خیالی را با دست و پایش کیش کند. 

مانترا آرام است. معلوم است هم شیر خورده و هم آروغش را زده اما مادر از چیزی ناراحت است. می گوید زیادی آرام است. پدر اعتراضی نمی کند. نگاه می کند و می بیند مانترا حواسش پی پروانه های خیالی دور و برش هم نیست. انگار یک جای دیگر است. 

سر کارش پدر دیگر به مانترا فکر نمی کند اما نمی داند چرا ته دلش غمی سنگین نشسته که نفسش را تنگ کرده.  دلش هوای یک خیابان سرسبز و خنک را کرده که آسفالتش خیلی تمیز و براق باشد و دور باغچه اش را گل کاشته باشند و بوی چمن تازه بیاید و اگر حواست نباشد ماشین نه، که شاید یک دوچرخه، ممکن است بیاید پشت سرت و یک آقا یا خانم با تحمل، زنگ خاطره انگیزش را به صدا در بیاورند. 

آقای پدر دور و برش را نگاه می کند. یک طرفش پنجره های قدی دارد که از پشتش آفتاب داغ و فیلی رنگی می آید توی اتاق و پایین خیابان شلوغ و بوق و دور تر چند ساختمان خاکستری که یکیشان قهوه‌ای رنگ پریده ساختمانهای نیمه کاره را دارد و سالها همینطور نصفه مانده است. پشت سرش رئیس کوچک نشسته که هر آن ممکن است فریاد بزند و از آقای پدر بپرسد که آیا مشتش را توی دهان آمریکا کوبیده یا نه. سوالی که روزی چند بار می پرسد و پدر با تواضع بی نظیری همواره جواب مثبت می دهد. رئیس متوسط هم می آید توی بازی و از آقای پدر می خواهد جزئیات ماجرا را شرح دهد. 

«آپرکاد زدی یا هوک راست؟» 

آقای پدر می فهمد که یک جور دوقطبی شده است. دائما بین شیدایی و افسردگی در نوسان است و البته توقفش در افسردگی بیشتر است. امروز از آن روزهای افسردگی است. وقتی شیدایی دارد موقع حرف زدن صدایش مثل بچه های ذوق زده می رود بالا و صدای خودش را که می شنود انقدر تعجب می کند که دلش هری می ریزد بعد یک جور گریه خوشحالی می آید گلویش را چنگ می زند. نمی داند چرا خوشحال است. شاید چون رئیس متوسط نامه پدر را که گم کرده بوده پیدا کرده است. 

پدر وقتی افسردگی می گیرد صدایش از توی حلقش بیرون نمی آید و چیزهایی که در حالت قبلی گریه خوشحالی را توی چشمش جمع می کرد حالا بغض ناراحتی را توی گلویش تلمبار می کند. 

پدر با خودش می گوید خوب این هم یک جور زندگی است و سعی می کند به اتفاقات خوب زندگی‌اش فکر کند. به نقاط و وجوه مثبت و انگیزه خودش را بالا ببرد. باز پیش خودش می گوید خدا را شکر که نوع شناخته شده ای از «ادیپوس میرور» ندارد. 

با مادر که تلفنی حرف می زند می بیند صدایش ناراحت است. می گوید پشت گوش مانترا یک چیزی شبیه زخم دهان باز کرده. همانجایی که گوش به کله فسقلی اش وصل شده.  زخم انگار مدام خیس می شود. مادر دلش می خواهد گریه کند و پدر دلش نمی خواهد مادر گریه کند. به همین سادگی. قرار دکتر می گذارند. 

«باشه عصر زود می آم» 

پدر باز هم بیرون را نگاه می کند. توی افق چند ردیف جرثقیلهای عظیم الجثه و نارنجی دارند زیر آفتاب سوزان محمولهای نادیدنی را مثل لک لکهای مهیبی با سرعتی لاکپشت وار جابجا می کنند و پایین پایشان لودرهای فسقلی مثل کرمهای نارنجی لای ماسه های خاکستری می لولند. پدر سعی می کند حدس بزند عملیات ساختمانی مذکور مربوط به چه پروژه ساختمانی عظیمی است و در حین فکر کردن یادش می رود به چه چیزی فکر می کرده و خمیازه اش می گیرد و توی چشمهایش پر از آب می شود. 

هدفونش را گذاشته توی گوشش و دارد آهنگ سفارشی حامد را گوش می کند. هر وقت این را گوش می کند حس می کند زیر باران توی ترافیک منتظر است تا راه باز شود. بعد یاد برقی می افتد که توی چشمهای مادر درخشیده بوده وقتی پدر گفته که باید سعی کنند بروند سفر. پدر گفته بود که باید با ماشین بروند و مادر بیشتر ذوق کرده بود اما سعی کرد ذوقش را زیاد نشان ندهد. مادر نمی دانست چرا نمی خواهد خوشحالی اش را نشان بدهد اما پدر فکر کرد که حق دارد شاید چون امیدی ندارد که بروند جایی. مادر اعتقاد دارد که تنهایی سفر رفتن نمی چسبد و سعی می کنند توی ذهنشان دنبال همسفر بگردند و آخرش هیچی پیدا نمی شود. 

پدر می گوید اگر حامد بود با هم می رفتیم. بعد مادر آهی می کشد و سعی می کند توی خیالش مسافرتی را تجسم کند که اگر حامد و بیتا بودند می رفتند. 

پدر سرکار که هست دلش برای مانترا تنگ می شود. پیش خودشان بعضی وقتها ویژقولک صدایش می کنند. پدر می گوید به خاطر صداهایی است که خودش در می آورد. به این صدا ها می گویند آواز. هر بار پدر دخترش را نگاه می کند، خدا را شکر می کند که پسر دار نشده است. فکر می کند پسرها محکومند که زندگی پدرشان را تکرار کنند. پدر دوست ندارد فرزندش زندگی اش مثل او باشد. 

پدر هنوز کله اش پر از آرزو است. تا آخر عمرش هم فکر کند پر از آرزو باشد. آرزوهایش هم قبل از برآورده شدن تاریخ مصرفشان می گذرد و مجبور است دورشان بیاندازد. بعد آرزوهای جدیدی پیدا می کند. آرزوهایی که برازنده سی سالگی باشند. پیش خودش فکر می کند که تا کی می تواند به این کار ادامه دهد؟ بعضی وقتها فکر می کند که آرزو کردن یک جور مکانیزم دفاعی است برای زنده ماندن. انگار که تا وقتی آرزو می کند زندگی اش تمام نمی شود. برای همین هم فکر می کند که بالاخره مجبور می شوند ناغافل کارش را تمام کنند. اگر بخواهد منتظر اتمام آرزوهایش بمانند هیچ وقت نمی میرد. 

این روزها دارد دنبال یک روانپزشک حاذق می گردد. آقای پدر بر عکس خیلی از مردم معتقد است که هیچ هم چیز بدی نیست که آدم برود پیش روانکاو. شاید یک جور اختلال شخصیتی یا ضایعه روحی دارد که خودش خبر ندارد. ضمنا برعکس بیشتر کسانی که دلشان می خواهد ولی پولش را ندارند خجالتی هم ندارد که اعتراف کند که پول ویزیت روانپزشک را ندارد بدهد. 

پدر اعتقاد دارد که روانپزشک مال پولدارهاست و بی پولها اگر ایمانشان قوی باشد یا باید به خدا پناه ببرند یا ماوراالطبیعه. اما از آنجاییکه این دو جوابش کرده اند در به در افتاده دنبال اینکه ببیند بیمه درمانش هزینه روانپزشکش را هم می دهد یا نه. 

می ترسد نکند یکی از این اختلالات مجهولش را به مانترا منتقل کند و طفلک را بد بار بیاورد. پدر این روزها می رسد شبی ده صفحه کتاب بخواند. تنها کار ارادی ای که انجام می دهد. روزی ده دقیقه از وقتش را به اراده خودش زندگی می کند. آن هم قبل از اینکه چراغها را خاموش کند. توی تاریکی بعدش،‌توی خواب و بیدار به فکر آرزوهایش فرو می رود و انقدر راحت می خوابد که مانترا حتی به فکرش هم نمی رسد. مانترا خوابش از مورچه سبکتر است. حالا که پشت گوشش هم یک شکاف بازشده و مادر و پدرش نگرانند نکند گوشش بیافتد. حالا دیگر کمتر هم می خوابد. دست آنها را هم پس می زند و نمی گذارد گوشش را نگاه کنند. خودش هم که پشت گوشش را نمی بیند. 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Aug 11, 2009 5:11 PM

به بهانه گل کوچک

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 3 people liked this

بچه که بودیم شبانه روزمان فوتبال بود. بعد از 15 سال که رفته بودم کوچه بچگی، باورم نمی شد که توی این باریکه بشود شوت یه ضرب هم بازی کرد. حال اینکه صبح صورت نشسته، پایمان به توپ بود و نیمه شب توی تاریکی چراغهای خیابان، با نعره های پدر می دویدیم خانه. ‌ 

همه هم دنبال این بودیم که خودمان را به یک طرف آبی یا قرمز وصل کنیم. توی محل ما هر چه لات و بی سر و پا بود قرمز بودند(توی محل ما اینطوری بود). مثلا یک پسری بود که بابایش سر کوچه بقالی داشت. مرغهای همسایه ها را می دزدید و برای تمرین با یک چاقوی نیم متری ذبح می کرد توی کوچه. بعد هم لاشه شان را می انداخت دم خانه یارو و در می رفت. برای مثال این عباس پرسپولیسی بود و اولین کسی بود که فحشهای کاف دار داد. به همین دلیل ساده و یکی هم علاقه الکی به رنگ آبی و البته وجود احمدرضا عابدزاده، من استقلالی شدم. 

بعد به همین سادگی توی کوچه های محل دسته بندی شد. تیم هم که می دادیم برای بازی، ‌کل کلمان سر سرخ و آبی بود نه بازی خودمان. هر چه فحش آن روزهای دبستان بلد بودیم نثار رنگ مخالف می کردیم و یک تعصبی داشتیم که بیا و ببین. 

مثلا یادم هست که تیم کوچه ما که همه استقلالی بودند یک ولی ف‌ق‌ی‌ه(کاپیتان) داشت برای خودش. او که از همه فوتبالش بهتر بود و بابایش جوانی توی تیم دارایی نیمکت نشین بود، تصمیم می گرفت که ما باید توی ایتالیا طرفدار اینتر باشیم نه ای سی میلان. مثلا توی انگلیس آن روزها منچستر سیتی تیم ما بود و یونایتد نه. خاطرم می آید  یکی از مهمترین مشکلات آن روز ما بارسلونا بود که راه راه قرمز و آبی بود و بچه ها می نشستند عرض نوارها را اندازه می گرفتند از روی عکسها که ببینند قرمزش بیشتر است یا آبی. 

آن وقتها تلویزیون زیاد فوتبال نشان نمی داد. سالی یک بار داربی سرخ و آبی را مستقیم می فرستاد روی آنتن. استادیوم رفتن هم برای ما که حاشیه کرج می نشستیم زیادی اشرافی بود. اصولا یادم هست تهران رفتن آن روزها برای خیلی هامان سفر خارج محسوب می‌شد. یکی از آرزوهایمان این بود که روزی که ثانیه سی نیمه دوم، عباس سرخاب توپ را زد طاق دروازه (فکر کنم قلیچ) توی استادیوم می‌بودیم. قند توی دلمان آب می شد که چند هزار نفر فریاد می زدند: «عباس سی ثانیه». به نظرمان بزرگترین شعار تاریخ بشر بود. 

همه مان اعتقاد خدشه ناپذیری به آبی‌ها داشتیم تا اینکه آن اتفاق افتاد. احمد عابدزاده که اسطوره بچگی ما بود از استقلال رفت پرسپولیس. کاپیتان اعلام کرد که از این به بعد هیچ کس نباید طرفدار عابدزاده باشد. اما مگر می شد؟ عابدزاده  چه‌گوارای آنروزهای من بود. قهرمانم بود. تنها کسی بود که باعث شده بود بعد از سالها، حداقل توی ورزش، سرمان را در بین‌الملل بالا بگیریم. باورم نمی شد که عقاب به تیمش خیانت کرده و رفته آن تیمی که همه ازش متنفر بودیم و همه طرفدارانش را چاقوکش می‌دانستیم. این اتفاق جوری الگوهای ذهنی‌ام را به هم ریخت که بعد از نزدیک پانزده سال هنوز هم نمی توانم هوادار کسی یا گروهی باشم. 

تنفرم رفته رفته نسبت به سرخها کمتر و کمتر می شد اما می ترسیدم جایی بگویم. رنگ قرمز را هم اصلا دوست نداشتم و همین باعث شد دنبال عابدزاده به اردوی پرسپولیس نروم. همین دودلی باعث می شد که چیزهایی را ببینم که تا آن روز نمی دیدم. 

دیدم چطور کسی که روزی قهرمان بوده وقتی تیمش را عوض می کند به لجن کشیده می شود. 

دیدم وقتی داور پنالتی اشتباه به نفع ما می گیرد هیچ کس اعتراضی نمی کند. 

دیدم که وقتی یکی از طرفداران تیم مقابل اشتباه بازیکن تیم ما را به رخمان می کشد از هر روش غیر اخلاقی و با هزار دروغ و سفسطه سعی می کنیم توجیه کنیم. 

دیدم که وقتی سوتی های تیم ما را مطرح می کنند در مقابل آتوی هایی از تیم حریف را رو می کنیم. 

و می دیدم که چطور ده بار هم که سرخها را ببریم باز با کمال پررویی و اعتماد به نفس می گویند شش تایی آش(کنایه به برد سی سال پیششان با شش گل) 

بزرگتر که شدم دیگر اعتقادی به هیچ رنگی نداشتم. اما کاپیتان و پیروانش هنوز همانطورند و تعصباتشان چنان با بزرگ شدنشان تویشان رسوب کرده که دیگر جزیی از آن شده اند. 

الان در سی سالگی نگاه می کنم که چطور خبرهای خوب و بد هیچ تاثیری روی هواداران تیم ها نمی گذارد. هر قدر هم که آقایان بالا ضیافت جوجه کباب شب قبل از داربی را چاق کنند باز هم جلوی دعواهای توی بازی را نمی گیرد. می بینم که چطور بازیکنانی که طرفداران یک تیم خودشان را برایشان می کشند راحت به خاطر پول بیشتر می روند تیم حریف. می بینم که هیچ کدام از کسانی که فوتبال نگاه می کنند برایشان فرقی نمی کند که تیمشان خوب بازی کرده یا نه. جوانمردانه بوده یا نه. بردش به حق بوده یا نه. داور به نفع گرفته یا نه. تنها نتیجه برایشان مهم بوده و هست. حتی نتیجه هم دیگر برایشان مهم نیست تحقیر حریف است که اهمیت دارد. 

آخرین باری که،‌آنهم بعد از مدتها، در مورد این چیزها حرف زدم سر ناهار شرکت بود. اظهار نظر در مورد قلع‌ه نویی، بازیکن سالهای دور تیم محبوب کودکی و مربی آن‌زمان همان تیم، بود و یکی از طرفداران سینه چاک آبی در جواب انتقادی که به لحن صحبت کردن امیرخان کردم جوری پرید به من که اگر جلویش را نمی گرفتند ظرف غذایش را توی صورتم می‌کوبید. اما همه اینها به کنار، سوزشش وقتی بود که تا مدتها مرا(که دیگر حتی فوتبال هم تماشا نمی کردم) که می دید «لنگی» صدایم می کرد. اصطلاحی که کابوس دوران بچگی ام بود. 

فوتبال ما آیینه تمام زندگی مان است. دادگاه های این روزهای اخیر را که می دیدم یاد همین افتادم. داشتم فکر می کردم که طرفداران این طرف که با این اعترافات ککشان نمی گزد. آن وری ها هم که انقدر به خودشان مطمئن اند که بود نبود این دادگاه تاثیری در حالشان ندارد. گذشته از اتفاقاتی برای بازیگران این عرصه رخ داده که کاری به آنها ندارم،‌ چه تاثیری دارد همچین نمایشی؟ نهایت اثرش مثل وقتی است که فرشاد پیوس گل آفساید می زند و شکایت آبی ها راه به جایی نمی برد یا وقتی که غلامپور لایی می‌خورد و سوژه تمسخر به سرخ ها می دهد. یک جور خود ارضایی مقطعی است برای تسکین شهوت هواداران تیم برنده و تجاوز به روحیه تیم بازنده. تاثیرش در تاریخ هم چیزی بیش از یک آمار خشک و خالی نیست. بازی دربی سرخ-آبی فقط برای این است که آمار تاریخ را کمی جابجا کند و چماقی بشود توی سر بازنده و گرنه حجم قابل ذکری از هواداران را جابجا نمی کند. فدراسیون این سالها انگار فهمیده که این بازی، بازی بی فایده است و بهتر است بخاطر اخلاق ورزشی هم که شده همیشه مساوی بشود. توی لیگ نمی شود یک بازی را حذف کرد اما این بیرون چرا. کاش این بازی دادگاه را حذف می کردند. 

انگار این اوباش فوتبالی نفهمیده اند که چیزی که به جابجایی هوادارن منجر می شود نتیجه بازی های تکراری فصلی نیست. درخشش قهرمانی مثل عابدزاده و پروین و حجازی است که طرف محبوب را مشخص می کند. 

خوشحالی این روزهای آقایان را که می بینم یاد خوشحالی های «عباس مرغ کش» بعد از گل آفساید پیوس می افتم.  به هر حال تقدیر من این بود که توی محلمان همه لاتها و چاقوکشها سرخ بودند. 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Jul 21, 2009 7:59 PM

اشباح خوابگرد خیابانها

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Jul 15, 2009 5:10 PM

چرا ک‌اف‌ه پ‌ی‌ا‌ن‌و را پس می دهم.

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 1 person liked this

  برای نشان دادن اعتراضمان به فرحاد جافری – نویسنده کتاب ک‌اف‌ه پ‌ی‌ا‌‌ن‌و و هم صدای دیکطاطوری کودطا، روز چهارشنبه 24 تیرماه، ۶ عصر، به نشر چشمه (در بلوار کریم خان) میرویم و کتاب کافه پیانو را دسته جمعی پس میدهیم 

روزی که فرحاد جافری مصاحبه با فلان نشریه را مشروط به پرداخت سیصد هزار تومان کرد با خود گفتم جدای از بی‌حیایی چه قیمت ارزانی برای فروختن؟! 

حاشیه‌ها کم نبودند. جافری هر صبح از نانوایی سر کوچه‌شان هنگام گذار نرخ نان را می‌پرسد. هر از چندی عربده‌ای در سایت شخصی یا هر گوشه دیگری کمک می‌کند کاتب‌الدوله در تیتر حاشیه‌ها و شایعات باقی بماند. اما در کشوری که شمارش زمان سرانه سالانه مطالعه از عقربه دقیقه‌شمار بی‌نیاز است، عجبا که کافه پیانو چاپهای متوالی را پشت سر گذاشت و چند هزار نسخه جوری سرازیر قفسه خانه‌ها شد که انگار به راستی همپای ادعای گزاف نویسنده خودشیفته، ناتور دشتی دیگر بر تارک ادبیات جهان درخشش گرفته است. 

گذشته از تبلیغات و جو سازی مشکوک رسانه‌های چاپی و عربده‌هایی که فرحاد خان با خلق خدا می کرد، ضعف و فقدان جذابیت ادبیات داستانی معاصر هم مضاف بر علت شد تا یک فهیمه رحیمی «روشنفکر نمای» پا به عرصه بگذارد و این نوقلم ذوق‌زده صدرنشین کتابخانه‌های فارسی شود. 

آنروزها، بحثی از سیاست نبود، انگار با مقوله‌ای به راستی «ادبی» طرف شده‌ایم. کتاب را نخوانده بودم و معلوماتم از شیخ جعفری محدود به همان نفس‌کش‌طلبی‌های شبانه‌روزی‌اش بود. کنجکاوی اما گهگدار قلقلکم می‌داد. تا که روزی کتاب‌فروش محله یقه‌ام را چسبید که بخوان این را، پر می‌فروشد و به اصرار لای کتابهایم چپاند که اگر خوشت نیامد پس بیاور(امروز وقتش شده یعنی؟). کتاب را که باز کردم «نقطه ویرگول» بود که بیرون می‌ریخت. سر هر جمله،‌هر نیم جمله، گاه ما بین کلمات که نگاه می‌کردی «بند نقطه» بود که چسبانده بودند. دستم رفت به سمت نام ویراستار که یادم آمد یزدانی خرم از سجاوندی کتاب اعلام برائت کرده بود( همین آقای یزدانی کم یقه ندراند برای تبلیغ کتاب). کتاب را پس دادم. فروشنده اصرار کرد. خجالت کشیدم. چهار هزار تومان دیگر پیاده شدم و دلزده بیرون آمدم. 

شب هنگام خواستم نقطه ویرگولها را بشمارم، کنجکاو متن شدم. روان بود. یاد وبلاگ «بچه معروفها» افتادم. پارتی‌های شبانه و رژیم غذایی «فی فی» سگ خانواده و مارک کفش و چکمه جدید و توصیه هایی برای روابط با جنس مخالف و این جور مطالبی که در سپیده دم وبلاگ نویسی از لای قاب صورتی وبلاگهای خاله‌زنکی(دائی‌زنکی!) بیرون می‌ریخت. «دختر ایرونی» یا «اصغر،‌عشق و دیگر هیچ». 

مشاهداتم در سراسر متن بسیار بیش از آنچه که منتظرش بودم ناامید کننده بود. نویسنده به طرز مهوعی تازه به دوران رسیده است. در تمام بخشهای کتاب ردپای این نوکیسگی و تازه به دورانی دیده می‌شود. اصرار شگرفی بر بلغور کردن نام مارکها و برندهای خارجی دارد. انگار کسی که نام فلان آبجو یا شکلات خارجی را بداند یا اگزوز فن بالای در مغازه‌اش مارک زیمنس باشد که صدا نمی‌دهد و خیلی پولش است و خیلی کارش درست است و اینها، خیلی آدم مهمی است. 

باقی کتاب فارغ از روایت بی معنای زن ستیزش، سرشار است از این فضل فروشی های «دوزاری» و گریز زدن به آثار هنری و فیلم و داستانهای مشهور جهان تا به قول معروف مصداق «با چیز مردم چیز کردن» باشد. 

البته این فرهاد «شیرین‌کش» قصه ما با آن کافه شاهکارش از تک و تا نمی‌افتد. در پاسخ به اعتراض به سجاوندی سخیفش می گوید: «من اینطور دلم می خواهد و این سبک من است» و انگار که اگر نویسنده بخواهد می‌تواند علامت سوال را جای  گیومه اول جمله استفاده کند و آب از آب تکان نخورد و در جواب شکایت از خودنمایی‌های سبک و لوس و مارک‌زده‌اش، می‌گوید که «همینه که هست» و خودش را با هاینریش بل برابر می کند و نسخه به هولدن کالفیلد پیشکش می‌کند. 

جافری به وضوح تمام علائم بالینی یک کوتوله خود بزرگ بین گستاخ و عقده‌ای را دارد که توجیه مقبولی بر گرایش سیاسی‌اش هم هست. اما کار به همین فجایع درون متن ختم نمی‌شود و انگار تقدیر بر این است که حاشیه بر متن چربش دائمی داشته باشد. 

نشریه هفت که به دلایل نامعلوم و پس از تاختن به فیلم مجیدی، فیلم محبوب دولت نهم، تخته شده بود با نام «ارژنگ» دوباره به پیشخوان دکه ها آمد اما سرنوشتش را «یکی» رقم زد که «دو» نشد. 

شماره نخست ارژنگ به تفصیل به نقد کافه پیانو پرداخته بود و در کمال ناباوری فردایش توقیف شد. آنروز ها هیچ کس فکرش را نمی کرد که فرحاد جافری گرایشات مشکوک سیاسی دارد. اما با کمال شگفتی در هیات نظارت به مدیر مسوول گفته می‌شود که مطالب سخیف و منافی عفت عمومی منتشر کرده است و هنگامی که درخواست مصادیق می‌کند، نقل قولهای ارژنگ از «کافه پیانو» را برایش به عنوان نمونه آوردند. تصور اینکه نقل قول از کتابی که بیش از پانزده بار با مجوز همین ارشاد چاپ شده، باعث توقیف نشریه ای توسط همان ارشاد بشود، خارج از توان درک بود آن روزگار. (ریشخندی از این افزون؟) 

حادثه ای که امروز آنقدر ها هم غریب نمی‌نماید. 

ماه‌هاست که خردلی عطف کتاب،‌ از لای کتابهایم ریشخندم می‌کند. چندی پیش از قفسه اصلی برش داشتم تا مراجعین احتمالی به کتابخانه‌ام در موردش پرسشی نکنند. اما یک ماه بیشتر است که مانند تکه‌ای از شیطان روی آرامش روحم سنگینی می‌کند. چند هفته پیش که بازار موضع‌گیری‌های انتخاباتی داغ بود اوس فرهاد ماجرا هم پرده از گرایش سیاسی‌اش برداشت تا بر همگان معلوم گردد که ستاد کودتا از شبه‌روشنفکران و هنرمند‌نمایان هم خالی نیست. 

جعفری که به سبب حسادتش به امیرخانی او را نویسنده دولتی معرفی می‌کرد،‌با سر زدن به همان نانوایی مربوطه فهمید که گاه، این بار، گاه کاتب‌الدوله شدن است و چه بسا پاچه‌لیسی این بار کارساز شود و فرحاد خان آقا رضا را در فروش پشت سر بگذارد. اما غافل از اینکه تا ابد نمی توان امیدوار دغل بود. هر قدر هم مراد شیخ جعفری، کاریکاتور زشت و مضحک موسیلینی و استالین از آب در آمد، ‌خود شیخ هم به اندکی از پشم سالینجر و هاینریش بل معنا نمی‌شود. 

کتاب را پس می دهیم به نشر چشمه. نه برای اینکه مقصر است در چاپ این هجویه، بل برای کوفتن در دهان کسی که جز به عربده به کاری دیگر مشغول نیست و همپالکی مردی است که به خون انسانها سیراب می شود و بس. 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Jun 24, 2009 5:16 PM

بدون شرح

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

کریه اکنون صفتی ابتر است
چرا که به تنهایی گویای خون‌تشنگی نیست.
تحمیق و گرانجانی را افاده نمی‌کند
نه مفتخوارگی را
نه خودبارگی را.

تاریخ 

ادیب نیست

لغتنامه‌ها را اما
اصلاح می‌کند.

شاملو- مدایح بی‌صله 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Jun 13, 2009 11:53 AM

تمام شد

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

چمدان پر از تخمه بود، روی مقوایی به خط برادر بزرگ نوشته شده بود: «ذخیره برای روزهای آینده. مردادماه سی و دودو برادر / ساعدی. داستان دو برادر 

مهدی جان حق داری بگی «تف به ذات پیشگوت» اما به همین خدایی که وجود نداره قسم اگر یک آدم( یا هر موجود دیگری) ادعا کند که من بدبین هستم خونش پای خودش است. 

بعضی از دوستان دیشب داشتند برنامه می ریختند که من را در جشن پیروزی از بالکن پرت کنند پایین. 

تمام شد. خلاص… 

اما، همین آدم بدبینی که همه این چیزها را گفت یک چیز دیگر هم می گوید. 

اتفاقی که الان افتاد به نظرم از پیروزی در انتخابات بهتر بود. 

مراقب خودتان باشید. زمین خدا وسیع است. امیدتان را حفظ کنید. 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Apr 8, 2009 3:20 PM

استاپ بینگ ریفلکتیو

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

1- خیلی پیش آمده توی وبلاگی چیزی می خوانم که فکر می کنم خودم نوشته ام. نمی خواهم بحث تکراری خرد جمعی و نزدیکی تفکر انسانها را پیش بکشم اما امروز بعد از خواندن متن نیک آیین به فکر فرو رفتم. یک سری جملاتش را انگار خودم نوشته بودم. شاید یک معنایش این باشد که ما دو تا آنقدر با هم رفیقیم که حرفهامان یکی می شود. اما منظورم مفاهیم جملات نبود. بیشتر ترکیب جملات و واژه ها بود. جمله بندی چقدر می تواند تحت تاثیر رفاقت باشد؟ 

قصد ندارم پرسش بالا را پاسخ بدهم. از یک منظر دیگر می خواهم نگاه کنم و آنهم پوچی کلمات است. 

نوشتن دارد نابود می شود. شاید هم شده باشد. قواعد نانوشته  و نامرئی حاکم بر آن دارند روز به روز قدرتمندتر و دست و پا بندتر می شوند. شاید فلاسفه در پررنگ کردن شرارت «دستور زبان» زیاده روی کرده باشند اما برای شروع زیاد هم بد نبوده. زبان دارد انسان را نابود می کند. اما چیزی که در زبان دست و پا گیر است دستور زبان نیست. یک روح مرموز و مشترک است که بین تمامی زبانها وجود دارد. 

زبان مجموعه ای از اصوات است که در غالب کلمات و جملات و با تحرکات تارهای صوتی تولید می شود و برای هر انسانی یک رنگ صدای خاص دارد و برای اقوام مختلف ترتیب توالی این اصوات باعث تفاوت زبان می شود. زبان فارسی با چینی در ترتیب کاربرد این اصوات حنجره با هم متفاوتند. دستور زبان یک لایه بالا تر، سعی در مرتب کردن کلمات با ترتیب منطقی خاصی دارد. چیزی که صرفا یک قرار داد است. اینکه فعل و فاعل را با چه ترتیبی استفاده کنیم یا ضمایر را چگونه صرف کنیم شاید یک مقداری قید و بند ایجاد کند اما چیزی نیست که انسان را تحت فشار بگذارد. تفاوتی که بین زبان چینی و زبان فارسی و زبان روسی وجود دارد نه در خط، نه در دستور، نه در کلمات(ترتیب ترکیب اصوات) است. بلکه تفاوتی است که بین یک انسان ایرانی، یک انسان چینی و یک روس وجود دارد. 

ترتیب کلمات در جمله و نحوه انتخاب یک کلمه از مجموعه کلمات مترادف منطقی دارد که ورای نوع زبان است. یک چینی می تواند هم زبان یک ایرانی باشد اگر همان توالی و احساس را انتخاب کند. مثل دو موسیقی دان که با اصوات ساده تر(نت ها) جمله های مشابهی می سازند حتی اگر دو ملیت متفاوت داشته باشند. 

مثالی می خواهم  برایتان بزنم. چند وقتی است یک بازی موذی گریبانم را گرفته است. زمانی که به تماشای فیلمی نشسته ام(1- فیلم آبرومندی که یک نویسنده با سواد نوشته باشد. 2- ضعفهای فاحش یک فیلم درجه دو را نداشته باشد. 3- به هر زبان و ملیتی که باشد فرقی ندارد) ناخودآگاه شروع به حدث دیالوگهای رد و بدل شده بین شخصیتها می کنم. یک ثانیه زودتر از بازیگر حرفهایش را حدس می زنم و در 90% موارد هم درست در می آید. حتی در پیچیده ترین فیلمها، در لحظه ای که معما در اوج خودش قرار دارد می دانم چه چیزی در انتظارم هست. 

به نظرتان چرا چنین است؟ 

2- زمانی که بشریت در قواعد دست و پا بسته کلاسیسیسم اسیر شده ،‌ رمانتیسیسم ظهور می کند. بعد از آن مدرنیسم سعی در انداختن طرحی نو می کند و بعد پسامدرنیسم از قرن بیستم یک اعتراض همه جانبه به تمام سنتها و نواندیشی ها توامان دارد. 

یک انسان کلاسیک، یک رومانتیک و یا یک فرد مدرن پدیده هایی هستند که در طول تاریخ وجود داشته اند. اما کسی هست که یک انسان پست مدرن به معنای واقعی کلمه نام ببرد که نه به خواست خود بلکه  زایده و پرورده «عصر پست مدرنیسم» باشد؟ 

به دلایلی که نه آنقدرها مدون است و نه آنقدر مختصر که بخواهم اینجا توضیح بدهم اعتقاد دارم که «عصر پست مدرنیسم» به آن معنا که مثلا عصر روشنگری یا اثر رمانتیسیسم یا مدرنیسم ظهور کرده و حیاتشان را طی کردند،‌هیچ وقت وجود نداشته و بعید می دانم که هیچ وقت هم به معنای معمولش به وجود بیاید. هرچند پست مدرنیسم خودش نوعی ساختارشکنی در خود دارد که می تواند این تعاریف را هم جابجا کند. 

زمانی که هنرمند تصمیم به طغیان می گیرد و تمام قواعد را زیر پا می گذارد اثری خلق می شود که بیننده اگر قصد در تخطئه اش نداشته باشد مجبور می شود اذعان کند که با پدیده ای «پست مدرن» روبروست. این پدیده شاید 40 سال پیش بیننده را شگفت زده می کرد اما اکنون در قرن بیست و یکم تکلیف خواننده یا بیننده یک اثر هنری با این جور پدیده ها روشن شده است و حتی یک آدم بی مطالعه و کم سواد هم در مواجه با چنین چیزی خیلی راحت و بی دغدغه در می آید که «اوه! پست مدرن!» 

نتیجتا پدیده ای که سعی در ساختار شکنی دارد خود در چارچوب نامرئی و نانوشته ای اسیر می شود که همان قواعد بی قاعدگی پست مدرن است. کاری به خزئبلات بی سرو تهی که این روزها به اسم «هنر پست مدرن» تولید می شود ندارم. جای شکایتی هم البته وجود ندارد. چرا که پست مدرن با بی سامانی اش این اجازه را به آدمهای کم استعداد می دهد که هر چیزی را خلق کنند. فکرش را بکنید اگر زمان هوگو(رمانتیسیسم) کسی می توانست یک سری خزئبلات را به جای اثر ادبی تحویل جامعه بدهد و زنده بماند یا در دوره داوینچی و موتزارت! اما پسامدرنیسم به خاطر ذات بی قانونش این اجازه را به شیادان می دهد که خود را هنرمند و هنرورز معرفی کنند. 

3- اگر بخواهیم فرض من را مبنی بر اینکه «عصر پست مدرنیسم» به معنایی که از اعصار مد نظر است وجود نداشته و ندارد،‌ پس در چه عصری زندگی می کنیم؟ 

ادبیات آمریکای جنوبی، عرفان شرقی، رقص و موسیقی لاتین و آفریکن، نئورئالیسم ایتالیا، گداگرافی، توریسم آسیای جنوب شرقی پدیده هایی است که برای چند دهه گذشته بشر را به خود مشغول کرده و سرگرمی جدیدی برایش فراهم آورده که برای مدت محدودی خون تازه ای در رگ فرهنگ جهانی تزریق کرده بود. زمانی که رمان در حال احتضار بود رئالیسم جادویی آمریکای لاتین ظهور کرد و وقتی ادیان مطرح چیزی برای ارئه به انسان نداشتند تب عرفان شرقی مسکن ارواح خسته شد. اما حال چی؟ 

بعد از 60 سال از جنگ جهانی و شروع ظهور این پدیده ها، بشر به سمتی سوق پیدا کرده که دیگر هیچ چیز جدید یا متفاوتی به معنای واقعی کلمه وجود ندارد. 

ادبیات و سینما و موسیقی روشنفکری نوین پدیده های بی محتوا و مجعولی شده اند که صرفا برای منتقدان حرفه ای حرف تازه ای دارند و در این زمینه مخاطبان عادی این بار از منتقدان پیشی گرفته اند و با تاکید بر ذائقه قدیمیشان جلوی نابودی کامل هنر و رفتن به سوی هنر تصادفی ایستاده اند.( جمله اغراق آمیز و ناجوانمردانه ایست نه؟ چه اهمیتی دارد!) 

هر آدم شیادی با ترکیب ذن، مدیتیشن، صوفیسم، تفکر مثبت، آنتونی رابینز و غیره برای خودش یک فرقه معنوی ایجاد کرده و طرفداران خودش را دارد. توی فیلمها، داستانها و حتی کارتونهای بچه ها ردپای آنها را می شود دید. 

از طرف دیگر، بی بی سی و دیسکاوری و نشنال جیوگرافیک تمام سوراخ سنبه های ناشناخته جهان از اسکیموها گرفته تا آدمخوران آفریقا، ارتفاعات تبت و جنگلهای آمازون را با دوربینهایشان به خانه های مردم آورده اند و تو خیلی راحت یک اسکیمو را می بینی که با شلوار جین روی زمین نشسته و جسد یک سال دفن شده یک سگ آبی را با فک و فامیلش سق می زند و دور تا دورش ماکروفر و یخچال و اجاق گاز و سایر وسایل زندگی مدرن غربی گرفته اند. 

روز ملی کنیا یا نامیبیا یا یک جایی شبیه همین، روز تولد بچه آنجلینا جولی و برد پیت است. سفر به جاهای ناشناخته در کشورهای دیگر هم تجربه جدیدی برای انسان به ارمغان نمی آورد. 

مدت زیادی است که نه در فیلمها و نه در موسیقی و نه در کتابها هیچ چیز جدیدی وجود ندارد. داستانی که از یک نویسنده چینی در می آید با موزیک فلان گروه راک و فیلم آن فیلم ساز مستقل ویتنامی هیچ چیز جدید تکان دهنده ای ندارند. چیز مهیب و عظیم و با شکوهی هم وجود ندارد. البته آدمها، همانطور که گاهگدار خودم هم می کنم، برای فرار از روزمرگی هر از چندی نسبت به پدیده ای که کمی متفاوت باشد واکنشهای افراطی نشان می دهند اما در کنه قضیه که بروی می بینی اتفاق مهمی نیفتاده است. 

نتیجه: 

بعد از کمی کلنجار به این نتیجه می رسم که پدیده اساسی این دوران «گلوبالیسم» است. در واقع شاید اگر بخواهیم یک تعریف سر راست پیدا کنیم باید بگوییم ما در «عصر گلوبالیسم» زندگی می کنیم. عصری که یکسان سازی جهانی در تمامی عرصه های زندگی رسوخ کرده و کار به جایی رسیده که در تمان نقاط دنیا همه مردم با هدایت رسانه های گوش به فرمان بخش سرمایه به سمت و سوهای مشخصی سوق داده می شوند. 

دغدغه های عمومی بهم شبیه می شوند. غالبهای ذهنی جوری شکل داده می شود که حتی زبان، آن روح واقعی نامرئی زبان هم تحت تاثیرقرار می گیرد. 

ما انسانها دیکر نه فکر می کنیم و نه احساس. صرفا در مقابل حجم اطلاعات بی معنا و سرگردانی که در جهان همینطور پی در پی تولید و منتشر می شود واکنش نشان می دهیم. جریان جهانی هم به این سمت سوق پیدا کرده که این واکنشها را به نحوی مدیریت کنند که همه یکسان و مشابه باشند. ما امروز همه نسبت به شلاق زدن زنی در پاکستان واکنش یکسان نشان می دهیم. در حالیکه 100 سال پیش برای لا اقل یک ششم مردم دنیا که مسلمان هستند این صحنه نشاندهنده اجرای عدالت بوده است. مثالهای واکنشهای مشترک را می شود در بحث بحرانهای اقتصادی،‌تبهای اجتماعی و مدهای هنری و فرهنگی مشاهده کرد. 

عصر اطلاعات سبب شده که حجم دیتا ها به قدری زیاد باشد که هر لحظه انسان تحت تهدید یک سری اطلاعات جدید قرار می گیرد و به قدری سریع است که فرصت فکر و حتی احساس را از انسان می گیرد و در نتیجه صرفا واکنشی عصبی نشان می دهد. 

این جایگزینی عقل و احساس با واکنش صرف، آفتی است که انسانهای را در حد موجودات حقیر و لایتعقل پایین آورده است. 

ما همه یک جور شده ایم. همه پدیده های هنری یک جورند. همه دنبال یک پدیده جدید هستند. روز به روز به این می اندیشیم که چه چیزی گم شده و چه چیزی باید پیدا شود. شاید تحت تاثیر ماهواره و اینترنت باشد که این هجمه اطلاعاتی را سبب شده اند اما نتیجه فرقی نمی کند. هیچ انسانی دیگر نمی تواند ادعا کند کار جدیدی انجام داده. زمین هم آنقدر بزرگ نیست که امید به آداب و رسوم نامکشوف قومی غریب داشته باشیم. امید به فرهنگ و رسوم ساکنان فضا هم به نظر دور از دسترس می آید. 

تنها کاری که می توانیم بکنیم مزمزه کردن پرتقالی است که در آخرین روزهای هزاره دوم خوردیم. آخرین کتابها و فیلمها و موسیقی های دهه نود که حالا با این اطلاعات رنگ و وارنگی که دورمان هست همانها هم دیگر رنگ و بویی ندارند. نسل اطلاعات و گلوبالیسم به جایی رسیده که قوه خلاقه اش تحت تاثیر اطلاعات اطرافش از کار افتاده و صرفا از تکنیکهای آموخته جهت خلق اثری جدید استفاده می کند. تکنیکهایی که آنقدر در دسترس همه هستند که عنصر غافلگیری را از تمام آثار هنری گرفته اند. 

حال باید چه کار کنیم؟ این سوالی است که از خودم می پرسم و از کسی که اینجا را می خواند. اگر هنوز هم موسیقی، غذا، مطالعه، تماشا، س‌ک‌س، مخدر، سفر و یا هر کاری را در آرزوی تکرار تجربه نابی که در گذشته داشته اید انجام می دهید و یا بدتر از آن اگر دیگر هیچ امیدی به تجربه یک حس ناب ندارید و صرفا از روی عادت اینکارها را می کنید و یا از همه بدتر(‌که البته خودتان این را نمی دانید) با ایجاد شگفت زدگی و ذوق و شعف مصنوعی سعی در شبیه سازی یک حس ناب دارید،‌ اگر عضو یکی از این دسته ها هستید بیایید بنشینید و به این مساله فکر کنید. پاسخش هر چه باشد فرقی نمی کند چرا که این بار نه واکنش که باید فکر کنید. 

خیلی طولانی تر از این حرفها بود و مفصل تر. به همین بسنده کنیم. این را هم نمی خوانید.  

مارس 31, 2010

Mar 19, 2010 6:45 PM

سال نو مبارک

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 1 person liked this

والعصر، ان الانسان لفی خسر

قسم به روزگار که انسان در خسران و ضرر است مگر…

کاش بشه که آدم جز زیانکاران نباشه وقتی داره می میره

بگذریم. سال نو مبارک

Add starLikeShareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Mar 19, 2010 5:45 PM

به پرشین بلاگ خوش آمدید

from سرجوخه در هزارتو by پرشین بلاگ

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

Add starLikeShareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Mar 9, 2010 1:43 PM

The wall -2

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 9 people liked this – LeIlA M, doxtarak ., and 7 more

امسال ماهی نمی خریم بابا. نگو ای بخشکی شانس. تقصیر اقبال تو نیست که «عید اولی» هستی.

 کم‌پین ماهی قرمز هم تاثیری نداشته به جان عزیزت.

سخت است آخر تحملش،

قرمز آن قدر پر نور، وسط هیچی، وسط نامرئی، محصور باشد به دیوارهای سترگ تنگ.

به همین تلخی بابا جان.

Add starLikeShareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Mar 8, 2010 5:35 PM

The wall -1

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 6 people liked this – doxtarak ., and 5 more

دخترم آواز می خوانی.. چهار دست و پا.. یک دندان هم که داری

با این همه کمالات، بگو  بابا، آدمها چقدر از دیوارها قویترند؟

.

.

پ.ن: سوال بابا تا اطلاع ثانوی همین است.

Add starLikeShareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Feb 20, 2010 5:58 PM

موسیقی درمانی

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 9 people liked this – LeIlA M, doxtarak ., and 7 more

کلا ما توی خانه همه مان عاشق موسیقی هستیم. از بچگی همینطوری بود. دوستانم هم همیشه از اهل هنر بودند. حتی یادم هست وقتی داشتیم برای فوتبال یارکشی می کردیم قبلش یک مسابقه می گذاشتیم که ببینیم چه کسی بهتر از بقیه آهنگ جام جهانی نود را با دهان در می آورد. آهنگش را شما شاید یادتان نباشد اما اگر خواستید می توانم این بار که همدیگر را دیدیم برایتان به طور زنده اجرایش کنم.

 

من یادم هست دبیرستان که بودم یکی از دوستان که حالا داستان نویس نیمه معروفی شده آمد گفت آقا گفتند که از موسیقی می شود به خدا رسید. من آنروزها زیاد آشنایی چندانی با ایشان نداشتم اما با همین یک جمله یک احساس تعلق خاطری در من نسبت به ایشان ایجاد شد که الان بعد از 13، 14 سال هنوز هم  کمرنگ نشده و همیشه در مواجهه با انتقادات می گویم همین یک جمله نشان فرزانگی ایشان است.

 

 

 

موسیقی خیلی چیز خوبی است. یعنی آدم بعد از گوش سپردن به نغمه دل انگیزش احساس می کند روحش یک طوری می شود انگار زلال شده باشد. مثل عشق. مثل آلوچه های دربند. مثل نگاه خالص یک کبوتر. من خودم هر بار که عاشق شده ام با آهنگ شده ام. 

یعنی یک آهنگ جدید خفن که می شنیدم مدام گوشش می دادم و سعی می کردم عکس دختر مورد علاقه ام را توی ذهنم  بیاورم و همیشه بعدش چند قطره اشک که آن روزهای جوانی نشانه پاکی فطرت و وجدانم بود سر- آ- زیر می شد.

 

زمان ما عشق و عاشقی انقدرها هم ساده نبود. یعنی اینطور نبود که آدم به دختری که دوست دارد بگوید دوستش دارد. اصلا افت داشت اگر طرف می فهمید. دخترها هم اینطوری نبودند که تحمل شنیدنش را داشته باشند. مثل الان نبود که طرف به دوست پسرش بگوید زبونتو نکن تو حلقم دهنت بوی عرق و ماس موسیر می دهد.

 

ما با دوستهامان هر کدام یک قلقی داشتیم. من موزیک گوش می دادم. یکی از دوستهایم بود که عاشق صابون لوکس بود عکسش را زده بود به در کمد و شبها آه کشان می رفت زیر لحاف از فکرش. یکی دیگر هم بود که میزان عشقش را شبها توی جاسیگاری می شمرد و یادداشت می کرد و با روز قبلش جمع می زد. آن قدیمها اکسل نبود که راحت عددها را وارد کنی و خودش حساب کند. کار می برد برای خودش.

 

توی تمام وقایع زندگی من یک آهنگی بوده که نقش مهمی داشته. یعنی یک جوری تاثیر گذار بوده که یا مسیر زندگی ام را عوض کرده یا از دردسر بزرگی نجاتم داده.

 

من همیشه توی دفتر خاطراتم اسم آهنگ و شرح واقعه یا عشقی را که به آن مربوط می شود می نویسم. آن قدیمها موسیقی انقدر دم دست نبود. یعنی سخت گیر می آمد. یک آهنگ پیدا می کردیم و ده دوازده ماه شبانه روز گوش می کردیم. شاید هم برای همین بود که عشق و عاشقی آن وقتها پایدارتر و عمیقتر بود. مثل حالا نبود که راحت همه چیز گیر بیاید و بعضی وقتها توی یک ماه دو تا اهنگ خوب  دست آدم برسد.

 

وقتی می گویم موسیقی روح آدم را نجات می دهد این نسل جدید شاید خنده شان بگیرد. اما ثابتش کردنش خیلی راحت تر از این است که ادم بخاطرش بحث کند. همین آقای حمید طالب زاده را تصور کنید. اسمش هم نشان می دهد که چقدر جنتلمن است. از این اسمهای مهندسی است. یعنی خودش آهنگ مهندسی دارد. آدم وقتی می شنود با خودش می گوید این حتما باید کیف سامسونت دستش بگیرد. این آقای طالب زاده یک آهنگی خوانده که اتفاقا خیلی کلیپ جذاب و سنگینی هم دارد.

 

من به خاطر این شرایط اخیر چند وقتی بود که زیاد سرحال نبودم. البته حالا قبول دارم از ضعفم بوده اما خودتان بهتر می دانید آدم وقتی پایین (داون) باشد نمی تواند خوب فکرش را جمع کند. تا اینکه چند وقت پیش این آهنگ آقای طالب زاده دستم رسید و از آن روز به بعد یک ترجیع بندش مثل ذکر همیشه توی ذهنم هست و تکرارش می کنم. ترانه اش به قدری شفاف و رهاست به قدری معجزه آسا با تارهای روح انسان بازی می کند و جوری در معصومیت نت های آهنگ عجین شده که صدای آبشاران در کوهسار جاودانگی فردای بهتر را به ذهن انسان دور مانده از اصول فطری به قول مولوی انسانم آرزوست و دیو چو بیرون رود فرشته درآید، متبادر می نماید. حمید طالب زاده برای من شروع آغازی دوباره و آغاز پایان رخوت و اعتراض ناشی از سرمنشا همه گناهان یعنی ناامیدی خلجان ناپذیر درگاه بشریت است. ترجیع بند این چکامه همچون ماه در چمنزارهای بهاری می درخشد.

 

این یک بیت را الان چند روز است من در همه حال، به قول معروف در قیام و قعود تکرار می کنم و هر کس را می بینم سعی می کنم با همین بضاعت اندکی که در هنر دارم هر چند دست و پا شکسته اما با تمام تلاش برای مشابهت با آن نغمه روحبخش برایش اجرا کنم.

 

طالب زاده با آن صدای گرمش می خواند:

 

«همه چی آرومه… من چقدر خوشحالم.»

 

حیف که نوشته ها پیام رسان واقعی احساسات نیستند. اما از خدا پنهان نیست می توانید اگر دیدید ازش بپرسید حالتی نیست که من این شعر را بخوانم و از خود بی خود، از خود تهی نشوم. یعنی تمام آلامم تسکین نیابد. انگار آبی از آب تکان نخورده باشد. انگار همه دردهای بشری حباب سرابی بیش نبوده. انگار دست و پا زدنها برای آنانی که به زندان می روند توسط آنهایی که در زندان نفس اسیرند وجود ندارد. انگار اینها که از زندان تن آزاد می شوند نه برای دل آزردگی که برای شادکامی اینچنینند همه.

 

این همان فلسفه ایست که امروز بشر را نجات می دهد. به نظر من عصر روشنگری دارد فرا می رسد. انسانها همه دارند به یک ارزش والا دست پیدا می کنند که غایتش همین شعر طالب زاده است.

 

«همه چی آرومه… من چقدر خوشحالم.»

 

شاهد مثالم هم یک آهنگ دیگر از گروهی موسوم به بروبکس است.  آنجایی که آن خواننده بحر طویل سبیل مردانه می خواند:

 

حالا سوسنه سوزنه سوزنه موزنه هرچی باشه سوسن باشه
سوسن خانوم یدونه باشه
کفش های سفید پاشه

 

این همان تفکر نجات بخش طالب زاده است که اینجا با طنازی خودش را به رخ می کشد. یعنی شاعر معتقد است اسمت هر چه می خواهد باشد، سوزن و موزن و کوسن و هر چی باشه فقط سوسن باشه. سوسن خانوم یه دونه باشه. این وحدت وجوده. این هر چی باشه فقط سوسن باشه همونیه که طالب زاده می گه همه چی آرومه من چقد خوشحالم. منظورمو می فهمین؟!

 

شما فکرش را بکنید وقتی شاعر داشته این عبارت را می نوشته چه احساسی داشته:

 

«حالا نمه نمه….»

 

 صدای نغمه خوانی باران را از خلال این چامه سرایی به جانتان نمی خزد؟

 

 

 

پی نوشت: به روحم قسم همین دو تا آهنگ این روزها جانم را نجات داده.

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Jan 18, 2010 4:55 PM

خوش مراد رفته سفر

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

 

خوش مراد از خانه آمد بیرون. پاشنه گیوه را ور کشید. بقچه را بست سر چوب دست و زد به چاک جاده. پشت سرش زنش ایستاده بود و پسر سه ساله اش و دو تا مرغ و یک بز. آب دماغ عینعلی تا روی لبش آمده بود. سبزه سبز.

کدخدا هم از در مسجد آمد بیرون و راه افتاد سمت خانه  خوش مراد.

مراد با سر به کدخدا سلام کرد. هنوز ده قدمی بیشتر دور نشده بود. پایش یاری نمی کرد جلوتر برود. زنش بیخ چادر را به دندان زده بود و چشمهای ورقلمبیده اش را دوخته بود به افق جاده. گه گداری هم پس گردن عینعلی می زد که یک دستش در دماغ بود و با دست دیگر چادر مادر را می کشید.

کدخدا دستی به شال کمر زد و دستی به ریش سفیدش کشید و گفت:

 برو مراد. دل دل نکن بابا. برو دست خر به همراهت.

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Jan 10, 2010 5:22 PM

آه بادبادکها! چه رخصت بود تا زنجیر

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 1 person liked this – doxtarak .

 

1-      دلکم بادبادکی شده

 

قرمز،سفید، سبز،

 

            آبی، طوسی، نیلی،

 

            طلایی، نارنجی، بنفش

 

نقش یک قناری پشتش

 

میله های قفسی در پیش

 

 

 

2-      دلکم بادبادکی ست

 

چرخ ریسه باز ِباد

 

سر به هوا و پای در بند

 

طفلی پا برهنه نخ می دهدم گاه بریدن

 

و صدایی که فریاد می کند

 

شل کن، شل کن، بسه!

 

 

 

3-      بادبادک شده دل

 

نه پرنده ست نه رود

 

نه به پرواز چکاوک ماند

 

نه قزل آلایی

 

 که رود دامن کوهی بالا

 

دلکم در پرواز

 

دلکم می ترسد

 

ترسی از پارگی بند و جدایی دارد

 

همه در شوق رهایی اما

 

ترسی از بازی باد،

 

گره رشته به شاخان درختان دارد

 

کودک اما پایین

 

می دود لای چناران بی تاب

 

بی خبر از خطر خفته به بالین کمین

 

قهقهه می زند از چرخش این

 

دلک اما خسته ست

 

آسمان نزدیک است

 

پر شده پشتش از این

 

گَرده های خورشید

 

دیده دندانه برفین دماوند از دور

 

شده سرمست رهایی در باد

 

دلکم دل به هوسهای تب و تاب وزشها داده ست

 

طفلک اما به دریغ

 

نیک می فهمیده

 

هیچ بادی افسوس

 

به وفا نیست سرش با تن او

 

دلکم بیچاره

 

دل به بازیچه طفلان

 

به نسیم

 

تا درازای طناب

 

دل به تکرار پریدن داده

 

دلکم آزاد است

 

دلکم زنجیر است

 

دلکم سر به هوای دل کودک دارد

 

بادبادک شده دل

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Jan 9, 2010 6:34 PM

تهدید به مرگ

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 1 person liked this

 

نترسیدنم از مرگ نه از شجاعت است و نه از بیهودگی.

 

نه اینکه اگر تپانچه را بیخ شقیقه بگذارند پلک نزنم اما ترس هم نیست به  آن معنا.

 

به گمانم ترس وقتی معنا می دهد که اولین احساس یا غالبترین احساس فرد باشد.

 

وقتی کسی با چترنجاتش از هواپیما می پرد نمی تواند نترسد اما احساس غالبش هیجان است و آزادی.

 

در مورد مرگ هم برای من همین شده. ترس حس غالبم نیست. همانطور که وقتی به کسی که ازروی یک پل سیصد متری با کش می پرد پایین بگویی چه احساسی دارد علارغم ترسش نمی گوید می ترسم. می گوید هیجان دارد یا خیلی ذوق زده است. چیزی که کاملا هم حقیقت دارد.

 

ترس هم حسی نیست که من از مرگ دارم. از مرگ بیزار و خسته و کلافه ام. همین. حضورش را نه اینبار به شکل رفیقی شفیق و همراه در کنارم که مثل انگلی تلخ و گزنده بر گرده ام احساس می کنم. انگار خون آشام گوژپشتی روی روحم سوار شده باشد و ذره ذره  ذره  عمرم را بمکد. از او بیزار و خسته و کلافه ام. همین. اگر بپرسید مگر نمی ترسی جوابم این است که می ترسم اما وقتی بگویید نظرت در مورد مرگ چیست می گویم از آن متنفرم.

 

مادرم، وقت بچگی هیچ وقت راضی نبود. درس نمی خواندم. بیست نمی شدم. مشق نمی نوشتم. فوتبال بازی می کردم. کتاب می خواندم و هر کار بدی که یک بچه نباید بکند. مادر خودش را نفرین می کرد. نفرینش تهدید دهشتناکی بود که خردم می کرد.

 

دعا می کرد خدا مرگ را نصیبش کند که از دست پسر درس نخوان ناخلفی مثل من خلاص شود. بعد می گفت وقتی یتیم شدی می فهمی. من از مردن او آنقدر وحشت نداشتم که از یتیم شدن وحشت داشتم. یتیم کلمه ای است که هنوز در دهه چهارم زندگی مو بر تنم سیخ می کند.

 

مرگ از توی حرفهای مادر خیلی زود خودش را جا کرد توی زندگی ام. توی حرفهای پدر هم بود. توی اداره می خواستند آن آخرهای جنگ با قید قرعه بعضی ها را زورکی بفرستند جنگ. آن وقتها همه می دانستند که کسی را که زورکی بفرستند جنگ حتما می میرد.

 

الان هم لیلا تقریبا هر از چند روزی قرار است بمیرد و من تقریبا مدام با این پیش آگهی های احتمالی مواجه ام که ترس بیوگی را به یتیمی اضافه می کند.

 

مینو به پدربزرگ اش می گوید وقتی بزرگ بشود او مرده و نمی تواند کتابهایش را به مینو بدهد که بخواند. این را روز تولد پدربزرگ می گوید.

 

مرگ اما از اینها هم نزدیک تر است. هر از چندی، بیشتر وقتی که سرفه های شدید می کنم، همه چیز متوقف می شود. چشمانم چیزی نمی بیند. گوشم چیزی نمی شنود و زمان برایم متوقف می شود.

 

چند وقت پیش داشتم ماشین را می راندم که طولانی ترینش رخ داد. انقدر سرفه کردم که دیگر همه چیز تمام شد. ظهر جمعه بود. خیابان خلوت بود و من توی ماشین تنها بودم. عضلات و اندام بدنم همه از کار افتاد. فرمان دستم بود. چشمهایم چیزی نمی دید. صدای جز وزوز به گوشم نمی رسید. ذهنم تقریبا هوشیار بود البته. همه اینها را حس می کردم.دلم می خواست کاری بکنم که از این حال بیرون بیایم اما نمی شد. چشمهایم تصاویر را جوری می دید که انگار دارم از توی آب نگاه می کنم. مات و مبهم. بعد تمام شد. کم کم تصویر شفاف شد و وقتی نفسش برگشت دیدم که چند صد متری را همانطور که دستهایم روی فرمان سفید شده بود طی کرده بودم.

 

این حالت در تمام موارد خندیدنهای از ته دل هم صدق می کند. هر چند تعداد دفعات قهقهه هایم زیاد نیست اما هر بار انگار خون به مغزم نمی رسد و متوقف می شود همه چیز.

 

چند وقتی است که موقع بلند شدن چشمهایم سیاهی می رود. البته دکتر معتقد است چیزی نیست. نه آزمایش خون چیز بدی نشان می دهد و نه فشار خونم خراب است.

 

خطر اش البته مهم نیست. مهم این تجربه مداوم مرگ است که برایم گاه گاه پیش می آید. تجربه ای که از آن عقم می گیرد.

 

مرگ اینطور است. مرگ مثل سایه است. تهدید است. اما تهدیدش وحشت بار نیست. چندش آور است.

 

من در سرزمین مرگ زندگی می کنم. اینجا همه بردگان مرگند. مرگ ارباب است. آقاست. شرابش خون و خوراکش جوانیست. مرگ همه کودکی ام همه نوجوانی و جوانی و همه آینده من را سیاه کرده است. من از بردن اسمش هم کراهت دارم.

 

لیلا می داند که چقدر وسواس گونه از آن بیزارم. می داند که وقتی در فامیلشان اسم مردگان را از نخ تسبیح رد می کنند و تلفات سال سال به سالشان را می شمارند بر می آشوبم. می داند که جلوی چشمم نباید از مرگ بگوید. باورش نمی شود آنقدر خرافی باشم اما می داند که می خواهم این سایه نکبت را از روی زندگی ام بردارم.

 

مرگ بخشی از زندگی است. حال گیریم بخش پایانی باشد. مرگ شخصیت ندارد. مرگ نبود زندگی است. این چیزی است که سالهاست دلم می خواهد به خودم بقبولانم. مثل سرما که نبود گرماست.

 

می خواهم باور کنم که مرگ آن عفریت پیر خون آشامی که وجودم را خوره وار می خورد نیست. مرگ توهمی بیشتر نیست. مرگ ارباب نیست. اما نمی شود. مرگ همچنان ایستاده و هزاران هزار برده اش را به کار آزار من گمارده.

 

دلم می خواست خیلی آسان بپذیرم که » مادر مرده. از بس که جان ندارد!» نه اینکه تصوری از قربانی مظلومی در آرواره های ستمگر مرگی خونبار داشته باشم.

 

اما همه تلاشهایم روز به روز به شکستی سهمگین تر دچار می شود. دست تقدیر تمام سرزمینم را بذر مرگ پاشیده و هر بذر جوانه میرغضبی شده که تیغش را با کشیدن به پهلوی روح و روانم تیز می کند. مرگ خودش را تکثیر می کند و هر چه بیشتر می گردد، فضای بیشتری می گیرد و هر چه جای بیشتری اشغال می کند حجم کمتری برای شادی و بودن می گذارد.

 

مرگ خودش را در تی وی، در خیابان، در سر هر چهارراه در دانشگاه و سینما و پارکها فریاد می کند و شلاقش را بر پشتم می نشاند.

 

حالا این منم. برده زحمت بار این خان ِ مرگ. منی که روزم را در آینه آنطور آغاز می کنم که روی شانه ام طفل چروکیده سرخ فام منحطی نشسته و محو مه آلود تصویرم را با من شریک است.

 

نه از مرگ نمی ترسم. از نبودن می ترسم. از درد می ترسم اما از مرگ نه. از مرگ متنفرم.

 

و حالا کار به جایی رسیده حامد که تهدیدم می کنی. به مرگ. مرا به پلید ترین واقعیت گیتی می رمانی؟ یعنی هوای دوری انقدر اثر کرده که مرگ که اینجا همنشین ماست برای شما کیمیای دیریابی شده که ارزش کمیابی اش اهرم تهدید باشد؟ فکر می کنی آن وقتها که مادر می گفت خدا مرا مرگ بدهد که از دستت راحت بشوم، کم وسوسه در دلم می جوشید که بگویم «ایشالا» که نگفت که چه فرقی هم می کرد اما تمام وجودم از نفرتی سرشار می شد که فریاد می زد ان شاالله. خدا کند و این حرفها. نه اینکه دوستش نداشتم و نه اینکه از یتیم شدن وحشت نداشتم که همه ترس بودم بلکه بخاطر نفرتی که از مرگ داشتم. نفرتی که روحم را می خورد.

 

این اقایان می خواهند اعدام کنند. قانون هم برده اند که به جای بیست روز، متهم را ظرف پنج روز سر ببرند. من تو هم می دانیم و همه می دانند که ان بیست روز و پنج روز فرقی در حال آن که مردنی است ندارد. فرقش این است که آلت نانجیب مرگ را هر چه زمخت تر و هر چه سفت تر و هر چه خشک تر و نا به گاه تر فروکنند که پاره کند.

 

مرگ اینجا نمی کشد حامد جان. مرگ تجاوز می کند. آنقدر می کند تا بمیری. برای تو که عزیزترینی هر قدر هم نیتت راست باشد زیبنده نیست که همپیمان همچین عجوزه دیو سرشت اهریمن خویی باشی.

 

مرا به مرگ تهدید نکن. حتی مرگ خودت. مرگ تو یا مرگ من هیچ فرقی نمی کند. مرگ مرگ است و منفور من است. مرگ دشمنم نیست، جلادم است.

 

دیگر از مرگ نگو. نه از مرگ و نه از شهادت. نه از ققنوس و نه از جان بر کفی، از هیچ نیستی در جهان چیزی هست نشده.

 

همان که روز عاشورا نوشتم و می نویسم هنوز.

 

کشته داده این به قدر کفایت. شهید که بیش از آن. دیگر بگذارید بس باشد. بگذارید مرگ را به زانو در آوریم. مرگ را نه با جاودانگی خود که با نیستی اوست که باید شکست داد.

 

ای کاش مثل تمام افسانه ها، مرگ همان پایان باشد یا همان خلاصی یا هر چیزی غیر از این شکنجه ای مدام.

 

بار آخرت باشد که مرا به لعیم ترین پدیده هستی!(نیستی؟!) می ترسانی. مرگ را تریاک شرنگی می خواهی که خود مرگ در کامم ریخته؟

 

حامد جان، اگر بناست فتح الفتوح کنی حصار ابدیت روحم را دشنه زندگی بیاور نه زهر مرگ.

 

طعمش مثل این بود که بگویی حالا که این همه نور زندگی در تاریکی روحت رسوخ نمی کند آن را با قیر مرگ اندود می کنم که هیچ ات حاصل نشود بعد از این.

 

حالم به هم ریخته. حس ام این است که هیچ کلامی از دهان این حقیر خارج نمی شود که مکشوف احدی بشود.

 

مرگ خارج از این چارچوب مرزها باید معنای دیگری بدهد یحتمل.

 

 

 

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Jan 6, 2010 6:11 PM

معنای ابد

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 1 person liked this

 

همینطور بدون قصد و غرض و ویرایش. خام و مستقیم از ادیتور پرشین بلاگ. بدون دخالت مغز.

١- یکی از همکاران خوبم امروز رفت آمریکا. تنها کسی که توی کل شرکت کتاب می خواند یا فیلم می دید. حوصله پیچیده کردن قضایا را ندارم. به هر حال تنها کسی بود که می شد توی راه پله،‌یا سر ناهار یا وقتی رئیس دم دست نباشد بشود نشست گپی زد و از عمق روزمرگی این جهنم خلاص شد.

البته اینکه دوست خوبم بوده و هست را کاری ندارم. به هر حال رفتنش صدمه ای بیشتر از رفتن یک دوست زد. حالم هم انقدر خوب نیست که توضیح مفصل تر بدهم. هر چند تجربه ثابت کرده که توضیحات مفصلم همیشه نتیجه عکس می دهد.

٢- دوست دیگرم به اشراق رسیده است! زنگ زده که این را به من اطلاع بدهد. انگار بنده خودم خبر ندارم که باید یک نفر از آن سر دنیا زنگ بزند(همچین آن سر دنیا هم نیست البته) بگوید. بعد از اینکه یک عمر خودم را کشتم که همین را بهش ثابت کنم زنگ زده مثل یک کشف جدید دارد برایم شرح می دهد. من چشمانم را می بندم و سعی می کنم بخشی از نوری که توی صدایش موج می زند را پشت پلکم ببینم. پرده سیاه تکان نمی خورد. هر چه بیشتر حرف می زند بیشتر از خودم شرم می کنم.

٣- یک دوست عزیز دیگر رفت فرانسه. زود بر می گردد. اما باز هم معلوم نیست چقدر بماند.کلا زندگی اش و دوست دخترش و زندگی دوست دخترش و درس هر دویشان جوری است که یک جور «رفیق پروازی» باید رویش حساب کرد. امیدی نیست که باشد دم دست.

۴- دوستی هم هست که دو هفته از تولدش گذشته و من تبریکش نگفته ام. قدیمی ترین دوستم باید باشد. برایم بی نهایت هم عزیز است. تولدش شب یلدا بود اما خودش ایران نیست. استرالیا است. دستم به نوشتن نامه تبریک نمی رود. روحیه لازم را ندارم.

۵- چند تایی از دوستان هم آمدند و رفتند بدون اینکه فرصت دیدنشان باشد.

۶- تلفن همراهم را هفته ای دو بار خانه جا می گذارم. روزی ١۶ ساعت هم خاموش است. اما کسی تا به حال اعتراضی نکرده.

٧- … مهم نیست

—————————————————-

وضعم شبیه این زندانی های ابد است. هر از چندی مادرشان چادر به سر می آید ملاقات. بعد گوشی را بر می دارند و از پشت شیشه می پرسند. فلانی چطور است.

مادر می گوید: اصغر آقا سکته کرد فوت شد. دختر شمسی خانم رو واسه مجید خاله شیرینی خوردیم. زن مسعود هم فارغ شد. یه دوقلو. پژمان قبول شده آی تی. والله ننه ما که نفهمیدیم این آی تی چیه. داداش کریمت وضعش خیلی خوب شده خدا رو شکر. سهامش ده برابر شده. بعد زده تو کار ساخت و ساز الان بیا و ببین.

راستی رفته بودیم خونه خاله ات. شیرین دخترخاله ات برات سلام رسوند. لپهاش سرخ شده بود وقتی اسم تو رو برد. مادر نمی دونی چی شده. پنجه آفتاب. کاش زودتر آزاد بشی دامادت کنم. راستی خانم آموزگار هست همسایه روبرویی، طفلی پسرش محمود،‌همونی که پزشکی می خوند، طفلی تصادف کرده تو راه شهرستان. می گن اتوبوسشون افتاده دره. طفلی جابه جا مرده.

راستی مادر برات آجیل و برگه آوردم. دادم بدن بهت. حواست باشه بلندش نکنن. یک جوراب گرم هم آبجیت بافته برات. تو کیسه هست.

مادر جون، ننه به قربونت، حالا این «ابد» چقدر هست. چند ماه طول می کشه مادر جون بیای بیرون.

تو نگاه مادرت می کنی. لبخند می زنی و می گویی زود مادر جان. خیلی زود. به خاله و دختر خاله شیرین و مجید سلام برسون. آبجی و داداش کریم رو هم ببوس. اگر سر خاک آقا جون رفتی بهش بگو خیلی نوکرشم. شرمندشم.

بعد گوشی را می گذاری و مادر را نگاه می کنی که نگاهی به قد و بالایت می اندازد و دلش قنج می زند و تو توی پیچ راهرو می روی با کله ای که پر است از فکر دوقلو ها و لپ های شیرین و شیرینی خوران مجید و حجله پسر خانم آموزگار و بعد سربازی بقچه ای می گیرد جلویت که توش انگار پسته و بادام بو نداده است و برگه زردالو.

می روی به بند و با خودت فکر می کنی این ابد چند روز است.

توضیح دادن در مورد حال و روز فعلی ام بیش از این، فقط منجر به ناراحتی لیلا می شود و بس. ما هر دو یک عادت بد داریم که خودمان هم می دانیم. آن هم این است که وقتی یکیمان شروع به غر زدن می کند آن دیگری بر می آشوبد که مگر وضع من از تو بهتر است و بعد بدبختی های خودش را برای اثبات حرفش قطار می کند. هر دو اینکار را به دفعات کرده ایم تا به حال. هر چند حالا کمتر شده.

اما یک چیز مسلم است. کار دیگری هم ازمان بر نمی آید. حتی همدردی برای هم، هم کمکی بهمان نمی کند. انگار اسبهای یک درشکه که بارشان یکی است. حال گیریم یکی قبراق تر. باید بار دیگری را هم ببرد که شلاق نخورد از درشکه چی. بعد نوبت آن دیگری می شود.

اینها مهم نیست. مهم این است که برایم اتفاقات بیرونی شبیه تصویر ملاقات آن مادر کذایی از پشت شیشه زندان است. لبخند، تایید و بعد آن درون، روحم شانه هایش را بالا می اندازد و می رود پی کارش.

این طور است که حتی آن نور عظیمی هم که زندگی صمیمی ترین دوستم را روشن کرده هم پرتویی به زندگی ام نمی افکند. حتی اگر تمام عشق اش را در بیان کلامات امید بخش بگذارد.

چیزی این دیوارهای ابدی را تکان نمی دهد.

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Dec 28, 2009 6:07 PM

ناکامی مقدس، تاریخ مدور و شبیه سازی سترون

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

 

 

 

هیچ بچه مسلمان شیعه ای نیست که نداند شهادت امام حسین، غلبه خون بر شمشیر بود. یعنی مظلومیت حسین و اهل بیتش علارغم تمام تبلیغاتی که دستگاه بنی امیه می کرد، در آخر با اثبات حقانیتش در دلهای مردم جای گرفت. البته بنده کاری ندارم که هیچ بچه مسلمانی هم نیست که نداند، یزید بعد از کشتار عاشورا به راحتی در کنار شرب خمر و سگ بازی به خلافتش ادامه داد و دستگاه ظلم و جورش چند خلیفه دیگر را نیز از همان خاندان منحوس بر کرسی حکومت، بر خلق مسلمان تحمیل کرد تا اینکه سر انجام ابومسلم سر رسید و در جنگی بدون خشونت آنها را از سر راه برداشت و خلافت را تقدیم خاندان بنی عباس کرد تا باقی ذریه علی را اینبار با روشی کمتر جنجالی، یعنی خوراندن سم، به شهادت برسانند.

 

البته از خونی که در خاکهای تفته و مرده کربلا نفوذ کرد نهالی  جوانه زد که آهسته آهسته بالید و ده قرن بعد در درگاه سلاطین ظفرنمون صفوی درختی تناور شد تا با غلیان غرش امت شیعه، بدل به پاسداشت عظیم حماسه و پیروزی قیام عاشورا شود.

 

اکنون در قرن پانزدهم هجری قمری، همه ایرانیان می دانند که قیام حسین هر چند که منجر به برقراری حق و عدالت نشد و هر چند خلیفه فاسد بدون خدشه ای به حکومتش تا پایان عمر ننگینش ادامه داد اما همین ضربات مهلکی که خیل عزاداران حسینی بر سر و سینه شان می کوبند و زجه های فوج عاشقان اهل بیت که در نای حنجره هاشان ساز دلخراش عزا می نوازد، همه، گواه پیروزی حسین است.

 

دیروز، عاشورای حسینی، تصویر زیبای صفهای چند صد متری سه، چهار و پنج ردیفه مشتاقانی که در هر کوی برزن در انتظار نواله ای از غذای نذری اباعبدالله، ساعتها انتظار می کشیدند، سر می دواندند و هل می دادند تا بهره ای از آن خان آسمانی نصیبشان شود بلکه با جرعه یا لقمه ای از قیمه ابی عبدالله در طعم چرب و شیرین پیروزی حق بر باطل شریک باشند، گویای این مسئله بود که هر قدر که عافیت و حکومت این دنیا نصیب یزیدیان شد اما راه آن شهید عزیز در درازنای تاریخ امتداد یافت تا هر جا که خونی بی گناه در دفاع از حق و عدالت بر زمین ریخته شود، هر چند که تاثیری در افاده آن حق نداشته باشد، خود موید پیروزی از سنخ پیروزی قیام کربلا باشد!

 

در طول تاریخ، همین پیروزی قیام عاشورا، الهام بخش خیل عظیم شیعیان عاشق معصومین بوده که با گردن نهادن به قضای الهی و اهدای خون خود در  پیشگاه حاکم جائر، هرچند از این کار طرفی بر نمی بندند اما اسطوره های جدیدی بازمی آفرینند که الهام بخش راه آیندگان و مبارزان راه حقیقت خواهد بود.

 

امروز در هر جای دنیا کسی که قیام حسین را سرلوحه مبارزاتش قرار بدهد می تواند به تحقق وعده الهی پیروزی خون بر شمشیر امید داشته باشد. امیدی که سرلوحه امروز و هر روز ملت ایران است از قرار.

 

 

 

 

 

 پی نوشت: بوی گندی از اوضاع به مشام می رسد. آنقدر گند که مشام عرش را آزرده. من این عفن را به پای بی تدبیری آقایان سبز می گذارم و بس. این هفته آبستن حوادثی است که تنها نوزادش جانوری خون ریز و گندیده است. پدر نوزاد را همه می شناسند این بار. اما مادرش را بی کفایتی آقایان خود فریب و کم خردی پدید آورده که امیدشان نه به توالی منطقی وقایع که به اسطوره های خوشنام و تهی محتوای افسانه ایست.

 

اگر طوفان  را به سلامت به ساحل رسید که حرفم را پس می گیرم. ور نه بیشتر از پیش عقده برای نثار زمین و زمان هست که به وقتش!

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags
Dec 22, 2009 2:51 PM

پیرمرد و دریا

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 4 people liked this – LeIlA M, Mohammad V, doxtarak ., and 1 more

 

 

 

1-      پیرمرد رفت. راحت. چشمانش را بست و رفت.

 

 شاید لبخند کمرنگش را هنوز هم، وقتی آخرین بازدمش را بیرون می داده بر لب داشته. شاید ذهن بازیگوشش در هیجان کشف دنیای جدیدی بوده که به آن پا می گذاشته. شاید…، نه در فکر کارهای ناتمام نبوده به طور قطع.

 

پیرمرد عینک سیاه کلفت کائوچویی اش را برداشته بوده. گذاشته روی میز کوچک کنار بسترش. دخترش در پای بستر پدر بوده در تب و تاب. سایه ای روی دیوار آمده و گذشته و تمام. پیرمرد از زندانی که هیچ وقت مبتلا به قیودش نبوده رها شده.

 

مرگ تکان دهنده است. شنیدنش به تنهایی آدمهای بزدلی چون مرا می لرزاند. مرگ عمیق است. صلابت دارد. بی احساس است و بی بازگشت.

 

پیرمرد اما فرق می کند. پیرمرد تجلی رستگاری افسانه‌ای موعود در تمامی باورهای بشری است.

 

پیرمرد خالی از اغراقات بافته در شطحیات صوفیان باستان، به سادگی ِ انسانی ملموس، تجسم آزادگی‌ست.

 

در تمام زندگی اش معنایی نهفته بوده که جز با رفتنش بر کسی گشوده نمی شد.

 

پیرمرد ولایت بر دلها را بر حکمرانی بر گرده ها ترجیح داده است. اما این همه مسیر نیست.

 

امروز جز اندک مخالفانی که بر مسند لرزان قدرت دارد، کسی نیست که او، صداقتش، شجاعتش و لبخندش را از کنه وجودش دوست نداشته و نستوده باشد.

 

اکثر دشمنان دیروزش امروز توابان پشیمان سوگوارند. در تمام فرقه ها کسی نیست که خلا وجودش دلش را نیازارد.

 

او متعلق به بشریت است. او  تجلی تحقق وعده الهی رستگاری نیکان است.

 

منتظری اسطوره ای باستانی نیست. قهرمان مدرن عصر جدید است. او رنگ و لعاب ابرمردان کاریزماییک را ندارد. تصویرش کالایی تجاری نمی شود. صدایش از طنین پرپژواک صلابت اسطوره ای خالیست. برای چگونه مردن نزیسته و برای پیروزی مبارزه نکرده است. او هست. فقط هست. و این بودنش آنقدر سنگین و انکارناپذیر است که مردنش هم توان کتمانش را ندارد.

 

منتظری در مرگ است که آغاز می شود. جسمش را به خاک می سپارد و رستگاری روحش را به آسمان میهنش هبه می کند.

 

منتظری نماد کسی است که تمام عمرش جنگیده اما سخت نشده. انکار شده اما عقب ننشسته. در بند شده اما رها مانده. منتظری در اثبات خود نکوشیده و قضاوت را به عهده تاریخ گذارده.

 

پیرمرد اما این اقبال را داشته که منتظر نوشتن تاریخ نماند. او در دادگاه انسانیت، مبری از هر شائبه ای، امروز سربلند و تبرئه است.

 

از زندگی اش به قدر کافی گفته اند اما همین که پیرمردی را بیست سال در گوشه ای حبس کنند و صدایش را ببندند و یک حادثه و تنها یک حادثه او را اینچنین از غار حبس تنهایی اش بیرون کشیده و بر سر دشمنانش آوار کند، اینکه اینچنین با هزار مکر و ننگ و حیله سعی در انکار انسانی باشند که تنها به وعده های حقیقت تشبث می جسته و ناکام بمانند، اینکه پس از تمامی فراز و نشیب ها و به قول از ما بهتران ِ خودپسند: «امتحانات»، سرانجام پایانی اینگونه با شکوه و سرافراز داشته باشد، تنها تجلی واقعی حقیقت، در سی سال گذشته تاریخ (شاید هم بیشتر) این کشور است.

 

از امروز دیگر دغدغه سبزها را ندارم. جنبش سبز اگر فرزند خلف پدر معنوی اش باشد می داند که ایمان به حقیقت و امید به رستگاری می تواند همانند پیر سبزش وعده در بر کشیدن شاهد پیروزی را در پی داشته باشد.

 

جنبش سبز امروز می فهمد که حقی که بنا به مصلحتی آنی کتمان شده باشد آفت و دامنگیر کتمان کننده است. می داند که کسی که تخم کینه می کارد خوشه خوشه برداشتش می کند. می داند که تقیه وقتی پای حق زندگی هزاران انسان باشد چه معصیت کبیره نابخشودنی ایست. می داند که سکوتی که از سر جبن باشد چه حناقی در گلو می شود.

 

امروز کسی منتظری را به خاطر آنکه چند ماه جلوی زبانش را نگرفت تا سرنوشت امروز ما به اینجا نکشد نکوهش نمی کند. هیچ کس به خاطر نیکی هایی که در قدرت امکانش را داشت و از او دریغ شد طلبکارش نیست. امروز دعای عزیزان قربانیان آن سالها و جان رهیدگان و تمامی انسانهایی که به حقوق انسانی معتقدند بدرقه راهی است که اکنون در عدم یا در سرای عقبی در پیش دارد.

 

امروز رهبران سبز چه بسا پشیمان از سکوت بیست ساله شان، اگر این مرد بزرگ را سرلوحه زندگیشان قرار ندهند روحشان و کل بازی را در این آشفته بازار باخته اند.

 

2-      زن دائی خیلی دوندگی کرد. بهرام موهای بور، سبیلهای پر پشت و صدای نافذی داشت. شیدا جذاب بود و چشمهایش چشمه ای براق و عمیق. من ده سالم بیشتر نبود. رفته بودیم عروسی. آن وقتها اینطور نبود که توی عروسی ها سگ صاحبش را نشناسد. معلوم می شد وقتی کسی وسط جشن غیبش می زد.

 

من بچه بودم. چیز زیادی حالی ام نبود. فقط می دانستم اگر چیزهایی که می شنوم را بیرون خانه بگویم پدرم را می برند می کشند. به همین سادگی. کسی هم شوخی نداشت. بعد من خواب رفتم. ده سال بعدش بیست سالم بود. زن دائی را ندیده بودم. شیدا هنوز خوشگل بود و پدر داستان عروسی را تعریف کرد که چطور آن خبر نحس آن موقع نا به جا رسید و پدر که دائی داماد بود مجبور شد بماند و شوهر عمه که پسر عموی بهرام بود برود.

 

 زن دائی پیش منتظری هم رفته بود. اما پیرمرد  تنها پا به پایش گریه کرده بود و از بهرام فقط یک خبر مرگ نصیبش شد و شایعه ای که می گفت توی زندانی همراه شوهر شیدا و تمام اعضای گروهش در بیابان برهوتی منفجرشان کرده اند.

 

دو سال بعد از عروسی، پچ پچه های پدر را گوش ایستاده بودم. داستان ملاقات با منتظری را برای مادر می گفت. نمی خواست من بشنوم. آن وقتها نه بهرام را می شناختم و نه زن دائی را. نه حتی خبری از دینامیتهای لعنتی و مردگان بی قبر داشتم. برایم جالب بود که چطور زن دائی توانسته برود پیش منتظری. منتظری آدم مهمی بود. آدمهای مهم هم کاری با سیاهی لشکرهایی مثل ما نداشتند. حتی نمی دانستم منتظری دیگر از گردونه خارج شده. یک دفعه غیب شده بود. این را نمی دانستم که چطور دیگر اسمی از او نیست. چرا عکسش را از توی کلاسها برداشته اند. از او فقط یک چیز را به خاطر داشتم و آن جک بی مزه ای بود که می گفت باید در بیابان های شور قم خیارشور بکارند. یادم هست که یک بار از پدر پرسیدم چرا فقط برای منتظری جک می سازند و جواب پرت و پلایی داد که یادم نمانده الان.

 

بیست سال بعد از عروسی، سی سالگی را رد کرده ام. باز پیرمرد بیرون آمده از کنج حصارش. ای بابا این که هنوز زنده است. فراموشم شده بود. همان ده دوزاده سال پیش که داستان بهرام را گفتند دور خانه اش را دیوار کشیدند و حبسش کردند. هیچ کس صدایش در نیامد. همانهایی که جانشان را مدیونش بودند هم چیزی نگفتند. زن دائی دیگر خاکستر بهرام را هم از ذهنش پاک کرده شاید. بهرام برای من فقط عکسی در آلبوم پدر بوده. سبیلها و موهای پر پشت بور. خنده ای که بعد از سی سال از چاپ عکس هنوز هم رنگ شادی دارد و چشمهایی که پر از زندگی است. عکس را از نزدیک گرفته اند. یک زیر پوش گلی رنگ پوشیده و سرش را به سمت دوربین برگردانده و می خندد. پرتره ای واضح و تکان دهنده. انگار عکسهای کمی از او باقی مانده. مثل همه کسانی که رفته اند و انگار آرام و پاورچین برمیگردند و عکسها و خاطراتشان را هم با خود می برند.

 

منتظری تئوریسین اصل فلان است. بیانیه های این چند ماهش را به حساب عذاب وجدان از مبانی فکری گذشته اش گرفته بودم اما حالا می بینم که چه تفاوتی است بین عذاب وجدان از خطایی که سالها کتمان شده با اشتباهی که حاصل لغزش یک رهرو است.

 

او نود سال زندگی کرده و قریب پنجاه سالش را در مبارزه بوده. همین خودش برای ایجاد احترام برای هر کسی در هر آئینی کافیست. در سی سال گذشته اما ما با او چه کرده ایم. ده سال اول برایش جوک ساخته ایم و بیست سال بعد فراموشش کرده ایم.

 

پیرمرد را آنطور که با باقی بود دیدم و هنوز مبهوتم. از بین تمام خوش زبانی هایش یک چیز مدام در خاطرم تکرار می شود. به باقی می گوید نامه های فحشی که برایم می رسید می خواندم(همان ده سال اول قائم مقامی) تا بفهمم درد مردم چیست. چه چیزی حساسیتشان را تکرار می کردم. به امام هم می گفتم بخواند امام نمی خواند.

 

3-      در تمام اوصاف پیرمرد تنها صفات پرطمطراق دستمالی شده این روزگار خشکه مقدسان دیده می شود و بس. فقیه عالیقدر، مجاهدی نستوه، متکلم فیلسوف …. هیچ کس نمی گوید او مصداق پیرمرد و دریاست پیرمردی که ماهی اش اما این بار طعمه کوسه ها نشده است. او سالک است. رودخانه ای جاری است که توقفی ندارد. کسی نمی گوید که اگر فقیه و روحانی است پس چرا یک نفر دیگر مثل او از این سلک وجود ندارد. چرا تنها روحانی شیعه است که قائل به تقیه نیست. دروغ مصلحت آمیز نمی گوید. انسان را بنده نه که آزاد می داند. دین را در خدمت انسان و نه انسان را در خدمت دین می داند.

 

چطور او را در سلک افرادی قرار می دهید که هزاران هزارشان را یک کار با شرافت در تمام کارنامه نیست.

 

فاجعه است وقتی می شنوی تنها فقیهی است که در مقابل تکلیف انسان قائل به حقوق است. می گوید انسان حقوقی دارد که ذاتی ست و کسی نمی تواند آن را از او دریغ کند. در مقابل علمایی که می گویند انسان تنها مکلف است و  باید که بندگکی سربه راه باشد که راه بهشت مینوی اش بز رو طوع و خاکساری باشد و نواله ناگزیر را گردن کج می کنند.

 

سی سال زندگی ام را پر از شک کرده ام که خدایی که این همه می گویند پس کجاست. این اسلام چه جور تنوری ست که از شکمش تنها حرامزادگان آدمخواری زاده می شوند که انسان را بنده می خواهند و آفرینش را بهانه ای برای عبودیت.

 

او سالک است. بر ضد شاه می رزمد و به زندان می رود اما در مقابل بازپرس عفو بین الملل پرده دری نمی کند تا آبروی کشورش نرود. او امید به اصلاح دارد نه قصد به نابودی. او همیشه و در همه حال زندگی و اصلاح را به مرگ و عدم رجحان می دهد. خود نیز به شکرانه آنقدر عمر می کند که روز به روز بهتر و بهتر بشود و جایی دیگر توشه بر می دارد و می رود که دیگر تایید جهان را بر سلامت نفسش گرفته است.

 

مرگ پیرمرد برایم ضربه‌ای بزرگ بوده. انگار نیرویی عظیم در گیتی جابجا شده باشد. هر یاخته ای از تنم را مرتعش می کند. نوشتنش برایم مقدور نیست که هزار صفحه مکدر می شود و بدتر اینکه این حسی است که من دارم و آن چه من می بینم فقط همان چیزی است که من می بینم و بس. اما این که احساس می کنم در کوره ماوراالطبیعه جهان امواج حرارت جدیدی به جریان آمده را نمی توانم سرسری کنار بگذارم. منطقی هم برایش نیست. باری از روی دلم برداشته و بر روی دوشم گذاشته اند انگار. هنوز این حادثه نمی دانم چقدر در کفه پیروزی ما سنگینی می کند چه می دانم در کنام کفتاران جشن شکرانه نیستی بر پاست، اما دلم روشن است.

 

شاید هم دلیلش این باشد که در سه هزار سال تاریخ گذشتگان سرانجام خداوند خودش را نشان داد. این بار در لبخند پیرمرد. که می گفت صبر سر آمده این بار. پیش از آنکه بمیرید رستگاری را خواهید دید. همانطور که مرد پیر دید. پیرمرد رودخانه ای که از اشتباه کردن و از اعتراف به آن نترسید و یک جا نماند و جاری ماند و نو شد تا دریا شد. دریای یک میلیون انسانی که نه به حرمت او و نه به پاس مذهبش که به عشق اندیشه و مرامش برای بدرقه چکیده مبارزات معاصرشان حاضر شده بودند. مردی که هر چند از پایگاه ناراست و مستحکم سنت، اما با نور صداقت و رحمت به نوع انسان جهان را دید و دردش صدای زجه «به کدامین گناه کشته شدند» بود که ذرات غبار این خاک به خون شسته در گوش جانش فریاد می کردند و در تمام زندگی اش هدفش سعادت انسان بود.

 

گیریم که این سعادت را در راه دین جسته بود.

 

 

 

پیرمرد کسی بود که به جای اینکه دستش را برای بوسیدن دراز کند صورتش را می شد بوسید.

 

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Dec 21, 2009 6:15 PM

عجالتا خدایی هست..

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 1 person liked this – doxtarak .

 

پیرمرد رفت.

این همه دستچین خوبان نمی تواند تصادفی باشد. این خودش دلیلی بر اثبات وجود خداوند است. عجالتا…

دلیل اساسی اما همانطور که پروفسور ولند فرمودند همان است که دلیل هفتمش بوده.

اینکه من خودم آنجا بودم.

این بار اما فرق می کند. این بار برای اول بار در سی سال گذشته خداوند خودش را نشان داده.

وقتم دارد صرف دیدنش می شود. شاید برایتان بنویسم.

این خبر تکمیل می شود…

باورم نمی شود که وعده رستگاری انسان را اینگونه محقق ببینم. حیف از پیرمرد که رفت و رویش را نبوسیدم.

کسی که سروری بر دلها را به حکمرانی بر گرده ها رجحان داد

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Dec 13, 2009 4:25 PM

تعالی

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

 

چند وقتی است دچار بهبود مستمر شده ایم. یک هر از چندی، یارویی از یکی از این شرکتهای عمدتا خودروسازی استکشاف می شود و با کمی چربیجات فرو می شود به دستگاه آموزش که تحت عناوین، کار تیمی(همان هیاتی)، خلاقیت، حل مساله، هوش هیجانی و سایر فیوضات مکتبی علم کند که برای ما آب نشود که برای خودش نان چربی است.

سیلابس(محتویات) دوره ثابت و تغییرات در سطح پاورپوینت. اشاره به نام تریز و سیکس سیگما، چرخه دمینگ اجباری است.

بسته به مد روز از ای میلهایی که در شش ماه گذشته نصف ایران دریافت کرده اند به عنوان چاشنی و مثال به مقدار علی حده…

خانم معلم( کلاس اول دبستان؟!)، کم مانده با گشودن یک به یک انگشتان تک تک صداهای کلمات را هجی کند. دو و نیم ساعت صرف توضیح طوفان ذهنی…

نکته اما اکتشاف حضرت سقه الاسلام است که برگشته می گوید برین استورمینگ همه جا کاربرد ندارد. خانم در می آید که چرا دارد. مثلا کجا؟ آقا می فرمایند در مورد اصول فقهی!

در فقه نباید طوفان ذهنی باشد! چرا که افکار مختلف به مغز متبادر می شود و باعث ضلالت و گمراهی است. به همین خاطر حرام و در روایاتی مکروه است.

خانم سرخ می شود. لرزان می گوید من حیطه فقه را نگفتم منظورم این است که در مسائل اجتماعی و مدیریتی کاربرد دارد.

حضرت مفاخرالشریعه در تکمیل بیاناتشان اضافه می کنند دستورات شرع مبین در تبیین مسائل اجتماعی هم روشن و متقن است. نیازی به گردباد ذهنی نیست….

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Dec 8, 2009 5:45 PM

ده تا از بین همه…

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

 

1-      توی آینه نگاه می کنم. لبخندم را گشاد و گشاد تر می کنم. بعد دهانم را باز می کنم. می کشم تا بناگوش. توی آینه یک آدمی شبیه تاواریش ایستاده و اخمو نگاهم می کند. زبانم را در می آورم اما تاواریش لبهای پنهان زیر سبیل اش را از هم نمی گشاید. گره ابروانش تنگ تر می شود. مثانه ام فشار می آورد.

 

2-      سر نفت می رسیم. لیلا حرفم را گوش نمی کند. می گویم نفت جنوبی. می پیچد توی شمالی. اشاره می کنم به آن سمت خیابان. لیلا جلو می زند. باز می گویم نفت جنوبی. اما به راهش ادامه می دهد. داد می زنم: «می گم نفت جنوبی». عصبانی بر می گردد نگاهم می کند که یعنی: » گه می خوری داد می زنی.» اما چیزی نمی گوید. اخمهایش را توی هم می کند و بر می گردد کنارم می ایستد. می پیچیم توی نفت شمالی. لیلا کنار دستم راه می رود اما حرف نمی زند. توی نفت شمالی گم می شویم. بعد بر می گردیم نفت جنوبی. لیلا قهر است. تشنگی خفه می کند.

 

3-      حاجی، حاج آقا رضا صادقی(اسمش همین است)، یک خانه داده که بدهم به حامد. حامد و بیتا برگشته اند. خانه توی نفت شمالی است این بار. از بیرون شبیه در گاراژ یا تعمیرگاه است. یک در آهنی زنگاربسته ریلی(کشویی) سبز پسته ای. دلم می سوزد. در را باز می کنم. حامد با کوله پشتی و ساک و چمدان می رسد. آن سوی در، توی خانه، یک قصر پنهان است. پشت در گاراژ مانند، جایی که قاعدتا باید پارکینگ ماشین باشد پارکت فرد اعلاست. می روم تو. یک سویت 300 متری در اندشت فوق لوکس است. حامد و بیتا می آیند تو. حامد می نشیند جلویم. اخم کرده. بیتا با آن حالت مردم دارش سعی می کند من متوجه اخم حامد نشوم. خیلی شکسته بسته با من حرف می زند اما حامد نگاه نمی کند. سرم را می اندازم پایین . فکر می کنم که چه شده این بار. لیلا رایکا را بغل کرده می آید تو. کلی با بیتا و حامد احوال پرسی می کند. گل از گل همه شان می شکفد. لیلا جواب سلامم را نمی دهد. نه اینکه جواب ندهد. وانمود می کند نمی شوند. بار دوم هم باز انگار چیزی نگفته ام. بلند داد می زنم و سلام می کنم. با حالتی متشنج می گوید: چرا داد می زنی. حامد رویش را می کند آن ور. بیتا رایکا را می برد توی آشپزخانه. نصف بدنم سرد است و نصف دیگرش خیس عرق.

 

4-      توی خیابان فرهنگ را می بینم. از خوشحالی داد می زنم: «کی اومدی؟» نگاهم می کند. یک خانمی دستش را گرفته و دارد هاج و واج فرهنگ را نگاه می کند.  فرهنگ همانطور استفهامی زل زده به من. مردد می پرسم: «فرهنگ؟!»  خانم محترم همزمان زیر لب می گوید: «فرهنگ!؟» دستش را نگران فشار می دهد. فرهنگ دست دختر را می کشد و از کنارم رد می شود. صدای کشیدن پایه های گراند پیانو روی سرامیک می آید. بعد انگار درش را با آخرین قدرت به هم می کوبند.

 

5-      روی تخت خوابیده ام. سردم است. احساس می کنم زیرم خیلی سفت است. صدای آب می آید. پیش خودم فکر می کنم صدای توالت همسایه است. بعد خیس می شوم. یک نفر زیر بغلهایم را می گیرد. یکی هم پاهایم را. مثل گونی خفتم می کند و می چرخاند و با صورت می کوبد روی تخت. سردی مرمر روی گونه ام فشار می آورد. آّب روی تنه ام می ریزند. لختم. یک نفر یک چیزی را با انگشت فرو می کند توی ماتحتم. بوی تند مواد شوینده می آید. آب می رود توی چشمم. همه جا تار است. علی بالای سرم ایستاده. چشمهایش قرمز است و اخم کرده. آب می رود توی گوشم.

 

6-      خیلی وحشتناک است تعریفش نمی کنم.

 

7-      ماشین بزرگی می ایستد. سیاه. می دوم جلو و در را باز می کنم. ندا پیاده می شود. از در دیگر مهدی دارد می آید پایین. از کنارم رد می شود. سلامش می کنم. دهانش به لبخند باز می شود که جوابم را بدهد. ندا اخمهایش را توی هم می کند و چشم غره ای می رود. مهدی لبخندش را می خورد و سرش را می اندازد پایین. محمد رضا فروتن و مسعود کیمیایی از ماشین بعدی پیاده می شوند و همه شان در انتهای فرش دراز سرخ رنگ دم در با  هم خوش و بش می کنند. یک نفر با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید می آید کنارم و چپ چپ نگاهم می کند. مدیر مدرسه سمپاش است که توی تصادف مرده بود. نگاهش نشان می دهد که رئیسم است. اشاره می کند که بروم سر کارم. می دوم سمت لیموزین جدیدی که می ایستد. دهانم خشک شده است.

 

8-      مانترا آمده خانه. شانزده سالش است. در را که باز می کند قیافه اش می رود در هم. نگاهش نگاهی است که به جورابهای نشسته می اندازند. در را می بندد که برود بیرون. می دوم دنبالش که کجا می روی بابا جان. توی راهرو دارد دور می شود. جوابم را نمی دهد. صدایش می کنم. محل نمی گذارد. می رسد در آسانسور. خودم را می رسانم. کجا می ری بابا جون؟ جواب می ده چه اهمیتی داره. سوالم را تکرار می کنم. جواب می دهد. هیچ جا. باز می پرسم که چرا نمی آید تو. باز می گوید چه اهمیتی داره برات. از کوره در می روم. می گویم یعنی چی خوب!؟ خوب اهمیت داره که می پرسم. جیغ می کشد و سرش را می کوبد توی آسانسور. مبهوت نگاهش می کنم. پیشانی اش شکافته و خون دارد می ریزد. شبیه شانزده سالگی رابین توی سریال آشنایی با مادر است. اشک و خون توی صورتش قاطی شده و دارد هق هق می زند. دست و پایم را گم می کنم. بی وقفه دارد جیغ می زند. می گوید. قرار بود امروز نیای خونه. مگه نگفتم قراره دوستام بیان و می دود توی آسانسور. به خودم که می آیم در آسانسور بسته می شود.

 

9-      از سر کار بر می گردم. لیلا خم شده روی کاناپه. پشتش خمیده است و سرش معلوم نیست. صدایم را که می شوند بر می گردد. موهایش سفید سفید است. صورتش تیره تیره و پر از لک و چروک است. چشمهایش مثل توپ پینگ پنگ برجسته شده و دودو می زند. مانترا همین قدری است که الان هست. با همان لباس راه راه سرخابی. دم در هاج و واج نگاهی به آینه می اندازم. می خواهم ببینم که چقدر پیر شده ام. توی آینه آن تاواریش چند شب قبل ایستاده و هنوز اخم دارد. می دوم توی خانه. لیلا می گوید بدبختم کردی. بیچارم کردی. بعد هر چیزی که توی کمد هست بر می دارد و پرت می کند توی صورتم. لباس، کیف، کفش. مانترا جیغ می کشد و گریه می کند. از وحشت ارتکاب به جنایتی که فراموشم شده به خودم می لرزم. باورم نمی شود لیلا را به این روز در آورده باشم. دستهایم را نگاه می کنم کبود است. تمام دخترخاله های لیلا از توی اتاق مانترا می آیند بیرون. تمام نمی شوند. خاله و دختر خاله است که دارد می آید بیرون. همه لباسهای شب تنشان است و صورتشان از نشاط گل انداخته اما همگی اخم دارند. قیافه نود درصدشان غریبه است. یکی از همین ها که صدای رسایی دارد می آید جلو و چاقویش را می گذارد کف دستم و تا استخوان می کشد. خون می پاشد بیرون. دستم را می گیرند و می کشندم سمت لیلا که دارد کف اتاق گریه می کند. کف دستم را می مالند به صورتش و سرخی خون می دود روی پوستش. آنقدر خون می رود از دستم که چشمهایم تار می شود. لیلا را می بینم که به وضع فعلی اش در آمده. باز جوان شده اما صورتش تمام خون است. فکر می کنم توی نگاهش نگرانی، شاید دل سوزی یا همدردی را می بینم اما از هوش می روم. صدای محسن نامجو می آید که می خواند ای ساربان، ای ساربان…

 

10-    کراواتم را شل می کنم و از جایم بلند می شوم. بعدش دکمه یقه را. دکمه پایین تر هم. می روم سمت پنجره. فایده ای نمی کند. می دوم سمت آینه. خبری از تاواریش نیست. خوشحال می شوم اما یک چیزی ایراد دارد. روی سیب آدمم یک لکه صورتی افتاده است. از یک اتاق خواب عجیب با یک تخت خواب گرد بزرگ و یک وان مرمر پر آب می روم بیرون و خودم را توی یک سالن بزرگ می بینم. نور کم است. بعد صدای یک افنجار کوچک می آید و همزمان همه چراغها روشن می شود. توی سالن گوش تا گوش آدم ایستاده است. همه آشنا هستند. آن سمت دخترخاله های غریبه لیلا با شوهر هایشان. فرهنگ از توی جمعیت برایم دست تکان می دهد. یک خانمی با لباس شب دستهایش را دور بازویش حلقه کرده و سرش را گذاشته روی شانه اش. یک صدای پاپ و پشت بندش صدای جیغهای شادی می آید و  کف و شرنگه های شامپاین از بطری دست حامد می پاشد بیرون. لبخندش مثل روز تابستان است. پرهام دارد تلو تلو می خورد و در مستی برایم بوس می فرستد. بهنوش می زند توی سرش. لیلا با یک ساری بلند و موهای بافته مانترا به بغل می آید و خندان به مانترا می گوید بابا اومد. بابا اومد مانترا. مهدی با صدای خفن اش در می آید که آقا خیلی مخلصیم  و مرا از جا می پراند. صدای موزیک بلند می شود. احساس خفگی ام بیشتر می شود. می خواهم یقه ام را باز کنم اما می بینم که قبلا باز شده. دستم را می کشم به گلویم. پوستش انگار سابیده باشد گر می گیرد. دیوانه می شوم. انگار یک طناب نامرئی به گردنم باشد تقلا می کنم که بازش کنم. ولی دستم چیزی را نمی گیرد. خیل جمعیت سرخوش پایکوبی کنان می آیند سمتم. سعی می کنم لبخند بزنم یا چیزی بگویم. خودم را موظف می دانم. به این فکرم که مهمانی باید به افتخار من باشد. اما دهانم به لبخند باز نمی شود. لیلا که از کنارم رد می شود انگار روی صورتش خون ریخته باشد. فقط یک لحظه و بعد ناپدید می شود. همان لیلای شاداب است. دستهایی می آید به سمتم. بلندم می کنند. می برندم بالا. روی دست مثل نوار نقاله جابجایم می کنند. انگار ستاره راک باشم. می خواهم چیزی بگویم اما صدایم در نمی آید. دست به دست توی سالن جلو می روم. یک نفر داد می زند ساعت ده شده. بعد همه شروع می کنند الله اکبر گفتن. علی دستش را مشت می کند و داد می زند مرگ بر دیکتاتور. صدایش دورگه می شود. مانترا گریه می افتد. الله اکبر شدید تر می شود. بعد یکی داد می زند لااله الا الله. همه تکرار می کنند و روی دست می برندم. از دری رد  و وارد اتاقی شبیه حمام می شوم. دیوار و کف و همه سنگ است. یک مکعب مستطیل عظیم سنگی وسط اتاق است. حس می کنم قلقلکم دارند می دهند. بعد می فهمم که لختم. دستهای سرد زیر تنه ام می لغزند و می برندم روی تخت مرمرین وسط اتاق. یک نفر آب را باز می کند. بعد صدایی می اید مثل افتادن سطل عظیم پر آبی درون حوض. از خواب می پرم. همسایه دارد توی توالتش آن صدای عجیب را در می آورد.

 

پاورقی: پراکنده گویی نه از روی ساده لوحی که از این جهت بوده که این خوابها خوراک شبهای ده روز گذشته ام بوده اند. سیر داستانی اگر ایجاد شده به علت شیطنت حافظه این حقیر در تصاویری است که برای به یاد سپردن برگزیده است. گسست داستانی هم هر جا که هست علتش فقدان داستان به طور کلی است. چرا که خوابها از قوانین ادبیات پیروی نمی کنند. ترتیب برگزیده شده هم موکول به سابقه تاریخی نبوده که صرفا توالی دسترسی به حافظه اینگونه بوده است.

 

در این باب که بنده شام سنگین نخورده ام لیلا می تواند شهادت بدهد. اما فشار مثانه و تشنگی مفرط که آزمایش هم ثابت کرده از دیابت نیست هنوز معضلی است که شبها مثل بختکی دست به گریبانشم و بیشتر این خوابها(و همه آنهایی که فراموش شده اند الحمدا…) در فواصلی کوتاه ما بین دو خیزش دیده شده اند. تعداد تکررات بول  و عطش لا یشفی در شباهنگام کم کم دارد به جنون می کشاندم اما من باب دریدن پرده چنین کابوسهایی جای امتنان هم هست.

 

همسایگان هم در این دو هفته فرشته نجاتند. یکی انگار به تابوت سازی مشغول است و ساعت که از نیمه شب که بگذرد آلات عظیم چوبی را روی کف خانه اش غژاغژ کنان می کشد و بعضا چیزی صدای افتادن یخچال از روی تاقچه دیوار بر روی زمین سخت از جایی در ناکجای ساختمان به گوش می رسد که تا به سرافت کشف محل اش می افتیم منقطع می شود و تا چشم می بندیم از نو می آغازد.  توالت همسایه هم انگار کارگاه عرق کشی باشد. صدای شر شر مدام آب بند نمی شود.

 

باقی احوالات که همه در خواب است و بنده مسوولیت رویتشان را نمی پذیرم. شکایتی هم از حاضرین و شرکا کابوسهایم ندارم.

 

پی نوشت: روز روشن حالم خوب است.

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Nov 15, 2009 4:27 PM

تکه پاره های پراکنده(1- تناقضات آشکار و دروغین)

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 2 people liked this

 

 

 

 

توی زندگی هر کسی بالاخره مشکلاتی پیش می آید که فکر را برای مدت طولانی به خودش مشغول می کند. برای من تا سالها، یعنی از زمان کودکی تا عنفوان جوانی( یا یه چیز گه دیگری مثل همان) یک معمای بزرگ وجود داشته که بر عکس خیلی چیزهای دیگر گذر زمان به تدریج تا حدودی حلش کرده است.

بچه که بودیم سر کوچه مان یک بقالی بود. کوچک و حقیر بود و صاحبش یک مرد رشتی بود به اسم آقا نسیم. راستش یکی از تناقضات بچگی من این بود که آقا نسیم چرا اسمش نسیم است. چون خاله من همسایه ای داشت که دختر خوشگلش اسمش نسیم بود و دخترک هم محل من نمی گذاشت. البته این تناقض بعد از مدتی، حدود 10 سال بعد که دیگر آن دختر محل من می گذاشت اما دیگر خوشگل نبود، حل شد. آن هم به این شکل که ده سال بعدش فهمیدم که اسم دختر همسایه خاله ام نسترن است و «نسی» صدایش می زنند و هیچ ربطی به نسیم ندارد و آقا نسیم می تواند بدون خجالت اسمش را نگه دارد. که البته ده سال بعد از همان این دفعه خودم توی دانشگاه یک همکلاسی دیگر داشتم که اسمش این دفعه نسیم بود و خودم صد بار چک کردم و مطمئنم که دختر بود و البته اسمش را صد بار چک کرده بودم وگرنه مونث بودنش از لباسش دستگیرم شده بود.

 

تناقض دیگر این بود که آقا نسیم که رشتی است چرا انقدر ترکی حرف می زند و چرا لهجه ترکی دارد. تا مدتها بحثمان با بچه های محل سر این بود که رشتی ها ترکند یا نه. البته همین ترک بودن آقا نسیم خودش دلیل محکمی بود اما جوکهای رشتی که با لهجه دیگری تعریف می شد موضوع را بغرنج می کرد.

 

این را هم بعدها فهمیدیم که آقا نسیم اصلا رشتی نیست و علت این اشتباه ما شباهت منحصر به فردش به «میری» هنرپیشه(کاراکتر) رشتی فیلمهای فارسی پیش از انقلاب بوده است. البته باز هم سالها بعد که گذارم به رشت افتاده بود فهمیدم که رشت هم برای خودش کلی ترک دارد که در ترکی چیزی کم از بقیه ندارند.

 

تا شعاع پنج دقیقه پا زدن سریع با دوچرخه ای با چرخ شانزده دیگر خبری از بقالی نبود. دو سه کوچه را که از طول طی می کردی می رسیدی به بقالی محمود سیگاری. البته فامیلش سیگاری نبود اما چون سیگار کوپنی را فقط هم او می آورد پدر و مادر به این اسم صدایش می زدند. تناقض دیگر این بود که من مطلقا اطمینان داشتم که این اسم را پدرم رویش گذاشته و همینطور هم مطمئن بودم که بابا و مامان سیگار نمی کشند و این خودش مساله را پیچیده می کرد.

 

از مغازه محمود سیگاری چیز زیادی یادم نیست. جز اینکه از این ملاقه(خاک انداز) های فلزی توی گونی نخود لوبیایش داشت که من از بچگی عاشقشان بودم و اسمشان را هم درست یاد نگرفتم. فقط یک باری یکی گفته بود اسمش «سرتاس» است که چون به نظرم دروغ می گفت باور نکردم. به هر حال من عاشق همین سرتاس ها بودم و خدا می داند که چه شد که بخاطر همین عشقم سر از شغل بقالی در نیاوردم. از مادرم خواهشم می کردم که مرا برای خرید نخود و لوبیا و تخمه آفتابگردان بفرستد که البته نمی فرستاد و من خرید بقیه را نگاه می کردم که چطور محمود سیگاری این سرتاس فلزی را توی بنشن فرو می کند و بعد خالی اش می کند توی کیسه(اوایل پاکتهای کاغذی). چند وقت پیش که از روی عقل کلیت(بر وزن خوشگلیت) تصمیم به واکاوی علت العلل این مهم داشتم به جوابهای متنوعی رسیدم.

 

1-      یکم   طراحی منحصر به فرد و کاملا کاربردی سرتاس که با یک ضربه تا انتها درون محتویات گونی فرو می رود و در برگشت مملو از مواد انباشته در گونیست. که البته شاید این نتیجه گیری تحت اثر سابقه تحصیلات مکانیکی داشته باشد که طراحی هایی این چنین به قاعده، بر سر شوقم می آورد. مثل همین علاقه مفرط و وسواس گونه ای که به جا دوغی های پلاستیکی دارم که دوغهای کیسه‌ای را نگه می دارند والبته سابقه تحصیلاتی چیزی است که آن زمان هنوز وجود نداشت و ممکن است خود منشا تناقضی دیگر بشود.

 

2-      شاید طراحی هندسی سرتاس علت آن باشد. علاقه ذاتی ام به اشکال و خطوط منحنی را به نحوی عجیب ارضا می کند. یادم هست از فرم انتهایش خیلی خوشم می آمد. انحنای گرد و پهن آخرش که مثل دهانی بود که به لبخند گشوده باشد. یا وقتی آن طرفش می کردی به غم آویزان. مثل صورتکهای تئاتر. توی عالم کودکی یادم نمی آید که سرتاسی را بدون چشم و ابرو تصور کرده باشم.

 

3-      مهمترین دلیلی که حالا به ذهنم می رسد صدای فرو کردن سرتاس درون انواع اقسام غلات و بنشن و تخمه جات است. صدایی که به نظرم یکی از صکصی ترین صداهای دنیا می آید. شاید این مهار ناپذیری غرایز که از بچگی همواره دست به گریبانش بوده ام یکی از تجلیاتش را در همین سودای وسواس گونه صدای سرتاس درون نخودها نشان داده باشد. نمود دیگرش که یکی دیگر از عرصه های حواس پنجگانه را در بر می گرفت، بوی خاک نموک و سنگین زیرزمینهای کهنه بود، خصوصا که با بوی دوده مانده و نمور موتورخانه عجین شده و مانده باشد و خوب جا بیفتد. مثل شرابی کهنسال. بویی بالاتر و کشش بارتر از برترین امیال شه‌وانی. خاطرم هست که از خردسالی حتی نیمه شبها سر به زیرزمین می گذاشتم و با تمام وجودم آن رایحه سکرآور را استشمام می کردم و افسوس که همه باد هواست و هر چه ریه هایم را بیشتر می آکندم چیزی کمتر عایدم می شد. خلائی که در سینه ام بود هم اکنون هم با نگارش این سطور دارد خودش را نشان می دهد و چنانچه مثل دوست جهود در گذشته ام زیگموند فروید بخواهم به مسئله پیش رویم بنگرم باید بگویم که ریشه اصلی واپس خوردگی میل جنسی در من، عدم اشباع از بوی خاک نموک دودزده و صدای فرو شدن سرتاس در گونی تخمه آفتابگردان( لطیف ترین صوت از بین تمام بنشن و غلات و …) و در قلمرو بساوایی مالش باد( از هر نوع و شدت) در روی پوست و بین موهایم بوده است. حتی اگر این باد، باد پنکه باشد. در باب حس چشایی و بینایی از آنجا که عقده هایم بسیار مستهجن تر و البته معمولی تر است بهتر است چیزی نگویم. البته که برای بساوایی نیز مشتی نمونه خروار نبود آن که برشمردم.

 

گذشته از تمام این اوصاف محمود سیگاری دو نقش دیگر هم در زندگی‌ام ایفا کرد. یکم فروش آب نبات پینزاری(پنج هزاری[دینار]) دوم آلوچه یک تومانی. که البته قوت غالب آن روزهای مدرسه مان بود. مهمترین درسی که توی زندگی ام گرفتم  از همین آب نبات ها و آلوچه ها بود. هر دو آنها جنس ممنوعه بودند. سایر تنقلات هم بودند اما این دو فرق داشتند. برای مثال نوشابه(بیس پین زار) گران بود چیپس را یادم نیست چون از آن هم گرانتر بود. پفک هم دوست نداشتم چند وقتی بود که پفک در بازار نایاب شده بود و جایش را به مارک فجیعی به نام «کامک» داده بود که مزه اش یاد نان خشکی های محل می انداختم. شکلات هم که تا جایی که یادم هست زیادی لوکس بود.(در باب فانی فیس(فکس) به عمد چیزی نگفتم چون خیلی زود نایاب شد.) این دو(آلوچه و آب نبات) در کنار ممنوعه دیگر غیر خوراکی(توپ پلاستیکی که قربانی نفرت پدر از فوتبال شده بود) باعث شده بود که تا مدتها پول توجیبی ام قطع شود. یعنی پل توجیبی ام توی جیب بابا باقی می ماند. اما درسهایی که گرفتم ساده بود. آلوچه بهم یاد داد که رسیدن به چیزهای ممنوعه اصولا کار سختی نیست. خاطرم هست که کودکی ام از طعم آلوچه های یک تومانی اشباع شده بود. اما آب نباتها یک چیزی بودند شبیه آب نبات قیچی( از نظر ترکیبات) استوانه ای به قاعده ای مثلثی. اوائل در رنگها و طعمهای مختلف و بعدها فقط به رنگ زرد که مزه ای نزدیک به نباتهای معمولی داشتند مضاف بر اینکه در صورت جویده شدن به دندانها می چسبیدند(ربطی به تافی ندارد) و رویشان چیزی مثل گچ، آرد یا خاک قند بود. مزه شان را هم هیچ وقت دوست نداشتم اما هم چون ممنوع بود هم چون ارزان بود و هم برای اینکه از مقررات پدر در خانه یکی اش هم این بود که «دوست ندارم، نداریم» و زیاد در قید و بند مزه چیزها نبودم، می خوردمش. راستش ممرضا(فقط با همین تلفظ خوانده شود) همیشه دو تا می خرید و یکیشان را می داد به من. به دو دلیل. اول اینکه یک تومان پول می داد و چون محمود سیگاری بقیه اش را نمی داد( آن وقتهای تلفنها با پنجزاری کار می کرد و سکه نایابی بود) لاجرم دو تا می گرفت و دوم اینکه از آنجایی که اصولا آب نبات ها به دلیل طبیعت نوچ شان و فقدان روکش و پوسته و پوشش، قابل نگهداری در جیب و جاهای دیگر نبودند، حتما باید خورده می شدند و انقدر هم خوش مزه نبودند که دو تایشان را بشود پشت هم خورد و به همین دلایل ساده که «دوستی و رفاقت» هم هیچ نقشی در آن نداشت آب نبات دوم نصیب من می شد و من هم قبل از تمام شدنش می جویدمش و از شرش راحت می شدم. اما همین آب نبات ها یادم داد که هر چیز ممنوعی لزوما چیز خوبی نیست. و اینکه آنهایی که ممنوع می کنند همیشه هم نمی دانند دارند چه کار می کنند.

 

فارغ از این دو، یک مغازه هم در این سر کوچه بود که اسمش سوپر شهرام بود. از وقتی خاطرم هست تعطیل بود و تا وقتی آنجا بودیم تعطیل ماند. مغازه دو دهنه بزرگی بود که تمام در و دیوار و سر درش نارنجی بود. و این نارنجی جز معدود رنگهای زنده ای بود که در بچگی با آن سر و کار داشتیم. این سوپر شهرام یکی از اسطوره های بچگی ام بود. اول اینکه اسمش شهرام بود. نام پسرخاله محبوبم که سه چهار سالی از من بزرگتر بود و دیدنش همیشه پر بود از کارها و بازیهای جدید و دیر به دیر هم اتفاق می افتاد. دوم اینکه «سوپر» بود و پدر می گفت سوپر یعنی بزرگ و منظورش سوپرمارکت است و سوپرمارکتهای خارج چنین است و چنان است و فروشگاه های بزرگی است که همه چیز تویش هست(توی سوپر شهرام هیچی نبود) و دلیل دیگرش این بود که صاحبش( که من فکر می کردم اسمش شهرام است و عباس بود) خارج است (پدر به نجوا می گفت. فرار کرده. ممکنه مصادره اش کنن. که البته نمی فهمیدم یعنی چه).

 

بقالی ها اهمیتشان را از آنجا آوردند که نصف زندگی بچگی من توی صف های آقا نسیم گذشت و نانوایی محل گذشت و بقیه اش صرف لگد زدن به همان توپهای پلاستیکی ممنوعه شد. آقا نسیم مردک رذلی بود. نوبت ما بچه ها را می داد به زنهایی که برایش عشوه می آمدند و گه گدار برای یک کوپن پنیر بیش از نصفی از روز را توی صف می ماندیم.

 

با همه این تفاسیر هیچ کدام از این مغازه ها اسمی صنفی برای خودشان نداشتند. یعنی نه بقالی بودند و نه سوپری. به اسم صاحبشان شناخته می شدند. حتی سوپر شهرام هم چیزی بود توی مایه های «سوپرمن». خاله ام که تهران زندگی می کرد هم یک آقا نسیم داشتند سر کوچه شان که اسمش علی آقا بود.

 

بعدها که بزرگتر می شدم و اولین پیتزافروشی ها خودشان را توی شهر نشان دادند و دوران سازندگی به سرعت شروع به سپری شدن می کرد، تعداد این جور مغازه ها هم بیشتر شد و دیگر مردم کم کم سوپری صدایشان می کردند. حتی آقا نسیم هم اسم مغازه اش را گذاشته بود «سوپر نسیم». تصورش را بکنید میری با آن سبیل باریک مسخره و لباس آبی و یک S بزرگ روی سینه و شنل قرمز از بالای آسمان خراش پرواز کند و لهجه ترکی داشته باشد.

 

دبیرستان البته منشا مشکلات دیگری شد. بعدها عادت کردیم که این مغازه های قرطی تازه کار که خیلی هاشان چند ماه بعد از افتتاح تعطیل می شد را سوپری بنامیم و آن مغازه های قدیمی و درست و حسابی که هنوز پنیر پیتی و ماست سطلی و شیر فله و تخمه و بنشن و سرتاس و اینها را هم کنار شکلاتهای خارجی هفت رنگ داشتند و می فروختند و صاحبشان صورتی به چین خوردگی فلات ایران داشت و هنوز خاطرات محوی از آخرین عصر یخبندان زمین داشتند و توپ هم تکانشان نمی داد و بد اخلاق بودند اما کم فروشی نمی کردند، را دریانی می گفتند.

 

تمام این آسمان ریسمانهایم را برای این به هم بافته بودم که به همین واژه عجیب برسم. تا مدتها این برایم سوال بود که چرا بالای این بقالی های حسابی و ریشه دار نوشته «دریانی». اوائل مطمئن بودم که اسم اصلی و مودبانه همان صنف بقالی هاست. یعنی اینکه آدم افت داشته باشد که بگوید پدرش بقال است ولی راحت می تواند سرش را بالا ببرد و بگوید که پدر دریانی است.(یادم هست توی مدرسه معلمها یک برگه می دادند دستمان. اسمش را تویش می نوشتیم و شغل پدرمان را و گردشی رد می کردیم به بغلی تا همه بنویسند و همه جلوی شغل پدر یا می نوشتند کارمند و یا شغل آزاد. کسی هیچ وقت ننوشت بقال. یا حتی دریانی. فقط یک بار یکی نوشته بود «بیکار» که معلم را خیلی به هم ریخت و افسرده ازش پرسید که چرا پدرش بیکار است و پسرک گفت پدرش بازنشسته شده و هر قدر معلم سعی کرد به او بقبولاند که بازنشستگی با بیکاری فرق می کند قبول نکرد و همچنان اصرار داشت که پدرش بیکار است.)

 

اما هیچ کس هیچ جا نگفت پدرش دریانی است و شاید من هیچ وقت با بچه دریانی ها معاشرت نداشته ام. با این همه این سوال باقی بود که دریانی چیست. در ریشه یابی لغات به آنجا رسیده بودم که لاجرم به خواربار و نخود و لوبیا و لبنیات می گویند «دریان» و کسی که می فروشد می شود «دریانی». البته هیچ جایی اثری از معنای «دریان» پیدا نکردم. اوائل که فکر می کردم که «دریایی» است و اشتباه نوشته اند «دریانی» اما همان دریایی هم بی معنا بود.

 

بعدها کسی که یادم نیست که بود بهم گفت که دریان اسم شهر کوچکی در آذربایجان است و اولین مغازه های بقالی تهران را اهالی همین شهر راه انداخته اند و به خاطر همبستگی شان خیلی خوب پیشرفت کرده اند و جا افتاده اند و فک و فامیلشان را هم آورده اند و صنفشان را از همشهرهایشان گسترش داده اند.

 

فارغ از اینکه گزاره بالا صحیح باشد یا نه(که صحیح هم هست) دریانی ها همچنان به عنوان یک شغل در گویش روزمره مردم به کار می روند. کسانی را می شناسم که خیلی راحت به اصغر آقای بقال که هم قیافه و هم لهجه اش داد می زند که رشتی است می گویند «اصغر آقا دریانی» اوائل حمل بر بی سوادی شان می کردم اما بعد که یاد خاطراتم می افتم که برای آقا نسیم به خاطر شباهت به «میری»، اصلیت رشتی در نظر گرفته بودیم و سرش قسم می خوردیم، بهشان می بخشم….

 

 

 

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Nov 8, 2009 3:41 PM

اما نقد

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

 

برای محمد تعلق:

 

مقدمه:

 

ممنونم از اینکه خوندی و بیشتر از اون ممنونم که انقدر دقیق خوندی. اما «نظر در مورد کل داستان» رو باید بگم که بار اول که داستان را  گذاشتم دوست داشتم در مورد کل داستان نظر بدهند. که البته کسی چیز خاصی نگفت. یعنی اصولا هدفم از پابلیش کردنشان همین است. اما بعد که حاصل نشد و فقط یک نفر(همان استاد مربوطه) نظر داد بنده ذوق مرگ شدم و یک دستی کشیدم به سر و رویش. اما در مورد نقدهایی که وارد کردی به نظرم می شود در مورد همه شان بحث کرد. بحث کردن هم احتمالا علتش این است که فقط یک دیالوگی برقرار شود حول یک مساله ادبی و فراغتی باشد از بقیه روزمره های سیاسی و اقتصادی و تجاری این روزها که خفتمان کرده و مگر وبلاگ خود برای همین نیست؟

 

این البت از خودخواهی نگارنده است که بحث را کشیده به اینجا که محور مذاکرات همین مرقومه مسبوقه این حقیر است اما در هر صورت فارغ از همین داستانک می شود در مورد یک سری مسائل کلی بحث کرد و هم دامنه سلایق را از احکام جدا کرد و هم به عمق یک روایت نفوذ کرد و بحثهای علی حده که از وقتی آدمها وقت جمع شدن توی کافه ها را ندارند این طور جاهاست که لاجرم باید پا بگیرند.

 

توضیح دیگر اینکه اگر جایی پافشاری نگارنده را بر بعضی از جزئیات می بینید حاکی از انتقاد ناپذیری «محقر له» مابانه نیست. صرفا کِرم این جناب در بحث کردن و از طرف دیگر مشکل پسندی بنده در اقناع در مجادله است که البته سعی بر این است که از دامنه منطق به حیطه تعصب سقوطی حادث نشود. و اما در باب زحمتی که کشیدید:

 

1-      هر داستان برای من بخشی از یک داستان بزرگتر است. اصولا تصورم بر این است که اکثر داستانهای کوتاه برشی کوتاه هستند از بخشی از زندگی. طبعا هر کدام از شخصیتهای داستان هم پیشینه ای دارند و هم پسینه ای که در آینده خواهد آمد و ما همین مقطع خاص را داریم می بینیم. طبیعی است که وقتی داریم مقطع می زنیم هر قدر هم که بخواهیم روی یک بخش از زندگی «زوم» کنیم باز هم حواشی چیزهای دیگری وارد کادر می شود. به این معنا که در زندگی عادی حتی در خلوت تنهایی هم از شر شاخکهای دوانده شده موجودات بیرونی در امان نیستیم.

 

بگذار مثال بزنم. شما و دوست دختر محترمتان یک روز یواشکی بعد از یک عمر بدبختی یک مکانی پیدا می کنید که مثلا خانه عمه بزرگ مادرتان است که رفته شهرستان و کلیدش را داده به مادر که گلدانها را آب بدهد و شما و دلدارتان کلید را کش می روید و می روید خانه عمه خانم. در را می بندید و به عیش خودتانید(از هر نوعی). ما اینجا دو کاراکتر اصلی داریم. شما و آن خانم. دو تا کاراکتر فرعی هم داریم. مادر و عمه خانم. می شود داستان را با همین ها بست. یعنی شما آن تو هستید کارتان هم که تمام شد یواشکی هر کس می رود خانه اش  و کلید هم بر می گردد سر جایش. اینجا هیچ چیز اضافه ای نیست. خوب این داستان نمی شود. برای اینکه داستان بشود لازم است کنشی اتفاق بیفتد پس می شود دزدی سر برسد. می شود که همسایه فضول پلیس را خبر کند. می شود که عمه خانم یا دخترش که تا حالا آمریکا بوده ناغافل برگردد. ممکن است لوله آب بترکد. خوب همه اینها ممکن است اما زیادی زمخت است. آدم درگیر این داستانها می شود اما چیزی به او اضافه نمی شود. یعنی خوب یک اکشن نفس گیر که حالا دختره را از پنجره رد کنی بیرون یا گیر بیافتی یا دزد را بگیری و اینها. اما می شود هیچ کدام از اینها نباشد. می شود تلفن زنگ بزند و یک شخصیت خیلی نامربوطی پشت تلفن باشد و بعد از ده بار زنگ زدن سر آخر شما اعصابت خرد شود و تلفن را برداری و بعد ببینی دوست قدیمی عمه خانم است که بیست سال است ندیدتش و بعد از احوال پرسی و خبر شدن از حال و روز عمه خداحافظی می کند و می رود پی کارش. به همین راحتی. توی زندگی از این اتفاق ها می افتد. توی داستان هم می شود بیافتد که مهین خانم که به روند داستان بی ارتباط است بیاید یک زنگی بزند یک وقفه ای توی ماجرا ایجاد کند و برود.

 

فکر کنم تا اینجا هم عقیده باشیم و اما «حاجی».

 

حاجی شخصیت مهمی است. آدم به هر کسی نمی گوید حاجی. یعنی هیچ ربطی به اینکه حج رفته یا نه ندارد. حاجی توی فرهنگ روزمره ما یک جور «پدرخوانده» است.(رجوع شود به شعر معروف آصف برخیا: حاجی یه تکون، حاجی دو تکون. حاجی سر کیسه رو بتکون…) اینکه امیر درگیر یک رابطه کاری با «حاجی» است برای این است که بدون اینکه وارد جزئیات مشکل کاری او بشویم یک دیدی از آن به خواننده بدهیم. امیر با یک موجود صاحب قدرت به نام حاجی دست به گریبان است. از صحبت فرهاد می فهمیم که حاجی قدرت خدایگونه دارد. هم می تواند سفته ها را بگذارد اجرا و دهانش را صاف کند و هم می شود باهاش حرف زد(التماس!؟) و امید به رحمتش داشت. اینکه فلان کافه پاتوق حاجی است و امیر بخاطر آن پایش به کافه رسیده یک جور شخصیت «پادو وار» به امیر می دهد. به نظر من با توجه به اینکه روایت در تمام مدت قصد دارد نکته اصلی داستان را که رابطه فرهاد و نگار است از خواننده مخفی کند ایجاد یک جور کنش در زمینه کار، که دیالوگ اولیه دو شخصیت است، لازم است. من فکر می کنم حاجی اصولا چیز اضافه ای نیست. هر جا که «حاجی» باشد بقیه اضافه هستند. ما می توانیم فکر کنیم که امیر کلی داستان عجیب و غریب هم با این حاجی دارد و آن حاجی خودش برای خودش ممکن است یک حاجی دیگر داشته باشد. حاجی خیلی ریشه دارد هیچ وقت پا در هوا نیست. اگر مثلا جای حاجی گفته بودم بر فرض «حکیمی» یا مثلا «اسماعیلی» یا هر اسم احمقانه دیگری می شد حرفت را قبول کرد که این حکیمی پا در هوا چه بود وسط داستان. اما حاجی هم اسم عام است هم اسم خاص. یک تیپ است که نیازی به تعریف و سابقه ندارد. به علاوه اینکه این کشش را هم ایجاد می کند که آدم فکر کند حالا مشکل امیر واقعا چیست؟

 

این البته نظر من است. باز هم بقیه اگر نظری دارند من مخلصم.

 

 

 

2-      من در مورد اینکه بهتره نویسنده کد نده از توی ذهن کاراکتر موافقم. البته یک قانون کلی نیست ولی خوب خودم شخصا تصویر سازی ها رو ترجیح می دهم و فکر می کنم تفاوت یک داستان خوب با هنر ناب یا یک داستان افتضاح و یک داستان خوب در همین استفاده های درست از تصویرهای توصیفیه. در مورد این داستان فکر می کنم که در بعضی جاها ضعف داستان ممکن است همین ارجاعات دانای کل باشد. اما فکر نمی کنم این ضعف یک «اشتباه» باشد. بگذار اینطور توضیح بدهم. فرض کن که تیم ایران دارد با برزیل بازی می کند. ایران بهترین بازی تاریخش را می کند اما روی نقطه ضعف دفاعش یک گل می خورد. ایران می بازد و ما دلمان می سوزد. اما همه معتقدند که ایران خوب بازی کرد اما برزیل تیم افسانه ای است. این ضعف تیم ایران است که بازنده اش می کند نه بد بازی کردن و اشتباهاتش.

 

این داستان به علت استراتژی خاصی که انتخاب کرده این نقطه ضعف را دارد. کتابهای شطرنج را که می خوانی می نویسد مثلا دفاع سیسیلی این نقاط ضعف را دارد. این خصوصیت دفاع سیسیلی است و چاره ای ندارد. داستان من جز در یکی دو مورد که به ضعف نویسنده بر می گردد و اگر عمری باشد شاید تصحیح بشود در باقی مواردی که این توضیحات داده شده به خاطر این است که مدیای داستان امکانات دیگری در اختیار من نگذاشته است. داستان یک داستان غافلگیرکننده است و کل موضوع موضوع کوچکی است و هر قدر حجمش زیاد تر بشود غلظتش کمتر می شود. این ضعف استراتژی اولیه نگارش است. شاید اگر مارکز که استاد توصیفات است می نوشتش یا کارور که استاد داستانهای آپارتمانی است یک کاریش می کرد. هر چند به شخصه معتقدم که کارور هم در دام این بازی می افتد گه گاه. بگذار مثالی بزنم.

 

راوی به ما خبر می دهد که این برنامه همیشگی است که امیر یک مشکلی دارد و فرهاد باید حلش کند. و یک سری توضیحات. بهتر است این اتفاق نیفتد. قاعدتا این اطلاعات را باید یکی از شخصیتهای حاضر در داستان به ما بدهد. وقتی داشتم می نوشتم به خیلی چیزها فکر کردم. فکر کردم که یک شخصیت پنجمی بگذارم که شاهد باشد. راوی هم خودش بشود و یا راوی از قول تک مضرابهای او اطلاعات گنجینه گذشته اینها را رو کند. یعنی مثلا مسعود توی داستان برگردد و در حال خوردن بگوید که امیر همیشه مشکلی دارد که فرهاد باید حل کند. اما اینطوری شخصیت پنجم یک شخصیت اضافه می شود که هیچ دلیلی ندارد توی یک مهمانی اینطوری که قرار است این اتفاق تویش بیافتد حضور داشته باشد. چه بسا اگر نفر غریبه ای باشد اصلا امیر این بازی را راه نیاندازد. پس این فرض به نظرم نشدنی است.

 

راه دیگر این است که یکی از شخصیتهای داستان این اطلاعات را بدهد. یعنی:

 

الف: ندا: ندا نمی تواند این چیزها را بگوید. چون هم به کاراکتر مظلوم و بی ازار و ساده اش نمی خورد و هم این تضادی که هم شک ها به سمت اوست و هم دختر ساده ایست را به وجود نمی آورد و اصلا آدم اینجور نتیجه گیری ها نیست. ادب هم حکم می کند که اینطوری در مورد مهمانش حرف نزند

 

ب: فرهاد و امیر: هر کدام از این دو اگر بخواهد در مورد حالات روحی یا اخلاقی خودشان «کامنت» بدهند به نظرم لوس و بی مزه می شود و غیر واقعی. نمی شود که امیر بیاید بگوید من همیشه یه مشکلی دارم و همیشه تو حلش می کنی. توی فیلمهای کیمیایی هم نمی شود دیگر این کار را کرد. فرهاد هم نمی شود این سرکوفت را بزند. هر چند به نظر می رسد به واسطه عقل کل بودن این فکر توی کله اش بیاید اما سیاستش ایجاب می کند که این را به زبان نیاورد. به علاوه فرهاد در جاهای دیگری که در مورد افکار خودش صحبت می شود نمی تواند خودش بیانشان کند.

 

ج: نگار: تنها کسی که در واقع می تواند این را بگوید نگار است. اما نگار طبق همین استراتژی داستان از سیر روایت کنار گذاشته شده است. خیلی وسوسه می شدم که نگار با آن زکاوت و جذابیتی که دارد چند تا تک مضراب شیرین بیاندازد آن وسط. تمام طول داستان نگار سعی داشت خودش را تحمیل کند اما به خاطر همان پاراگراف آخر مجبور بودم کنار بگذارمش.

 

3-       اینکه نویسنده بگوید فرهاد چرا خیره شده بود یا مثلا رفته بود توی ذهنیاتش یا داشت فکر می کرد را نمی دانم درست است یا نه اما من شخصا دلم می خواهد ذهن خواننده ام را چارمیخ توصیفات خودم بکنم و نگذارم شق دیگری توی ذهنش بیاید. نمی دانم دلیلش استبداد است یا ترس. این هفت سال وبلاگ نویسی حاصلش این بوده که دیده ام مردم هر کدام برداشت خودشان را دارند از نوشته من و معمولا هیچ کس آن چیزی که من دوست داشتم خوانده شود را ندیده. این آزارم می داده همیشه و فکر کردم که لازم است نویسنده جایی که می خواهد حتما یک مفهومی را برساند آن را کاملا «فیکس» کند. بدیهی است که همه جا لازم نیست توضیح داده شود و برخی چیزها باید مبهم باقی بمانند اما ابهام باید قصد و غرض داشته باشد نه صرفا از سر لاابالی گری باشد. بعضی وقتها کل فضای داستان مبهم و وهم گونه است. هیچ چیز قطعیت خودش را ندارد و قصدش این است که همه چیز مثل محتویات یک سوپ سبزیجات درونش شناور باشد و خیلی اتفاقی خواننده بنا به اقبال خودش هویج یا کرفس یا پیازی را شکار کند. بعضی اوقات هم ابهام حول شخصیت داستان است. توی فیلم «مرد سوم» کارول رید ما تا یک سوم پایانی داستان چیزی جز نوک کفش اورسن ولز را نمی بینیم. این ابهام( اغراق آمیز ترین مثال ممکن!) لازمه آن کاراکتر و آن فضاست. اما در این داستان چیز مبهمی وجود ندارد تنها چیز مبهم داستانی است که امیر تعریف می کند و فکر کنم در حول آن داستان ابهامات کافی واقع شده. اما فرهاد هیچ چیز مبهمی ندارد. فرهاد یک راز بزرگ دارد که هم خودش و هم نویسنده سعی دارد آن راز را مخفی کند آن هم به این روش که هیچ کس نفهمد اصلا رازی وجود دارد. برای همین هم فرهاد نباید توی هپروت برود. نباید درگیر خیالاتی بشود که ممکن است آتو دست خواننده بدهد که بعد بگوید آنجا که فرهاد اینطور خودش را باخت من حدس زدم که پای خودش می لنگد. البته این که تو آن جور داستانها را دوست داری که بیشتر ابهام دارند و تخیل خواننده را بیشتر بازی می دهند به نظرم یک بحث سلیقه ایست و من هم خودم آنها را شاید بیشتر دوست داشته باشم اما این داستان اجازه ول چرخی های آزاد را نمی دهد.

 

4-       در مورد تشبیه: با حرف ات موافقم. به این معنا که این البته فرق یک داستان شاهکار است با یک داستان خوب. استفاده از صفات درست و دقیق یک جور ایجاز و شاعرانگی به کار می دهد که در توان هر کسی نیست. شخصا این بار خیلی سعی کردم که تعداد تشبیهات را به حداقل برسانم اما باز هم چیزهایی در رفت. جناب نیک آیین معتقدند که این یک بحث تکنیکی نیست و سلیقگی است اما بنده فکر می کنم یک مقداراتی مبانی ناب زیبایی شناختی تویش هست. یعنی توی شعر هم نمی توانیم بگوییم انگار فلان یا مثل اینکه بهمان. باید صفت یا توصیف درست را پیدا کرد. البته تنها ایراد از بنده نیست. به نظرم در زبان فارسی تلاشهای بسیار محدودی برای این قضیه شده است. البته من در حیطه شعر صاحب نظر نیستم اما توی نثر کم دیده ام که صفات خاص یا توصیفات غیر کلیشه استفاده شود و زبان آن غنای لازم را کم دارد. ببین من به خودم به عنوان نویسنده حق می دهم که وقتی می خواهم تصویر نگار را نشان بدهم که چه بی تفاوت دیس برنج را به فرهاد رد می کند توصیفی از این صحنه ارائه بدهم. نمی توانم با صفت یا قید «بی تفاوت» این کار را انجام بدهم. چون یک صفت مستعمل است و یا حساسیتی ایجاد نمی کند یاز یاد حساس می کند. بار تصویری پلان مورد نظر من را خراب می کند. اما خود تشبیه «انگار شالش را روی …» هم  تشبیه خوبی نیست.  آدم باید شهامت این را داشته باشد که یک صفت جدید بسازد. توی زبان انگلیسی خیلی پیش می آید که یک جمله را به عنوان صفت استفاده کنند. به عنوان نمونه این را داشته باش:

 

Her last painting was of you, slouching against the front door: only your frowning I-had-a-lousy-Third-World-childhood-and-all-I-got-was-this-attitude eyes recognizable

 

تمام آن بخش هایلایت شده صفت چشم های یاروست. توی فارسی من مترجم چه کار باید بکنم با همچین چیزی؟

 

اگر توی فارسی بیایی بگویی: «تنها چشمان اخم آلود تو که انگار داد می زد که من یک بچگی جهان سومی لعنتی داشته ام و همه آنچیزی که دارم همین است که هست، پیدا بود.» ریدی توی نثر یارو. تو بگو باید چه کار کرد؟ می شود بگویی: «تنها چشمانت با آن نگاه جهان سومی پیدا بود» و بقیه را ول کنی برای خواننده؟ این نگاه جهان سومی کدام نگاه است؟ حسرت است؟ ترس است؟ عقده است؟ خشونت است؟ کدام یک؟ نمی شود خواننده را ول کرد به امان خدا. اینکه تو می گویی تشبیه نکن اینجا می شود همان شق دوم. می شود مثل کوسن شل و وارفته را نگفت که البته خیلی سلیقه ایست اما اینکه نگویی نگار دیس را چطور داد به فرهاد وقتی می دانی که چطور داد یک چیز دیگر است. من نمی گویم «انگار» واژه درستی است اما می گویم که هنوز بلد نیستم و به نظرم در فارسی کمتر کسی بلد است. شعر را بگذار کنار.

 

آن جمله انگلیسی را نگاه کن. مثل اینکه من بگویم «نگار دیس را شال بر رخت آویز انداز وار رد کرد به فرهاد!» قبول دارم این از ضعف تشبیه من است و شاید بشود یک تشبیه بهتر پیدا کرد که با یک پسوند «وار» تبدیل به یک صفت بشود و توصیفی از صحنه ارائه کند. اما خودت تصور کن که یک آدم کلاهش یا شالش را چطور روی رخت آویز می اندازد وقتی گرم صحبت با کس دیگری است. اینکه فرهاد برای نگار شبیه رخت آویز خشک و بی جان باشد مهم است. این هر دو نقششان رو خوب بازی میکنند. اگر فیلم نامه همچین چیزی را بنویسی آن بازیگر از کجا بداند که وقتی دارد دیس را می دهد به فرهاد باید سرخ بشود یا باید عشوه بیاید یا باید حالت انزجار داشته باشد. اگر قرار است معلوم نباشد چه اهمیتی دارد که ذکر بشود. خوب داستان که حالت غذا خوردن را نگفته دیس رد کردن را هم نمی گفت. یک مثال دیگر.

 

شاملو توی شعر می آید می گوید:

 

در آوار خونین گرگ و میش

 

اگر می خواست بگوید سرخی به خون نشسته سحر که مثل آوار سر مان خراب شده بود دیگر شعر نبود. یک چیز چرتی بود مثل همین تشبیهات من. (تایید حرف تو) اما بدبختانه این شعر نیست.

 

5-      در مورد آن نشانه هایی که گفتی بهتر بود می گذاشتم باید بگویم کافی بود کسی چهار تا داستان اینطوری خوانده باشد توی عمرش تا با شنیدن هر کدام از این نشانه ها آخرش را حدس بزند. اگر آگاتا کریستی را بخوانی می بینی که همیشه نامحتمل ترین فرد قاتل است. آنجا دست نویسنده رو شده چون تو می دانی که قتلی رخ داده و می دانی که آدم نامحتملی اینکار را کرده اما اینجا حتی نمی دانی که ممکن است خیانتی رخ داده باشد برای همین هم نباید ذهن خواننده را بیخود حساس کرد که رابطه نگار و فرهاد هم برایش جدی بشود و بیاید زیر ذره بین.

 

6-       اما کلا در مورد داستانها. باید بگویم خودم نوع اول را بیشتر دوست دارم. اما آن تکه اضافه شده سر شام را کلا به عنوان یک داستان مجزا خیلی دوست دارم. فکر می کنم برای داستانی اینچنین که جذابیتش خیلی وابسته به ضربه آخر است نسخه اولیه اگر گاف بزرگی نداشته باشد لاجرم جذاب تر می شود. نسخه ثانوی دیگر جادوی خودش را ندارد. به علاوه اینکه حس داستان دوم به طور کل تغییر کرده است و آن ایجاز و ابهام شق اول را ندارد. این البته باید بحث سلیقه باشد اما فکر می کنم با توجه به سلیقه خودم نوع دوم زیاد ادمها را معمولی و باورپذیر کرده. هرچند سعی کردم با آن تصویر اسب سوار این فاصله را دوباره بزرگ کنم اما این معمولی شدن زیاد با سلیقه خودم جور نیست. اما عامه مردم اینطور داستانها را بیشتر می پسندند به نظرم.

 

 

 

نهایتا ممنونم از وقتی که گذاشتی و می گذاری.

 

 دوستان دیگر اگر افتخار مشارکت در بحث را بدهند هم منت گذاشته اند. بدیهی است که آنهایی که علاقه ای به این جور مکالمات بالاخص طولانی ندارند در نخواندن متن فوق مخیرند.

 

 

 

یا حق.

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Oct 24, 2009 4:19 PM

زنها، بی خبر از همه جا.

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 3 people liked this

 

زنها، بی خبر از همه جا. 

 

 

 

فرهاد همینطور که می رفت سمت پنجره رو کرد به امیر و گفت:

 

–          حالا یعنی می خوای چی کار کنی؟

 

لیوانش را توی دستش می چرخاند. امیر لمیده به پشتی کاناپه و دست روی زانو، نالان، نفسش را از سر بی تکلیفی و کلافگی و یک جور تسلیم صوری پرتاب کرد بیرون و آه کشان سعی کرد چتری موهای لختش را از توی پیشانی فوت کند کنار. همین ژستش انگار جواب فرهاد باشد از کاری که می خواست بکند بازش داشت و قیافه متفکری پیدا کرد و دستش را انگار دارد به نقطه نامعلومی پشت امیر اشاره می کند نشانه رفت سمتش و لیوان را در دستش چرخان آمد نطقش را آغاز کند که داد ندا از آشپزخانه در آمد…

 

–          مگه نگفتم پنجره رو ببند.

 

فرهاد از صدای زنش به خود آمد و نطق نیاغازیده اش را بزرگوارانه رها کرد و خونسردانه مثل خطیبی که با سکوتی قصد تاکید بر سخن آینده اش دارد رفت سمت پنجره. سوز سرد و  دودآلودی پرده را تکان می داد. سرش را برد بیرون و بو کشید.

 

امیر همانطور ولو بود توی کاناپه. انگار کوسن شل و ول و لاغر و بی اراده ای باشد. صورتش از ته ریش و خستگی سبز شده بود. بعد از آخرین آهی که کشیده بود حالا کاملا توی کله خودش فرو رفته بود و اعتراضی به مکث فرهاد نداشت.

 

سیر طبیعی حرف زدنشان همین بود. امیر همیشه مشکلی داشت و همیشه هم فرهاد باید برایش حل می کرد. هیچوقت هم هیچ چیز حل نمی شد. شروع می کردند به حرف زدن و آسمان و ریسمان را می بافتند به هم و آخرش هم هیچ. نتیجه ای نمی گرفتند اما انگار همین حرف زدن معجزه گر باشد بعد هر دو احساس می کردند که دیگر اصلا مساله ای وجود ندارد یا اصلا از اول وجود نداشته است.

 

صدای فرهاد قاطی صدای موتور از بیرون پنجره آمد که گفت: اگر بخوان سفته ها رو بذارن اجرا چی؟

 

بحث کار امیر بود. باز از کوره در رفته بود و می خواست بزند به سیم آخر و هر چه از دهنش در می آید بگوید و بزند بیرون. می خواست بداند فرهاد نظرش چیست. فرهاد هم که از این آدمهایی نبود که وقتی نظرش را می پرسی یک نظر صاف و پوست کنده بدهد که مو لا درزش نرود. تمام اتفاقات موجود و ناموجود و صرفا متصور قضیه را قطار می کرد و هر نظری که هر آدمی توی دنیا ممکن است راجع به قضیه داشته باشد را می شمرد و امیر را که اصلا آدم این جور حرفها نبود پاک گیج می کرد. امیر دنبال جواب بود. یعنی از این آدمهای اهل عمل که دنبال چرایی و چگونگی چیزی نیستند فقط کافی است بهشان بگویی فلان کار را باید بکنند تا بروند انجام بدهند.  کافی بود که طرف را قبول داشته باشد.

 

فرهاد سرش را آورد تو و پنجره را بست. تمام شقهای ممکن را برای امیر توضیح داده بود و دیگر حرفی برای گفتن نداشت و نطقی هم که شروع نکرده بود چیز جدیدی نداشت. برای همین پنجره را که بست دنبال حرفش را نگرفت. خیره شد به لیوانش و منتظر ماند که امیر که به نظر مشغول سر و سامان دادن به افکارش بود تصمیمش را بگیرد. از آن طرف نگار که دیس برنج دستش بود آمد و طوریکه انگار دارد شالش را روی رخت آویزی می اندازد دیس را داد دست فرهاد و همینطور که با ندا حرف می زد برگشت سمت آشپزخانه و برای اینکه شوهرش را از هپروت در بیاورد گفت:

 

–          امیر پاشو دستاتو بشور شام بخوریم.

 

فرهاد برنج بو کشان رفت سمت میز و از پشت سر امیر که هنوز توی فکر بود گفت: بسه بابا. حالا فکرش رو نکن. سر شام دنبال بحثشان را نگرفتند. ندا از شوهرش خواسته بود که ماجرای عروسی پسر خاله اش را تعریف کند و هر چهار تا داشتند می خندیدند. امیر که بشقابش خالی شد ندا سر خود برایش پلو کشید و نگار اعتراض کرد که بابا این می ترکه الان.

 

امیر اما انگار همین کار اشتهایش را باز کرده باشد شروع کرد به تعریف از دست پخت ندا.

 

ظرفها را که داشتند می بردند فرهاد سیگاری آتش زد و لم داد به پشتی صندلی و گفت: » حالا غصه نخور  برو با حاجی صحبت کن ببین حرف حسابش چیه.»

 

امیر دنبال جعبه سیگارش دستش را کرد توی جیبش و به فرهاد گفت:

 

–          با اینهایی که خودم می پیچم خیلی بیشتر حال می کنم.

 

فرهاد جعبه نقره ای را نگاه کرد و سرش را به تصدیق تکان داد. دود سیگار حلقه حلقه بالا می رفت و امیر کاغذ نازکش را داشت آرام دور توتونش لوله می کرد. فرهاد بوی تنباکو را شنید که تند بود و با طعم نعنای سیگار جدیدش تومنی صنار فرق داشت.

 

امیر سیگار با لب خیس کنان با صدایی از ته چاه پرسید:

 

–          تو بودی چی کار می کردی؟

 

فرهاد پک زنان به آرامی گفت:

 

–          چیو؟

 

می دانست که الان باید خودش را جای امیر بگذارد  که کارش را ول کند یا نه اما گذاشت تا خودش بپرسد.

 

امیر ادامه داد:

 

–          اگر زن دوستت بهش خیانت می کرد و تو می دونستی چی کار می کردی؟ بهش می گفتی؟

 

فرهاد که داشت خودش را برای استعفا آماده می کرد اولش چیزی نفهمید اما بعد که به خود آمد و نگاهی به امیر که داشت دود سیگارش را حواله سقف می کرد انداخت، توی صندلی جابجا شد. نگاهی به لیوان خالی اش انداخت و دلزده گفت: پرت و پلا چرا می گی؟ چه ربطی به موضوع داره؟

 

 و پک محکمی به سیگارش زد و قیافه اش باز همان خونسردی قبلی را گرفت. عادت داشت که امیر گاه و بی گاه وسط بحثهای بی ربط یک مرتبه در مورد موضوع بغرنج و دور از ذهن دیگری بی مقدمه چرت و پرت ببافد. اما دیگر انقدر بی‌ربط نوبر بود. امیر گفت:

 

–          اگر زن دوست صمیمیت باشه…

 

اما صحبتش را تمام نکرد. ندا آمده بود که بقیه ظرفها را ببرد. فرهاد صبر کرد تا ندا برود و خیلی بی مقدمه گفت:

 

–          نه نمی گفتم.

 

امیر بعد از مکثی گفت:

 

–          ولی دوست خیلی صمیمی ها!؟ یعنی راستش می خوام بدون از نظر اخلاقی به نظرت چی درسته.

 

فرهاد موضعش را تکرار کرد اما امیر گوش نمی داد. توی افکار خودش بود. گفت: البته نمی دونم که ارتباط با هم دارند یا نه ولی زنه با رفیق فاب شوهرش ریخته روی هم.

 

فرهاد گفت: یعنی چی که نمی دونی رابطه دارن یا نه. پس چه رو هم ریختنی؟

 

امیر گفت: منظورم  رابطه …

 

و آرام ادای اسب سواری در آورد.  نگار آمد سر میز و جا سیگاری را کوبید جلوی مردها و گفت:

 

–          همتون هپلی هستین. بیاین تا خونه رو آتیش نزدین.

 

خاکستر سیگار فرهاد دراز شده بود و داشت از یک طرف کمر می زد که خالی اش کرد و دوباره رفت توی فکر. بعد گفت:

 

–          به نظرم که نباید بگی. تو اگر خودت زیر آبی بری دوست داری کسی لوت بده؟!

 

امیر سوالش را نشنیده گرفت و از اعماق هپروتش گفت:

 

–          اگر ندا بهت خیانت کنه تو دوست نداری بدونی؟ از من توقع نداری بگم بهت؟

 

صدای ترق تروق ظرف شستن زنها می آمد. با صدای بلند حرف می زدند و نگار یکی از آن خنده های انفجاری معروفش را سر داد. ندا صورتش گل انداخته بود و هر از گاهی با پشت دستش پیشانی اش را پاک می کرد و کمرش را کش می داد و صاف می کرد.

 

فرهاد کونه سیگارش را داشت ته لیوان له می کرد که جیززی صدا کرد و حس کرد سوزشی  روی سینه اش امد و رفت.

 

امیر سیگار دیگری داشت می پیچید. فکرش جایی دورتر از دستهایش داشت کار می کرد. گفت:

 

–          علیرضا رو یادته؟ با زنش سحر. خونه ما دیدیشون. یه بچه کوچیک داشتن.

 

فرهاد داشت ندا را تماشا می کرد که چطور سرخوشانه با نگار حرف می زد و لپهای تپلش موقع حرف زدن چال می افتاد. سرسری گفت:

 

–          همون بچه قرطیه با اون دختره که لختی پوشیده بود؟

 

امیر گفت:

 

–          سعیدو می گی؟ با اون دوس دخترش. نه! سحر. همون دختر عینکیه.

 

فرهاد گفت: آهان آهان. اینها آخه همه با هم اومدن.

 

–          سعید دوست علیرضاس. علیرضا انقدر اصرار کرد که گفتم بیارش با خودت.

 

فرهاد آه کشان گفت:

 

–          انقدر یارو زر زر کرد فکر کردم رفیق شیش توئه. از این بچه پرروهاست.

 

ندا با دستمال نم دار آمد سر میز. پرسید: «کی بچه پر روئه؟» یک بشقاب تمیز گذاشت جلوی امیر و آشغالهای سفره را خالی کرد توی بشقاب فرهاد. فرهاد نگاهش کرد که چقدر ساده دل بود و گونه هایش هنوز از خنده هایش با نگار گل داشت. حس کرد زنش از کار خانه خسته شده و خواست برود کمکش که ندا گفت: امیر جون میوه بخور.

 

امیر که توی افکار خودش بود سرخ شد و رو به فرهاد گفت: بچه پرروئه آره.

 

فرهاد نگاهش کرد و بعد با تعجب انگار ناگهان چیزی دستگیرش شده باشد گفت: آره؟

 

 امیر موذیانه به تایید گفت: آره!

 

فرهاد سیگار جدیدی در اورد و برای اولین بار با لحن ناباوری گفت: ولی آخه این که خیلی بچه مثبته.

 

امیر سر تکان داد.

 

–           یعنی با همون بچه مزلفه رفیق علیرضا؟

 

امیر گفت: «اوهوم» و سیگارش گر گرفت.

 

–          مزخرف می گی بابا. گندشو در آوردی.

 

امیر دوباره پرسید: تو بودی نمی گفتی؟ گفتنش آدم فروشیه نگفتنش نامردیه.

 

فرهاد جواب داد: هنوز هم می گم نباید اینجور چیزها رو گفت.

 

–          اگر ندا بود چی؟ نمی خواستی بدونی؟  اگر بهت خیانت کنه. بره با رفیق صمیمیت. دلت می خواد خودت یه روز بیای خونه ببینی؟

 

فرهاد کم کم داشت از این سوال امیر کفری می شد. دلش نمی خواست واکنشی نشان بدهد، دون شانش می دانست. اما نمی دانست چرا این سوال انقدر آزارش می داد حال آنکه فقط یک مثال بود. خودش را جمع و جور کرد و گفت: نه من نمی خوام بدونم.

 

صداش آن آهنگ اطمینان همیشگی را نداشت. کله اش پر شده بود از افکار آشفته. صدای ندا دور و نزدیک می شد و توی گوشش پژواک می کرد.

 

امیر باز سماجت کرد. چشمهایش برق شرارت گرفته بود و نور جدیدی چهره هیجان زده اش را روشن می کرد.

 

–          ببین من رفیق بچگیتم. تو بهترین دوستمی. اگر یه روز بفهمی که من می دونستم و نگفتم شاکی نمی شی؟ حس نمی کنی همه بازیت دادن؟ که یه عمر احمق بودی؟

 

این نقطه ضعف فرهاد بود. همین که احمق به نظر برسد. اینکه همه به ریشش بخندند. اینکه آخرین نفری باشد که خبر می شود. که فریبش بدهند. نگاهی به ندا انداخت و چشمانش از فکرهایی که به کله اش هجوم آورده بود مات شد. بعد جوری که انگار دارد پشه‌های نامرئی را می تاراند دستش را تکان داد گویی بخواهد افکاری را که مثل ابری ذهنش را کدر کرده بود کنار بزند.

 

از اینکه برود کمک زنش پشیمان شد و سیگاری را که نزدیک بود توی دستش بشکند گیراند و سعی کرد فکرش را جمع کند.

 

گفت: ولی آخه تو از کجا می دونی؟

 

–          می دونم. علیرضا بدبخت از کله صبح تا بوق سگ واسه یه لقمه نون جون می کنه بعد این پسره دون ژوان خر مایه دار علاف… سحر هم نمی دونم والله. آدم نمی دونه تو کله این زنها چی می گذره.

 

–          ولی آخه چه ربطی..

 

–          دیدمشون بابا با هم. یه بار تو اون کافی شاپ تاریکه بود تو زیرزمین پاساژ صدف. همون که پاتوق تو بود.

 

فرهاد سرخ شد و بعد با شیطنت گفت: اونجا چه غلطی می کردی پدر سوخته؟ می خوای به نگار بفروشمت بفهمی آدم فروشی چه مزه ای داره؟

 

–          چرت نگو. پاتوق حاجیه اون جا.

 

فرهاد دیگر دنبال شوخی اش را نگرفت.

 

–          دیدم داره با موهاش بازی می کنه تو خونه ما. نگار همیشه می گه آدم هیزیه.

 

فرهاد نگاه کرد که چطور دود میز را گرفته بود و حس کرد صدای سوختن سیگار را می شنود. یکی از یخها آب شد و افتاد ته لیوان و صدا داد. نگار و ندا داشتند می آمدند سر میز. نگار گفت: «شما که چایی نمی خوردین که.» لحنش سوالی نبود.

 

ندا گفت: فرهاد خفمون کردی لعنتی. همه ظرفها رو هم نگار شست.

 

نگار گفت: بی خیال بابا. امیر پاشو صبح باید بریم سر کار همه.

 

موقع رفتن ندا پرسید: چی می گفتید شما دو تا مثل پیرزنها پچ پچ می کردین؟

 

امیر سرش را پایین انداخت و بندهایش را شروع کرد به بستن. فرهاد نگاهی انداخته به یقه باز لباس ندا و زیر لب گفت: «هیچی بابا». به امیر گفت: «می تونی برونی؟ بیرون برفه.»

 

–          نگار می شینه.

 

نگار بازوی امیر را گرفت و بردش بیرون. با رفتن مهمانها فرهاد سیگار دیگری آتش زد. دیگر رسما داشت شورش را در می آورد. شروع کرد به راه رفتن توی خانه که صدای ندا در آمد: » باز این دختره گیج موبایلش را جا گذاشت.» فرهاد همانطور که توی حال خودش بود گفت: «لعنتی! می برم پایین الان. طول می کشه تا راه بیفتن.» سیگارش را نصفه خاموش کرد و پشت کفشش را خواباند و دوید بیرون. در آسانسور که باز شد نگار را دید بلند بالا با دماغ سرخ از سرما، دوان سمتش می آمد. کمی از سر شکایت گفت:

 

–          همیشه که نمی شه موبایل جا بذاری!

 

–          می گی چی کار کنم؟ …از سر کوچه دویدم.

 

فرهاد دستش را کشید روی گونه نگار و زیر چانه اش و نگار صورتش گل انداخت و دست فرهاد را که عقب می رفت بوسه کوچکی زد. فرهاد لبریز شور گفت: آخه اینطوری شک می کنن.

 

نگار با صدایی لرزان جواب داد: یه راه دیگه پیدا می کنیم عزیزم. اون بالا که نمی شه. تا فردا هم می‌مردم….. شما دو تا چی می گفتین.

 

–          دری وری! داشت می گفت سحر، زن علیرضا، با سعید رابطه داره. می پرسید باید بهش بگه یا نه؟

 

–          سحر دوست من؟!  علیرضا که زن نداره!

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Oct 17, 2009 2:29 PM

آیم دیگینگ مای سلف آوت آو می

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت 1 person liked this – doxtarak .

 

آیم دیگینگ مای سلف آوت آو می[*]

 

شرکت همان دانشکده هواکذا بود. همان ساختمان فکسنی و دودزده­ی دودزی. بیرونش البته. داخلش ملقمه ای بود از هر چه ساختمان که تا به حال در زندگی ام دیده بودم. مخصوصا پادگان لعنتی. هر چه بود قرار بود جایی باشد که درش کار می کنم. تنها شاهد مثالش هم این بود که مثل همینجا هر روز دیر می رسیدم. اما انگار یک بار هم که شده زندگی از همین دیر آمدن ها شروع می شود.

 

کلید را دادند دستم گفتند ساعت هفت و نیم یا شش و نیم( چه فرقی می کند) باید بیایی و در را باز کنی. استرس داشتم. صبح خواب می ماندم حتما. وقتی که راه افتادم شرکت، هوا هنوز تاریک بود. آدمهای شب انگار فرق می کردند. محیطی بود شبیه دانشگاه کذا(یا شاید پادگان!). از ساختمان های مختلف آدم بیرون می آمد و تک و توک بودند و از جایی به جایی دیگر می رفتند. یکی از همکاران فعلی هم بود. یک لباس خاکی خلی تنش بود و لکه های گچ و رنگ روی شلوار کردی اش ریخته بود. مثل خواب زده ها از یکی از ساختمانها آمد بیرون و انگار دنبال استامبولی ماسه باشد رفت سمت دیگر محوطه. صدایش کردم که چرا شبیه عمله هاست و در جوابم خندید و با صدای بلند شروع به شمردن کرد از یک دو سه تا هفت و هشت و همینطور که دور می شد خندان از یک دوباره می شمرد تا همانجا تا اینکه غیب شد و من رسیدم به در. کلید را انداختم و از پله های لعنتی که شبیه پله های پاسدارخانه پادگان بود و همان پله های دانشکده هواکذا بود رفتم بالا. توی راهرو ها هیچ کس نبود. رفتم و در مرکز کامپیوتر را باز کردم و کلید را رویش جا گذاشتم و مبهوت فضای مه زده و تاریک از اتاقی به اتاق دیگر می رفتم. زیر پایم موزائیکهای کهنه و کثیف گاهی صدایی می کرد. خواستم بروم سر وقت کتابخانه در بسته بود. پشتش خانم طیبی را تصور کردم که پشت میزش نشسته و حواسش به همه چیز هست و آن درخت کذایی پشت پنجره که شاخه هایش که باد می خورد حواسم پرت می شد و انگار سالها گذشته از آن روزها و سالها گذشته بود و نرفتم سراغ کتابخانه و طبقه بالا هم نرفتم. یک چیزی توی ذهنم بود مثل سال بالایی یا طبقه بالایی یا همچین چیزی. انگار سال بالایی ها برای خودشان تشکیلات خودشان را داشتند. یک مقداری هم ساختمان شهید نمیدونمچی البرز هم تویش بود. مخصوصا وقتی فکر می کردم طبقه بالاتر یک سال بالاتر است و یک جور تابو است که آدم برود و آنها هم دربان خودشان را داشتند که کلید داشت و در اصلی را باز می کرد و همشان سبیلشان از مال ما سیاه تر بود چون بزرگتر بودند و آن یکی که آن روز کلید دار بود که بعدا دیدمش یک مقدار هم ریش تنک مذهبی  داشت که خدا می داند چرا خیلی اتفاقی بعضی از تارهایشان از بقیه بلند تر است و من وقتی دیدمش نمی دانستم که کلید دار سال بالایی است و بعدا هم که فهمیدم اهمیتی نداشت.

 

هوا خیال روشن شدن نداشت. بر عکس انگار قرار است شب باشد. یعنی ساختمان انگار این جور است که اگر شب واردش بشوی تا آخر شب است و اگر روز وارد بشوی روز می ماند. اینطور بود که فقط هم آدمهای شب توی ساختمان بودند. من ویلان اتاقهای تو در تو و خالی بودم. آدمهای شب با آدمهای روز فرق می کنند و تعدادشان کم بود. نگاهم که می کردند خوشم می آمد. انگار که من هم آدم شب هستم و تا به حال همیشه دیر می رسیدم. بعد نمی دانم که چه شد که خوابم گرفت. یعنی یک جور رخوت عجیبی آمد سراغم. احساس سبکی و بی وزنی می کردم. رفتم توی یک اتاقی که مثل اتاق نمایش فیلم بود اما همزمان هم سالن جلسه با کارفرما بود و هم کلاس درس بود و آسایشگاه سربازان هم بود. انگار هم زمان وارد همه اینها شده باشم اما شبیه هیچکدام نبود. نه حتی سالن سینما تک. یک پرده روی دیوار بود که کمی از این تلویزیون های غولپیکر جدید بزرگتر بود. تاریک بود و فیلم سیاه و سفید و آبی رنگ صامتی روی پرده افتاده بود. اتاق انگار درست از وسط فیلمهای  گدار یا برتولوچی در آمده باشد. نکته اش این بود که همه روی زمین ولو بودند. اتاق کوچک و تاریک بود و تنها نوری که بود پرده روی دیوار بود و شعاع نوری که توی هوا از سوراخی نامعلوم بیرون زده و شناور بود و دود و گرد و غبار تویش در رقص بود و همه جوری مثل آدمهایی که از آسمان افتاده باشند پخش زمین خواب بودند. همه جفت جفت. یعنی همانطور که توی بغل هم فیلمشان را می دیدند خوابشان برده بود. من هم وسطشان دراز کشده بودم. جا انقدری کم بود که دست یا پای بعضی روی بدن دیگری افتاده بود انگار یک نقاشی پست مدرن قرون وسطایی باشد از خفتگان. من آن وسط دراز کشیده بودم و وضعیت مناسبی نداشتم. جای جم خوردنم نبود. هیچ کس بیدار نبود. یک حسادت عمیقی توی دلم داشت شروع کرد به ریشه دواندن. یک حس موذی و عجیب که نمی دانستم از کجاست . بعد دیدمش.

 

پیراهن حلقه ای زرد بلندی پوشیده بود و خوابیده بودبالای سرم. توی بغل یک پسر بازو قلمبه ای بود که تی شرت سیاه چسبان پوشیده بود. پاهایش به سمت صورت من بود. در آن وضع شلم شوربا می شد گفت که بر من عمود بود. هر چند آنقدری بی شکل بودم که گردنم هم در امتداد تنه ام نبود. همه چیز توی آن نور سیاه و سفید و کمسوی اتاق خاکستری بود جز ساقهای تراشیده و براق شی[†](she) که طلایی بود و بازوهای عریانش که انگار از طلای گداخته بود و گرما می داد. اتاق گرم بود ولی آدمها همه سرد بودند و تنها همو گرم بود. خواب بود. از حسرت داشتم می مردم. دلم می خواست صورتم را بالا بیاورم و به پایش بمالم. خودم را مثل خرچنگی که به پشت افتاده باشد روی زمین آرام آرام می خزاندم و میلیمتری جلو می رفتم که مبادا کسی بیدار بشود و از فکر گرمای پایش جوری عرق کرده بودم که داشتم بخار می شدم. بعد هر قدر که نزدیک تر می شدم بیشتر باور می شدم که خواب یا بیدار انگار هوشیار است و همه چیز را می داند. قدر بند انگشتی بیش نمانده بود که ترسیدم. نه از بازوهای قلمبه ای که دورش حلقه شده و انگار سنگی خفته بود که از خودش ترسیدم. از اینکه من به اینسان پلید به او نزدیک می شوم و او که انقدر دست نیافتنی است ترسیدم. ناگهان پایش را با قدرت تکان داد. چشمانم را بستم و همه چیز برایم متوقف ماند. احساس کردم که می خواسته با پایش به صورتم بکوبد تا دورم کند. فلج شده بودم. ترس، حسرت، تمنا، خواهش، غبن و یاس همه با هم به قلبم هجوم آورده بود و جوری میخکوب شده بودم که فکر می کردم اگر نگریزم یا خواهم مرد یا …. انگار هیچ آینده دیگری جز مرگ وجود نداشته باشد. اما تکان نخوردم. همه اش در هیچ ثانیه رخ داده بود و اینهمه هجوم درد و شوق و وحشت که آمده بود همه در لحظه فرود ضربه پایی بود که هیچ وقت روی صورتم نشست و بعد انگار هیچ وقت پایش حرکت نکرده باشد همه چیز ساکن بود و فیلم هم انگار خاموش شده بود و دیگر نوری نبود و خفتگان نه دیگر آن هیاتهای دست و پا گیر و دور بر، که اندام بی شکل و سیال و سیاه رنگی بودند که زن و مرد انگار ارواحی قابل عبور بودند و دیگر سد راه حرکتم نبودند و توی همان خلایی که دیگر حتی طلایی بدنش هم دیگر خوب دیده نمی شد صدای نجوای آرامی انگار از توی مغزم در ابتدا و بعد توی گوشهایم آرام و پچ­پچه کنان صدایم کرد که «بیا بالا». ترس روی ستون فقراتم غلتید و یخید و جرقه زد و می ترسیدم تکان بخورم که صدایی همه تمنا دوبار صدایم کرد. همانطور خزان خرچنگ چپه وار خودم را بالا می کشیدم و صورتم به پاهایش کشیده می شد و بعد هر دو بی شکل بودیم و مثل قیر آمورفی در آغوش هم می لغزیدیم و نمی دانم که چطور تک تک سلولهای بدنم شاخکهایی شده بود که کوچکترین ارتعاشات و تحرکات الکتریکی پوستش را حس می کرد و به رعشه می افتاد و شی هم همینطور بود و بعد تمام شد. روز بود.

 

انگار کار شروع شده بود. ماموریت بودیم. وسط یک دشت سبز که تاقهایی زده بودند مثل آلاچیقهای بزرگ از شاخ و برگ درختانی که پشت به ما در جنگل تاریک بودند و ما توی دشت آفتابی جلویش بودیم و بچه های زیادی با لباسهای رنگی و حلقه های گل دور گردن، بی شمار. هزاران تا از دختر و پسر زیر طاقی ها صف شده بودند و لباسهای متحد الشکل داشتند و بلندگو چیزهایی اعلام می کرد و دختران و پسران از صفها بیرون می آمدند و جفت جفت سوار اتوبوسهایی می شدند و می رفتند و من لای صفهاشان می چرخیدم و نمی دانستم من را به چه کاری به اینجا فرستاده اند و دیگر حتی چیزی از ساختمانی که کلید دارش بودم یادم نمانده بود. آخرین بچه ها سوار شدند و انتهای صف باز شی را دیدم و پیراهنی پوشیده بود. همان ساقهای عضلانی و تراشیده اش خودنمایی می کرد و توی صندلهای بندی و خوش ترکیبی در پایین قاب گرفته شده بود. دور برش چند نفری بودند. یکیشان یک آقای کت و شلواری بود که به نظر مدیر برنامه احمقانه ای بود که شاهدش بودیم و یک آقای متمول دیگر انگار مثلا شهردار ناکجا آبادی باشد و از قضا شاید عمو یا پدر بزرگ همو هم باشد. آن پسر عضلانی یا شاید کسی شبیه او که کت و شلوار ترسناک سیاهی پوشیده بود پاهایش را عرض شانه اش باز کرده بود و من هر کاری می کردم که طبق فرمان عقلم از او وحشت کنم هراسی در دلم نمی آمد و به سمتشان راه افتادم. مرا می دیدند که دارم نزدیک می شوم و هیچ کس توجهی به من نداشت. انگار برگی هستم که باد می آوردش. حتی او هم نگاهم نمی کرد. یعنی توی نگاهش هیچ چیز آشنایی نبود انگار نه انگار که او بود که..

 

بعد ناغافل باران گرفت. باد شدید شد و خاک و برگ به آسمان رفت و خیس از باران هر کس می خواست به سمتی برود. بعد شی جیغ کشید. یکی از بچه ها جا مانده بود. موجودی بود شبیه پسر بچه ای نحیف که پنج شش ساله باشد اما جثه هشت نه ماهه داشته باشد. کله اش به شکل رقت باری کوچک بود و آثار عقب ماندگی همه جایش دیده می شد. بچه با دهانی به گشادی غار گریه می کرد و از سرما می لرزید و او بغلش کرد و با همان صندلهای پاشنه بلند و جیغ کشان با وحشت و محبتی که تا به حال نظیرش را ندیده بودم، خیس از باران با موهای آب کشیده و فر شده توی صورتش و چشمانی به پهنای صورت اشک ریزان دنبال اتوبوس می دوید و بچه بغلش بود و جیغ می کشید که یکی را جا گذاشته اید و به نظر می رسید که مدیر برنامه عصبانی است که چرا دخالت می کند و انگار بدش نمی آمد که بچه ناقص الخلقه از کاروان زیبا و بی عیبش جا بماند و من از دیدن بچه وحشت زده بودم و احساسات او چنان تکانم داده بود که نمی توانستم تکان بخورم و تنها تماشا گر بودم. ناگهان سگ زرد رنگ پا کوتاه و کوچک و فرزی از پشت سر آقای مدیر بیرون پرید و چیزی توی دهانش بود و می دوید. شی هنوز دنبال اتوبوس می دوید که سگ مثل فشنگ بیرون آمد و صدای فریاد مدیر بالا رفت که وحشت زده بود از چیزی که در دهان سگ بود و می گریخت و نعره می زد و کمک می خواست که کسی سگ را بگیرد و آن وقت بود که من از فلج موقتم بیرون آمدم و به سمت سگ شیطان و چابکی که می دوید و دور خودش می چرخید جستم. نمی دانم چرا به جای سگ من خودم را به مسیر اتوبوسها نرساندم که بایستانمشان اما با همه وحشتی که از سگ داشتم( که دندانهای تیز و ریز و مسخره اش هم از لای لبهای بازش بیرون زده بود) به سمت سگ رفتم و ترس تمام بدنم را گرفته بود که چطور بگیرمش. لبریز از دودلی و هراس خیز برداشتم و خودم را پرتاب کردم سمتش و پایش را گرفتم و کاغذ لوله شده را از دهانش در آوردم و با صورت توی علفها افتادم. دستم را که بالا گرفتم و مدیر کاغذ را دید دست و پایی کرد و سوتی از جیبش در آورد و در آن دمید و اتوبوس ایستاد و او توانست که سوار شود و من روی زمین از غایت هیجان دراز کشیده بودم و می دیدم که چطور غول فلزی دهان باز کرد و او را بلعید و باران دیگر نمی آمد و وقتی او پیاده شد دیدم که صورتش خندان است و حس کردم نگاهی هم به من می اندازد و نمی دانستم که چطور شد که باز هم کاری را کی می دانستم نباید بکنم کردم و درست بود و دنبال سگ دویدن مفید تر از راه گرفتن بر اتوبوس بود.

 

وقتی برگشتم شرکت رئیسم منتظر بود. عصبانی بود. می گفت ساختمان را به امان خدا رها کرده ام. برایش توضیح دادم که یک ماموریت برون شهری پیش آمده بود و خیلی اضطراری بود و برایم عجیب بود که رئیس اعتراضی نکرد و انگار نه انگار که او مرا به جایی نفرستاده بود. قول دادم که کلید را (که روی در جا گذاشته بودم) پیدا کنم. اما کلید نبود و در سایت کامپیوتر هم بسته بود. یاد کلیددار سال بالایی افتادم. فکر کردم که او همه جا را موقع رفتن چک می کند و رفتم سراغ اتاقش که طبقه بالا بود و می ترسیدم پایم را بگذارم. اما لرزان رفتم و پشت آینه ای که به دیوار اتاقش زده بود کلیدم را پیدا کردم و خیالم راحت شد که اخراجم نمی کنند و وقتی از پله ها بر می گشتم پایین کلید دار را با ریشهای تنک بصیجی وارش  دیدم که خیلی بی احساس از کنارم رد شد و انگار نه انگار که من در را باز گذاشته و کلیدها را ول کرده بودم.

 

بعد خانه بودم. خانه یک جایی بود با اتاقهای کوچک و کنار هم  که همه دیوارهایشان شیشه ای بود و زوجهای جوانی تویشان زندگی می کردند و ما همه با هم دوست بودیم و تو هم بودی. من و تو اتاقمان بزرگتر بود اما هیچی تویش نبود. کف اتاق فرش ماشینی بود و یک مشت لحاف و تشک و متکا روی زمین پهن بود و معلوم بود که اینجا فقط خوابگاه است و برای خواب به اینجا می آییم و آن سر شب کذایی همه برنامه داشتند که یک کار دست جمعی بکنند. شی با همان پسر هیکلی هم همسایه ما بودند و من آنجا فهمیدم که تو شی را می شناسی و انگار تمام این مدت هم می دانستی که او هست و نمی خواستی من ببینمش و حالا که شستت خبردار شده بود که من او را دیده ام بدجوری توی دلت خالی شده بود و نمی دانستی چه کار بکنی. آنها چند نفری بودند که می خواستند به تئاتر بروند و شی هم سر دسته شان بود و تو هم این ور برنامه دیگری داشتی که قرار بود چند نفری دور هم کاری بکنید و اولین بار بود که انگار یک زورآزمایی نهانی پیدا شده بود و معلوم نبود چرا تو نگران بودی که من دلم بخواهد تئاتر بروم. اما کار عجیبی کردی. من را صدا کردی. پیش خودت و شی و از من پرسیدی که می خواهی به تئاتر بروی و جوری پرسیدی که انگار من غلط می کنم بگویم دلم تئاتر می خواهد و ته دلت پر از تمنا بود که من منکر علاقه ام به تئاتر بشوم و با تو بمانم و من نگاهی به چهره شی انداختم. صورتش گرم بود و لبخندش آنقدر زیبا و گشاده بود و از چشمهایش جوری نور شادی می تراوید که نزدیک بود جانم از سینه بیرون بیاید اما توی ظاهرم تغییری ایجاد نشد همینطوری مات و مبهوت دندانهای سفید و براق و لبهای پر از زندگی شی بودم که یاد آن همکارم افتادم که عمله ساختمان شده بود و با همان لحن ابلهانه ای که او می شمرد شروع به جواب دادن کردم که نه تئاتر چیه . این قهوه که تو به من خوراندی انقدر مغزمو لرزون لرزون کرده که فقط بایست برم بکپم و مدام می گفتم لرزون لزرون کرده و انگار نه انگار که این حرفم هیچ معنایی ندارد و همینطور که تکرار می کردم که لرزون لرزون کرده رفتم توی اتاقم  و تو خیالت راحت شد که من جایی نمی روم و شی هم سرش را پایین انداخت و رفت و من ته دلم فرو ریخته بود که حالا شی با این دورویی و جبونیت و بزدلی من چه احساسی خواهد کرد و از توی اتاق کناری که دیوارش شیشه ای بود صدای پرهام و بهنوش را می شنیدم که می خواستند بروند از پشت دیوارها مچ بقیه را بیگرند که ببینندچه کسانی با هم مشغول عشق بازی هستند و من رفتم و زیر لحاف پنبه ای  ضخیمی خودم را گلوله کردم و قلبم داشت از حلقم بیرون می زد و دنبال شی می رفت که هوا تاریک شد و دیدم که آمد پاورچین و خیلی آرام و برهنه خزید زیر رواندازم و آنقدر گرم بود که داشتم ذوب می شدم. هنوز صدای پرهام و بهنوش را می شنیدم که داشتند نقشه می ریختند که چطور مچ بقیه را بگیرند اما ترسی در دلم نمی آمد. انگار همین که او برگشته بود و آن قضیه لرزون لرزون هیچ تاثیری در شورش برای من نداشت و من باورم نمی شد که با اینهمه ضعفی که از خودم نشان می دهم چطور او که اینطور فرشته وار خود آیت شور و شادی و لذت است هنوز مرا به خود راه می دهد. شاید هیچ حسی در دنیا شعفناک تر از این نباشد که موجودی به این غایت کمال و تا این پایه دور از دسترس را از خودت بواسطه حقارت و نقصانت برنجانی و او بی اینکه رنجشی بر خاطرش رسیده باشد باز گردد و در آغوشت بلغزد و همه به این همه بدبینی و نگرانی تو پوزخندی بر لب داشته باشد که از چه رو ناامیدی.

 

بینمان هیچی نشد جز هم آغوشی گرم و لذت بار و پرسیلانی که به وصف نمی آید و من دیگر در این قید نبودم که چطور با اینهمه کاستی که مرا هست او اکنون اینجاست. او که همه کمال است و او انگار سوالم را می خواند لبان به پرسش نگشوده ام را به لبهایش می بست و من در انحلال کامل بودم در او و او در استحاله در تن من و آنقدر با او بودم که انگار خود اویم و تمام ذرات وجودم از سروری که در لبخندش بود آکنده بود و داشتم می مردم. بعد تو آمدی. نه مثل پرهام و بهنوش با نقشه. که سر آسیمه. انگار ترسیده باشی که مبادا شی به تئاتر نرفته باشد. شروع کردی به بو کشیدن. بویش را توی تاریکی اتاق تشخیص داده بودی و از نگرانی شقیقه هایت می تپید. لحاف را بو کردی و دیگر داشت گریه ات می گرفت و آمدی سمت رخت خواب من و من دلهره داشتم که تو لحاف را کنار بزنی و بعد تو همین کار را کردی. زیرش من خوابیده بودم. در حال جنینی. نیمه برهنه و با قدی که انگار کش آمده بود و خشک مثل کنده ای درخت و نفس نمی کشیدم و توی ذهنم فقط یک چیز بود تصویر لبخند و نگاه او، عطر موها و طلایی رخوتناک تنش و یک صدایی توی مغزم اکو می شد که می گفت:»بیا بالا» و من زیر لب می گفتم لرزون لرزون. مغزم لرزون لرزون. لرزون لرزون.  

 

 

 


[*] I’m digging myself out of me

[†] زبان فارسی در بیان جنسیت ضمایر نارسایی تلخی دارد. این ضمیر شی با تمام مسخرگی اش شاید تنها چاره ای بود که جلوی به کار بردن اسم را می گرفت. اسمی که نمی شود به زبان آورد.

 

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Sep 16, 2009 2:08 PM

خواب آشفته شفت

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

 

روی بدنه ماشین نوشته «پلیس پیشگیری». پدر چند بار می خواند. یک پیکان زپرتی داغان است. یک سرباز کچل پشت فرمان است و سرش را آنقدر جلو آورده که فرمان نزدیک چانه اش است. یک نفر کنار دستش است. ریش دارد.

 

پدر کنجکاو می شود که پلیس پیشگیری چه کار می کند. با خودش شروع می کند به خیال بافی. اول راههای پیشگیری را برای خودش مرور می کند.

 

– طبیعی

 

– قرص

 

– کان­دوم

 

– دیافراگم

 

– دائمی( وازکتومی و…)

 

پدر به حافظه اش فشار می آورد. عمو قشم( بر وزن فشم) زنش را بالاخره طلاق داده و دارد یکی دیگر می گیرد. پدر می پرسد کجای کار است. عمو گفته که رفته اند آزمایش. برای عمو جالب است که اولین مرحله ازدواج شاشیدن است. پدر آزمایش خودش را یادش می آید. آینه قدی را کج گذاشته اند به دیوار چند نفر دست به زیپ وسط اتاق ایستاده اند و یک آقایی کنجکاوی می کند که جای بدی را نگاه کند. پدر یک بار قبلا این کار را کرده برای همین ترسش ریخته و دیگر شاشبند نمی شود. بر عکس بند نمی آید لیوان دارد سر ریز می شود.

 

بعد توی کلاس روشهای پیشگیری را یاد می دهند پدر می فهمد که تنوعش زیاد اهمیتی ندارد چون اصولا مثل همه چیزهایی که توی ایران آزاد است اینجا هم حق انتخابی وجود ندارد. اما پدر یادش نمی آید که چیزی از پلیس گفته باشند. یعنی چی که پلیس پیشگیری. یعنی توی اتاق خوابها پلیس می گذارند. پس چرا روز روشن توی خیابان است. یعنی دارد می رود سر کارش یا از سر کار بر می گردد؟ اما ساعت ده صبح است. سه­شنبه. مگر کسی سه­شنبه ها عشق بازی می کند. توی سینوحه یک آدم مریضی بود که توی مومیایی­خانه همین سوال را مدام می پرسید از خودش. شاید هم دوشنبه ها را می پرسید. به هر حال پدر با خودش فکر می کند اگر در مصر باستان عشق بازی روز دوشنبه ایرادی داشته حالا بعید نیست شگفتی اش منتقل شده باشد به سه­شنبه. حتما برای همین پدر هم متعجب شده است. تازه آن وقتها که ساعت اتمی نبوده که. حتما انقدری خطا دارد که بعد از سه هزار سال دوشنبه بیفتد سه شنبه.

 

پدر می داند که پلیس پیشگیری حتما چیز لازمی است که او سر در نمی آورد و باید از خیرش بگذرد اما نمی تواند ذهنش را مهار کند. همین ذهن خراب است که همیشه کار دستش می دهد. مثلا سر همین قضیه عمان. وقتی گفتند برود عمان، پدر ترس برش داشت. خودش هم نمی دانست چرا. یاد عمو افتاده بود. گذرنامه اش را توقیف کرده بودند. ده سال. اصلا بیشتر. از اولش. یعنی از دو سالگی به این ور. شاید هم هجده سالگی. بعد کاری کردند که آزاد شد. قرار که نبود جایی برود. همینطوری بی خودی.

 

یک شب زنگ زد به پدر، گفت حدس بزن اولین خارج عمرم را کجا می روم. یک چیزی توی همین مایه ها. پدر که یاد پوست سفیدش افتاده بود گفت ساحل عاج. صدای خنده ریسه از آن ور خط می آمد که حدست درسته می رم جیبوتی.

 

پدر نمی دانست جیبوتی کدام گوری است اما وقتی دید یک نفر اصرار دارد که جیبوتی همان ساحل عاج است و پدر واقعا جادوگر است که حدسی به این درستی زده در تاییدش گفت که خوب وقتی کسی پوستش انقدر سفید باشد که تا یک آفتاب می خورد مثل لبو برشته می شود و از دوسالگی به این ور هم ممنوع الخروج بوده حتما باید یک همچین جایی برود.

 

جیبوتی هم مثل آن چیزهایی می ماند که از دور خیلی رمزآلود است و وقتی نزدیک می شوی یک پوسته مضحک بیشتر نیست. عمو از جیبوتی زنده برمی گردد اما هوایی شده و بعدش دست زن و بچه اش را می گیرد می رود ترکیه خودش را نشان سازمان ملل می دهد و داستان را تعریف می کند و در عوض آنها گذرنامه اش را می گیرند و سه سال دیگر توقیف می کنند.

 

پدر آن روزها گاهی یاد گذشته ها می افتد. قرار است برود ماموریت. هر وقت اسم عمان را می شنود یاد جیبوتی می افتد. یاد ساحل عاج. انگار یک جور مغولستان خارجی باشد. یک جور ماداگاسکاری که باید از آن پرهیز کرد.

 

عمان جدی شده و پدر مجبور است. خودش را توی خاطرش می بیند که توی صحرای شن سوار شتر شده و سر و صورتش را دستار پیچیده و کاپیتان هادوک که بطری اش را می آورد بالا تیری روی هوا می ترکاندش. یاد کنسرو خرچنگ هم می افتد. با پوستر زرد و قرمز. بعد یک بار هم که توی صحرا از تشنگی بی هوش شده اند کاپیتان با بطری کنیاک اشتباه اش می گیرد و سعی می کند چوب پنبه اش را در بیاورد.

 

مادر اعتراضی ندارد. دارد با مانترا کشتی می گیرد بلکه شیر بخورد. مانترا مثل گربه روی شیروانی داغ است. پدر می گوید عمان هم یک جایی است مثل جیبوتی. انگار امثال ما جیبوتی اختصاصی خودشان را دارند. مادر می خواهد دلداری بدهد که آدمهایی که نان حلال می خورند این روزها باید همین جاها بروند و وسطش می گوید نکن مامان جان. درش نیار از دهنت.

 

پدر که از عمان بر می گردد مانترا دیگر با پروانه ها کشتی نمی گیرد. در عوض انگار دوره سینمای صامت گذشته باشد مدام غان و غون می کند. پدر می نشیند و به قیافه و صداهای مانترا قاه قاه می خندد. مانترا از صدای خنده پدر تشویق می شود و مثل فرفره دست و پا می زند. مادر معتقد است که مانترا صدای کش می دهد. مثل کشی که در برود. از همین کشهای تنبان.

 

پدر یاد فال لنی می افتد. یارو تاکید کرده بود که لنی که توی ناف سویس دارد اسکی درس می دهد باید همیشه مراقب باشد ماداگاسکار نرود. هیچ کس به پدر نگفته نباید به عمان برود. کسی هم به عمو نگفته بود به جیبوتی نرود اما نگفتن که دلیل نمی شود.

 

پدر از وقتی که برگشته هوایی شده است. اما هوایش یک جور دیگر است. پدر فکر می کند که هواپیمایش یکجایی روی خلیج فارس سقوط کرده و خودش هنوز نمی داند. بعضی وقتها فکر می کند شاید از سقوط جان سالم به در برده و الان با همان جلیقه هایی که روی صندلی جلویی نوشته «تحت مقاعدکم» توی موجها ویلان است. شاید هم رسیده به یک جزیره ناشناخته و باید سالها آنجا بماند.

 

پدر قبل از رفتنش هم می دانست که قرار نیست برگردد. می دانست که این سفرش بازگشت ندارد. همه را یکجوری نگاه می کرد که انگار بار آخر است. می ترسید به کسی بگوید. می ترسید که اگر برگشت مسخره اش کنند. اما حالا که مطموئن است برنگشته می تواند راحت به همه بگوید.

 

از وقتی که هواپیمای پدر سقوط کرده و موجهای خلیج فارس بلعیدندش دیگر پدر همیشگی نیست. البته کسی این را نمی فهمد. مثلا مادر هنوز نمی داند که پدر برنگشته و اگر هم نمرده باشد عنقریب است که غرق بشود. پدر اما شبها فقط زنده می شود. وقتی به خواب می رود. با پدری که توی دریای طوفانی سرگردان است یکی می شود و هر بار سر از جایی در می آورد.

 

پدر خواب زیاد می بیند. اما خوابهایش را برای کسی نمی گوید. قبلا خواب نمی دید اصلا. می ترسد که مادر که بر عکس همیشه خواب زیاد می دیده خوابهای خودش را باور کند. خوابهای مادر هم همیشه پر از فجایع دهشتناک است که تویش چند نفری به وضع فجیعی سقط می شوند. اما یکی از خوابها خیلی اذیتش می کند.

 

پدر دلش می خواهد خواب را برای مادر تعریف کند اما مادر حوصله ندارد. مانترا جدیدا شبانه روزش چهل و هشت ساعت شده است. نصفش را می خوابد و نصف دیگر قل می خورد و جیغ می زند. آن روز مانترا خیال خوابیدن ندارد. مادر کلافه است. پدر سر و ته اش درد می کند. باز یاد خواب دیشبی می افتد و دلش آشوب می شود.

 

پدر نشسته روی کاناپه و دارد جنگ و صلح می خواند. مادر صدایش می کند که گیره هایش را پس بدهد. پدر نمی داند کدام گیره را می گوید. مادر می گوید گیره لباس و بعد می گوید که پدر گیره هایش را خورده است. پدر نمی فهمد منظور مادر چیست اما مادر اصرار دارد که پدر گیره هایش را خورده است. پدر می گوید که حالا باید چه کار بکند و مادر از این سوالش عصبانی می شود. یک آهن ربا نشانش می دهد و می گوید باید درشان بیاورد. آهن ربا را می گذارد روی شکم پدر و آهن ربا می چسبد به شکمش. پدر چشمهایش گرد می شود. مادر تحکم می کند که باید گیره ها را در بیاورد و با دستش آهن ربا را روی شکم پدر حرکت می دهد. شی تیزی توی معده پدر شروع به وول خوردن می کند. مادر همینطوری مثل ماهیگیر خبره ای که ماهی آزاد سمجی را به قلاب گرفته باشد آرام آهن ربا را بالا می کشد و شی تیز و سوزانی از مری پدر بالا می آید و می رسد به گلو و بعد پدر می بیند که لای لبهایش باز می شود و یک میله باریک و نقره ای و تیز می آید بیرون و می افتد کف دستش. پدر نگاه می کند. یک گیره کاغذ توی دستش است. هاج و واج نگاه می کند و مادر می گوید بقیشونو هم باید بدهی. پدر می گوید این که گیره لباس نیست و مادر خشمگین می گوید که فرقی نمی کند و آهن ربا را می چسباند به شکم پدر. پدر شروع می کند به بالا کشیدن. مادر دستش را زده به کمرش و ایستاده بالا سر پدر که از توی حلقومش گیره های فلزی کاغذ را بیرون می کشد و با خون سرخ تازه ای کف دستش می اندازد. گلو و معده پدر شروع می کند به سوختن. پنج شش تایی در می آورد که دیگر آهن ربا نمی چسبد. مادر می گوید ببرد پایین تر. آهن ربا را می برد نزدیک نافش. چیزی را به خود می گیرد. پدر ناله می کند که اما روده ها خیلی درازند و دردش زیاد است اما مادر چشم غره می رود و پدر دست به کار می شود. آهن ربا را مارپیچ و دردناک روی شکمش حرکت می دهد و بالا می کشد. اثنی عشر و بعد به دهانه معده. چیزی آن تو را خراش می دهد و از لوله مری می آید بیرون. بعد انگار می چرخد و عمود می شود به حلقوم پدر و گیر می کند. پدر آهن ربا را می کشد اما گیره خلاص نمی شود. آهن ربا انقدر قوی است که پدر فکر میکند الان است که گلویش از هم بدرد و گیره از توی پوست بیرون بیاید. گلویش می سوزد اما آهن ربا انگار اراده خودش را دارد بیشتر زور می آورد و گیره راه خودش را جر می دهد و باز می کند و از کنار زبان کوچک خودش را رها می کند و می افتد کف دهان پدر که از طعم خون و کثافت پر شده است. پدر دهانش را باز می کند و گیره پر از کثافت بلغم سبزی را می بیند که بیرون می افتد. چیزی شبیه گه مرغ چسبیده با گیره. تمام دل و روده پدر زخم است و می سوزد. مادر همانطور جدی نگاهش می کند و می گوید هنوز کلی گیره مانده که پس نداده. پدر می خواهد اعتراض کند که گیره ها مال مادر نیست و همیشه آنجا بوده و پدر هیچ وقت این همه گیره آهنی نخورده اما مادر زیر بار نمی رود و می گوید که باید گیره ها را پس بدهد. پدر گریه اش می گیرد. نمی تواند دردش را تحمل کند. یاد کثافتهای توی دهانش می افتد و بالا می آورد. می داند که از وقتی که توی پرواز عمان سقوط کرده و مرده دیگر این خونها و بالا آوردنها خطری ندارد اما نمی تواند درد نکشد. برای همین هم از خواب می پرد. توی بیداری دردها اهمیت کمی دارند.

 

پدر هنوز گلو و دهانه معده اش می سوزد. جرات نمی کند دوباره بخوابد. شب اش می خواد برای مادر خوابش را تعریف کند اما مادر همان قیافه ای را می گیرد که وقت بیرون آمدن گیره ها توی خواب داشته و حاضر نمی شود گوش کند. پدر دیگر از آن شب دلش نمی خواهد بخوابد. احساس می کند زندگی شبانه اش لو رفته و باید همین مردگی روزانه را جوری انجام بدهد که شک همه بر طرف شود.

 

پدر دیشب خوابی ندیده است. دم دمهای صبح باورش می شود که فریبشان داده و دیگر قبول می کنند که او توی خواب هم زنده نیست. اما تا می آید غلتی بزند انگار برق وصلش می کنند. پایش از کشاله ران تا نوک انگشتش قفل می شود. مثل سنگ. پدر مثل ماهی که از اب گرفته باشی روی ساحل رخت خوابش غلت و واغلت می زند و به خودش می پیچد اما تک تک زرد پی های پایش کشیده شده اند و جوری می تابنندش که آب نبات قیچی را هم نمی تابانند. پدر دو ساعتی به خودش می پیچد تا ساعتش زنگ می زند. خودش را سینه خیز می رساند به ساعت و خفه اش می کند. دو ساعت بعد هم ولو می شود تا کم کم قبض ماهیچه اش باز بشود.

 

بعد بیرون که می رود پایش می لنگد. کلاچ را نمی تواند درست بگیرد. وسط همت که می رسد پلیس پیشگیری را می بیند و می فهمد که دستش انداخته اند. می فهمد که مرده ها همه جا دنبالشند. حالا هم یک ماشین لکنتی را رنگ کرده اند و انداخته اند توی خیابان که بهش بگویند همه جا هستند و فرقی نمی کند که مرده باشد یا زنده. خواب یا بیدار. سرباز کچل پشت فرمان به پدر نگاه می کند و می خندد. چهار تا دندان ندارد و پدر فکر می کند که چشمهایش هم چپ است. اما ماشین می پیچد توی خروجی حقانی و پدر دیگر نمی بیندش.

 

Add starLikeShareShare with noteEmailAdd tags

 

Sep 5, 2009 2:50 PM

ددیز عربین دریمز

from سرجوخه در هزارتو by سوشیانت

 

ددیز عربین دریمز[1]

 

لمیده روی مخده­های عظیم الجثه دارد چیزی می­جود. یحتمل انگوری­ست که سیمین ساقی بالای سرش گرفته. دور تا دورش نازبالشهای پر قو از شمار بیرون است و جام بلورینی، افتاده از آسمان هفتم یا خود عرش، باشد هم گزندیش نرسد. نور چشم­نواز است و نه چشم­گزا و به این نور است که پدر ارزش سایه­روشن را می­فهمد. دشداشه سفید به تن و عمامه­ای رنگین هم­طرح با یقه و پیش­سینه دشداشه بر سر، با لنگهایی گونیا که یکی را ستون کرده چون بادبانی افراشته و دیگری در زیر همچون سکانی بر زمین قرار گرفته عمود بر دیگری، خوابیدست و ستاره­های درخشان گریزان از چینی بر چین دیگر ردای سفید می­درخشند و ناپدید می­شوند و پدر چرخش بازیگوش نورهای سرگردان را روی رخشندگی پاکیزه ردایش به فال نیک می­گیرد و با دندانی به هم فشرده عصاره انگور کبود را به کام می­کشد. هر از چندی گونه­هایش گود می­افتد و از انتهای شلنگی که سرش را در دهان گرفته صدای قل­قل شگرفی بلند می­شود و  دود از هفت سوراخ پدر مثل مارهای اساطیری نقره فامی بیرون می­خزد.

 

از جایی نادیدنی در تاریکنای زاویه تالار، آوای موسیقی برخاسته و نتهای در هم تنیده کمر­نواز از لای مخده­ها و نازبالشها و میوه­ها و سنگها و پنجره­ها بیرون می­آیند و هر تک­یاخته اندام لمان پدر را به ارتعاشی شیرین و  پر لهیب می­آورند و هیچ نشده نورهای بازیگوش بر اندام نرم و پر گود و کمان جانوری می­افتد که  لغزان و نیم­برهنه، خزان بر سنگهای یخین، پیچ­وتاب خوران پیش می­آید و از هیبت آتشینش که شعله­ور از گرمایی نادیدنی و زمین گداز، سنگفرش مرده را پی می­سپارد عطری تند و  دل­افروز و چرمین و مشام­آکن بر می­خیزد و  گذران از میان مارهای سیماب­گون دود تنباکو، منخرینهای پدر را می­نوازد.

 

پدر در خلسه­ای معنوی فرو می­افتد و در اندیشه است که هر نوازشی که بر پوست و هر نفخی که در نای هزارآوا و هر زخمه­ای که بر تارهای نادیدنی سازهای طربناک می نشیند، چه نغمه دل­انگیزی دارد و این پراندام مه­سیمای رقصان که با تپه­دره­های لرزان ژله­وار تپندهء پُر پَر و تور  و  رنگ­رنگ و بر و دوش و جبین و میان زهره نشان و رامشگر، که هست و نیست را در طبق اخلاص گذارده، از ملازمان طاق و جفت بادبیزن طاووس بر دست و انگور­افشان و پای­چلانان همایونی که سر در قدم مشغول به تمشیت سرانگشتان قدسی مرتبتش به حریر نازک­آرای دستان کوچک پریوارند، چیزی کم ندارد و اراده اش اگر شود آنی است که چشمان خمار بیرون از پوشیه رنگین پشت­نما، جایش را به چراغ شب­افروز نرگس مستی دیگر می­دهد و شعله­های پر لهیب موزون­حرکات کنونی، نازبالشی می شود که در پهلوی فراخ پدر قرار می­گیرد و نازخاتونی نو به دلبرنوازی مشغول می­شود و صدای قل­قل از ابریقی می­انبار می­رسد که قدحی زرفام و درخشان را می­آکند و پدر دستی را که جام زرصورت و عناب دل را پیش می­آورد تا به زیر بازو به دندان ریزه می گزد و چهره­اش را در آینه سرخگون شراب به تماشا می­نشیند و  دستِ حلقه بر گردن سیمین یار را بر می­­دارد و جام را می­گیرد.

 

نبیل فریاد می­کشد تل هیم هی ایز وری انگری[2] و   توامان می گوید سلامٌ علیکم یا سیدی. با هر دستش یک گوشی را گرفته و فرمان بین پاهایش و عقربه روی 120 می جنبد و آفتاب داغ ظهر طلایی در کار سوزاندن همانجایی است که باد زمهریر کولر هم به نوازش مرگبارش در کار است. چشمهای سنگین پدر باز می شود و سق دهان از تشنگی خشکیده اش را هر چه می کند از زبان چرمینش جدا نمی شود. دشداشه رویایش را غول سیاه چرده کنارش پوشیده و فرمان بین پاهایش با نیرویی نامرئی توسطی شی ای مرموز تکان می خورد و همچنان تحت امر راننده عربده کشی است که مکالمه عربی اش را تمام کرده و همچنان در توبیخ مخاطب انگلیسی زبان، تلفنش زنگ می زند و این بار در خطابه ای دو زبانه با محبوبی مرموز به دلبری مشغول است و به دیگری گفته که منتظر بماند. ماشین برای خودش راهش را می رود.

 

پدر چشمهایش را می بندد اما خبری از تالار و نازبالشها نیست. مستر نبیل دارد هر پنج تایشان را توضیح می دهد. اولی شبیه مادرش است. دومی شبیه مادرش است. سومی هم مثل مادرش است. چهارمی را نمی دانیم شبیه کی شده اما پنجمی عین خودم است. مستر نبیل تلفنهای مکررش که تمام می شود می خواهد صحبت را به سیاست بکشاند. بیشتر جملاتش با وی عمانیز [3]شروع می شود  و پدر در فکر این است که چه عجیب می شد اگر روزی او می خواست وقتی با بیگانه ای حرف می زند بگوید ما ایرانیها.

 

پدر یاد ناصر حسین هندی می افتد که آمده بود فرودگاه عقبشان. جوانک سیاه سوخته که از شانس پدر تاکید دارد که مسلم[4] است معتقد است که عمان خیلی جای خوبی است و مردمش خیلی فرندلی هستند. مستر نبیل هم خیلی وری نایس پرسن [5]است و همینطور که دارد می چرخد هتل را گم میکند و از یکی می پرسد. طرف می گوید همین خیابان را تا ته بروید. دنده که جا می افتد ناصر حسین زیر لب با خودش می گوید: «نایس پرسن» منظورش هم همان بنده خدایی است که آدرس داده. پدر در فکر این است که چرا آدرس دادن باعث نایس پرسن بودن می شود اما می بیند که ناصر نصیر حسین به درختها هم می گوید نایس پرسن. ناصر حسین می گفت نبیل قهرمان تیم ملی فوتبال عمان بوده و پدر اصلا خوشحال نشده است. پدر فکر می کند هیچ تیمی از کشورهای فسقلی عربی نبوده که تیم ایران را مفتضحانه شکست نداده باشد.

 

نبیل می گوید احمدینجات ایز اِ وری گود من[6]. دلیلش را اینطور توضیح می دهد که هی ایز وری پاورفول[7]. برای اینکه زده توی دهان آمریکا. می گوید ما اینجا همه از آمریکا متنفریم اما دولتمان با آمریکا خوب است. همکار پدر به انگلیسی بحث می کند و وسطش به فارسی فحش خواهر مادر می دهد. به عرب و عجم و امدینجات و همه  و آخر نبیل را قانع می کند و برایش توضیح می دهد که ایران چه طویله خراب شده ایست و هر بار که نبیل تعجب می کند آقای همکار پدر در تاکید می گوید اند دن یو سی احمدینجات ایز گود.[8]

 

  نبیل کاری به مسائل سیاسی ندارد. می خواهد راه را کوتاه کند. حرف می زند و آخر سر می رسد به اصل مطلب. از پدر می پرسد که «هاو ایز زواج متعه این ایران» و نیش­اش تا بناگوش باز می شود. «عین» متعه را انقدر غلیظ می گوید که پدر احساس می کند دارد صحنه قبیحی را نگاه می کند و سرخ می شود. برای همین تصمیم می گیرد ساکت، مثل بز، نگاهش کند. نگاه پدر مستر نبیل را راضی می کند و تصمیم می گیرد بحث را ادامه دهد. می خواهد نرخش را بداند و توضیح می دهد که خیلی از عربها آرزو دارند بیایند ایران و  دو سه هفته ای آنجا باشند و برای اینکه به حرام نیفتند متعه بگیرند. پدر می داند که عربهای از این قانون ها ندارند و نبیل دارد از فلکسیبیلیتی اعجاب انگیز اعراب در وفاق با قوانین سایر شریعتها پرده بر می دارد. پدر چیزی نمی گوید. نبیل ادامه می دهد که بیکاز ایرانیان گرلز آر وری بیوتیفول[9] و دهان گاله اش باز می شود و دستش را می برد سمت دهانش انگار بخواهد نوک انگشتانش را ماچ کند. بعد می پرسد کدام شهر ایران متعه های معروف تری دارد. پدر نگاهی به همکارش می اندازد و می پرسد به نظرت عربهای معنی قرمساق را می دانند و وقتی همکارش اطمینان می دهد که نه، می گوید این آخر عمری باید برای این قرمساق قوادی کنیم. همکارش رنگش می پرد که قواد را می فهمند و پدر فارسی اش را می گوید اما دلش خنک نمی شود. به نبیل می گوید که توی ایران متعه معمول نیست اما اگر خیلی طالب است بعضی از کلریکس[10] به عنوان شغل دوم کارهایی می کنند و باید برود قم. پدر اسم چندتا از این آقایان معروف را هم می دهد و می گوید وقتی آمد ایران از هر کس بپرسد این آقایان را می شناسد. همکارش به نبیل اطمینان می دهد که حتی توی تلویزیون هم نشانشان می دهند و اسم چند تایشان را روی کاغذ می نویسد و به نبیل می دهد. نبیل می گوید بعضی از این اسمها برایش آشنا هستند و پدر می گوید در ایران همه اسمها شبیه هم است. نبیل در تعجب است که چرا پدر متعه ندارد و پدر توضیح می دهد که حقوقش خیلی پایین است و درامدش کفاف نمی دهد. بعد دو سه تا آبدارش را نثار مادر و خواهر نبیل می کند و تایید همکارش را مبنی بر عربی نبودن فحشها می گیرد. همکارش می گوید ق­حبه عربی ست. پدر با خوشحالی می گوید: می دانم!

 

پدر چشمهایش را می بندد. حرارت آفتاب پلک چشمش را می سوزاند. با پدر سوختگی سعی می کند تالار رویای­اش را به ذهن آورد و بقیه خوابش را ببیند اما هر کاری می کند از وسط مخده ها و بادبزنهای پر طاووس و وسط نازبلاشها و از توی شلنگ قلیان از پایین کمر رقاصه و از وسط جام شراب کله مستر نبیل با آن دندانهای سفید و عظیم و چهره سبزه و مهیب پیدا می شود که می گوید متعه. پدر چشمانش را باز می کند. نبیل می پرسد دو یو اسموک شیشَه[11]؟ پدر مبهوت می پرسد شیشَه؟! نبیل مشتش را می برد سمت دهانش، لبهایش را غنچه می کند و بعد از ته حلقش صدای قل­قل در می آورد و دودی نامرئی را بیرون می دهد. تابلو می گوید دویست کیلومتر مانده تا مسقط. پدر آه می کشد. دلش برای مانترا و پروانه هایش تنگ می شود.

 


[1]  Daddy’s Arabian Dreams©

[2] Tell him he is very angry

[3] We, Omanis

[4] Muslim

[5] Very nice person

[6] Ahmadinejat is a very good man

[7] He is very power full

[8] And then you say ahmadinejat is good

[9] Iranian girls are very beautiful

[10] clerics

[11] Do you smoke SHISHA